|
فصل اول:خزعبلاتی
برای انه م-علوی
"آنه"
"فصل دوم"
م-علوی
1
دارم احساس می کنم خیلی از کارهای کوچیک هم می تونند
جذاب،قشنگ و
لذتبخش باشند.حتی بعضی از
کارهایی که خیلیها میگند کارهای خسته کننده یا اصولا
میگند بهش مشکل! امروز
که پیگیر جواز از شهرداری بودم،با اینکه کلّی کلی معطلی داشت
و با هر کی که کار داشتم
غیبش میزد،بعد کلی توی صف ایستادن واینها تقریبا هشت صبح
تا یک بعد از ظهر کارم
طول کشید،خسته نشدم! قرار شد شنبه صبح زود بیام تا پرونده ام
را به مهندسشون بدهم و
قرار بازدیدو ...نمیدونم شاید خنده دار باشه محمود،ولی خیلی
دوست دارم شنبه برسه صبح
زود بلند بشم،صبحانه بخورم(سیرِسیر!نگران نباش !هوای خودم
رو دارم!)وبعد برم
شهرداری .پرونده رو از بایگانی بگیرم (البته شناسنامه ی تو رو
نمیدم.شناسنامه ی خودم
رو میدم:آنه نوابی ،شماره ی شناسنامه 28،متولد روز منحوس ولی
محشر13 فروردین سال
1361،همسر محمود علوی .تاریخ عقد ؟نه این رو نمیگم،این رو نباید
لو بدم.میخوام شوکه بشی
همون سورپریز!)بعد پرونده رو میگیرم.میرم پیش مهندس صابری
.دقیقا بگم مهندس مهدی
صابری ! قبلا دیدمش(نگران شو:) یک جوون خوش قد و قامت و خوش
تیپ شاید یک کمی جدیه
ولی خوش قلبه همیشه کارش رو خوب سر وقت و دقیق انجام میده
! این اطلاعات رو خانومی
داد که توی صف کنارم واستاده بود.زن خوبی بود،ماه بود.جوون
بود و همه اش نگران این
بود که بچه اش رو توی خونه ی خودشون به دنیا میاره یا نه!
باورت میشه اون هم بچه ی
اولش بود! جالب بود نه!؟محمود دوستت دارم،خیلی.نمیدونم چرا
دوست دارم همین الان
حالا که خوابیده ای ،عین یه بچه ی پاک و معصوم،محکم ببوسمت!
ولی من نمی خوام بیدارت
کنم!امروز خیلی خسته شده ای.طوری نیست .فردا که برگشتی وقتی
حال بچه مون رو پرسیدی !
وقتی به بهانه ی بچه اومدی کنارم، وقتی یک کم خودم رو لوس
کردم تا منو ببوسی ،من
هم یک ماچ گُنده میذارم روی لُپت1 بخواب ولی نمیدونم چرا این
کوچولو شبها دیرتر از هر
جفتمون می خوابه ؟شاید بزرگ که شد می خواد شب کار بشه!
یادم باشه فردا که
خواستی بری سر کار بهت بگم که حالم خوبه که به خودم میرسم،که
مراقبم زمین نخورم،نترسم
،نگران نشم.خوب می خورم.خوی میخوابم،که مواظبل بچه مون
هستم.تورو هم هنوز دوست
دارم ،نترس!وقتی برگشتی یادم باشه بپرسم می خواهیم اسمش رو
چی بذاریم.خسته نشدم،چون
دوست دارم در مورد ش فکر کنم و حرف بزنیم.اسم بچه خیلی
مهمه ،هم واسه ما هم
واسه خودش.خب چیزی یادم نره؟... آخ یادم رفت پیرهن ات رو اتو
کنم!! فردا می خواهی
بپوشی .فردا وقت نمیشه!چرا مهم نیست؟خیلی هم مهمه.اصلا تو
چیکار به این کارها
داری!همین حالا ترتیبشس رو میدم.چه باحاله آدم نصفه شب لباس اتو
کنه! خب همینطور بخواب!
آفرین،من هم مثه یه بچه گربه راه میرم.آهان!..بخواب پسر
خوب!
2
دیشب نفهمیدم لباست رو
سوزوندم.اصلا پیدا نبود،ببخش!با
اینکه ناراحت نشدی ولی
من امروز رفتم عینش رو برات خریدم.سفید با یقه ی بلند،دوخت
نما! نشونت نمیدم می
خوام سورپریز بشی.عین همون،بی سوختگی!روز ازدواجمون یعنی یادت
هست؟برایم هدیه خریده
ای؟حتما! من هم یک هدیه ی ویژه برات خریده ام.بهت نمیگم تا
سورپریز بشی !وای این
دوباره شروع کرد به لگد زدن! نخند! خب بچه مون استثناییه که
توی چهارماهگی لگد میزنه
حتی من حسّ میکنم گاهی راه میره،می خنده،با من حرف
میزنه!نخند محمود!دیوونه
نشدم به خدا!امروز برای اون هم یک کلاه و جوراب بافتنی آبی
گرفتم.ببین باید یک اسم
برایش پیدا کنیم! من دوست ندارم هی بگم "اون"!باید بگم
"این"، ولی نمیشه چون
همه میگند"اون".اسمش شده "اون"! یادت باشه فردا در موردش حرف
بزنیم با هم. حتی اگه
شده یه اسم موقت روش بذاریم،یه اسم بی جنسیت.در ضمن یادت باشه
من دوست ندارم قبل از به
دنیا اومدنش بدونم پسره یا دختر.پس اسم سونوگرافی را نیار!
پیرهن زرشکیه ات رو شستم
و اتو کردم،فردا اونو بپوش! راستی غذای امشب خوشمزه بود یا
اینکه برای دلخوشی من
گفتی خوبه؟من که دلم می خواد همه ی دنیا رو بخورم.همه چیز
برام خوشمزه است.حتی
گاهی عاشق خیابونها و ماشینهاش میشم و تمام آدمهای توش! یادت
باشه وقتی بچه به دنیا
اومد،تو باید یک ماه مرخّصی بگیری(شاید هم بیشتر)دوست دارم
کنارم باشی!خیلی بهت
نیاز دارم! خب؟ خوب بخوابی!
3
نکنه از دستم
ناراحتی! نکنه دیگه از
من خوشت نمیاد! چرا اینقدر کم حرف می زنی؟! با توام در نرو!
حساب کردم به ازاء هر شش
کلمه ای که من میگم تو یک کلمه میگی!(به جز حرفهایی که به
بچه مون میگم!)نکنه با
من قهر کرده ای!؟نگومن پُر حرفم! من دوست دارم باهات حرف
بزنم! من باید باهات حرف
بزنم.من کی رو دارم باهاش حرف بزنم؟نگو بچه مون!
دوست
داشتم بفهمم به چی فکر
میکنی،این همه وقت!نگو همه اش به حرفهای من گوش میکنی!
میدونی که میدونم خیلی
وقتها حواست نیست.ولی من دوست دارم با تو حرف بزنم.حواست هست
؟ محمود!
4
محمود فکر میکنی بچه مون
چه شکلیه؟میدونم هنوز قیافه اش
معلوم نیست!منظورم وقتی
به دنیا میادو...فکر میکنی شبیه توئه یا من؟در مورد من
همیشه بحث سر این بود که
من به پدرم رفتم یا مادرم.مادرم میگفت به پدرم شبیه ام و
پدرم می گفت به
مادرم.شاید یک جور استثنایی بودم.یعنی به هیچ کدوم شبیه نبودم.نه
مثه داداشم کاملا به
مادرم و نه مثه آزیتا به پدر.یک جوری بینابین.رنگ چشمهام به
مادرم رفته .قهوه ای
میشی،به قول تو یک رنگ عجیبِ نا مرغوب یا آفتابخورده که اصلا
شبیه رنگ موهام نیست!ولی
شکل چشمهام به پدرم رفته.چشمهای بابا قشنگه!نه؟ولی بینی ام
به هیشکی نرفته.نگو عملش
کردم ها! نه مادرزادی سر بالا بود!مُد به دنیا اومدم.خُب
اگه تو دوست داری بچه به
تو شبیه باشه، طوری نیست من ناراحت نمیشم.خوشحال هم
میشم،چون تو خیلی خوشگلی
با چشمهای درشتِ درشت!...نه خوشحال میشم،تعارف نمیکنم!اگه
دوستت نداشتم که باهات
ازدواج نمی کردم!میدونی بعضی وقتها به این فکر میکنم که اگه
بچه مون زشت باشه چی کار
کنم! یعنی باز هم دوستش دارم یا نمی تونم بهش محبت کنم
بغلش کنم ببوسمش،
نه!گناه داره!نه؟اون خوشگله! بگو آره! دوست داری چه کاره بشه؟عجله
ندارم زورش هم نمیکنم
ولی دوست دارم در موردش حرف بزنیم!من دوست ندارم مثه تو همه
اش سرش تو کتاب باشه
دوست ندارم اینقدر کم حرف باشه!دوست دارم اهل موسیقی باشه نه
حالا خواننده شاید رقّاص
ولی نه، مردها به درد رقص نمی خورند تازه آن هم توی این
مملکت یادته چه کارهایی
کردند چه حرفهایی زدند فقط واسه دو تا چرخی که من روی صحنه
زدم؟! شاید هم بازیگر
بشه البته اگه پسر باشه نه اینکه بخوام مشهور بشه نه!واسه
اینکه دوست دارم هنرمند
بشه!حسّاس،با محبّت، خشک نباشه! همه رو دوست داشته باشه!
حواست هست؟محمود؟
5
بهش دروغ گفتم! امروز یه
زنگ زدم فیروزه.خیلی
خوشحال شد!پرسید چرا
نمیام با گروه کار کنم ،که گوشه گیری می کنم.گفتم! نتونستم بهش
دروغ بگم!گفتم حامله
ام.خجالت کشیدم ولی مجبور شدم.گفت میاد دیدنم.امّا نتگفت
کی!(؟)امروز برنامه ی
خانم فردوسی رواز شبکه 3 می دیدم.یادم افتاد که می خواستم چند
تا جمله ی قشنگ را توی
خونه بزنم.مثلا"هرگز ناامید نباش،شاید آخرین کلید همه ی درها
را بگشاید!"یا"خواستن
توانستن است!" نخند! اصلا هم مسخره نیست.هیچ ربطی هم به دیل
کارنگی نداره.اصلا بیشتر
برای تو می خوام این کار رو بکنم که روحیه اتخوب بشه.می
زنم به اتاق کارت:"حرف
بزن تا زنت رو دیوونه نکرده ای!"یا"به حرفهای زنت گوش
کن!"یا"حواست هست!؟"تا
همیشسه یادت باشه که فراموش نکنی که حواسم هست بِهِت.ببخش
یواشکی نوشته هات رو
خواندم نه همه اش رو ولی فکر کنم اری خودت رو اذیت میکنی.بگذار
من هم کمکت کنم.بیا هر
روز صبح بریم پارک پیاده روی یا بریم کوه!خیلی روحیه ات خوب
میشه!نه این دیگه عادی
نیست!جزءشخصیت ات نیست روانشناسها میگند هیچ کسی فکر نمیکنه
بیماره! اینقدر نگو
خانمِ فردوسی! آقای سعدی!دوست ندارم!به من چه برو سیگاربکش!ولی
نه توی خونه چون برای
بچه مون بده!یادت باشه برای بچه مون!حواست هست!برو
بیرون!!
6
منو ببخش محمود!به خاطر
خودت گفتم.تو داری خودت رو
اذیت میکنی چرا نمیگی
چته!چرا به من هیچ چی نمیگی؟چرا مشکلت رو به من نمیگی!من
زنتم!دوست
دارم!شریکت؟دوست دارم کمکت کنم.تو خسته شدی از این همه کار!من خسته نیستم
خیلی هم دوست دارم کمکت
کنم چه توی کارِت چه توی نوشتن ات یا خواندن ات!حتی دیگه به
تئاتر فکر هم نمیکنم به
هیچ چی به هیچ کس باور کن فراموششون کردم فقط به خاطر
تو!اگه بخواهی دیگه توی
خونه هم تمرین نمیکنم...میدونم به خاطر بچه است!میدونم درکت
می کنم!...بخند!به خاطر
من!آشتی!؟خوشمزه است؟واقعا!؟
7
امروز محمود
دیر اومد خونه.با اینکه
پنجشنبه بود!فردا قراره بریم خونه ی مادرش.قرارم رو با
فیروزه به هم زدم.دلم
واسه تون تنگ شده.نمیدونم چیکار کنم!میترسم.میترسم محمود رو
از دست بدهم.محمود چه اش
شده.چرا ایتقدر رفته توی خودش؟دلم شور میزنه!مثه پروانه ها
بال بال میزنه!نمیتونم
از دست این فکرها خلاصی پیدا کنم.نمیشه فراموش کنم یا نادیده
بگیرم.مثه سرطانِکه حتی
اگه ریشه اش رو کندی باز هم ترس بازگشتش همیشه تو
دلته!میخوام سرم رو به
یک چیزی گرم کنم ولی امروز نشد کاری بکنم حتی غذا درست نکردم
یا شستن ظرفها...گیج شدم
چی شده!
8
نیامدی نبودی ندیدی
نشنیدی نخندیدی نفهمیدی
نگفتی نماندی نخواندی ندانستی و دوست ندارم بگم چقدر
بدی!
9
محمود امروز خیلی سر
حاله!در مورد اسم بچه مون حرف
زدیم!گفت که این
نگرانیها و افسردگیها معمولیه به خاطر حاملگیه محمود خیلی خوشحالم
که خوشحالی
خوبی!؟واقعا؟من هم!برام حرف بزن دوست دارم حرفهات رو بشنوم!نه من الان
چیزی به ذهنم
نمیرسه!خوشحالم باور کن شاید چون خیلی خوشحالم زبونم کار نمیکنه!نزدیک
بود گریه کنم گفت که
خیلی دوستم داره که بچه مون رو دوست داره خوشحال بود ولی
ترسیدم ترسیدم که همه اش
دروغ باشه یا یه خواب که وقتی پابشوم ببینم هنوز توی
درگیریهای خونواده هامون
گیر کرده ایم که داداشم و محمود دراند با هم دعوا می کنند
که پشت تلفن به هم فحش
میدند نه! من بیدارم!
10
اینها همه اش به خاطر
حاملگیه1من
شادم!منشادم!من شادم!واین هم شعار این هفته:"دیگران رو دوست داشته باش
تا آنها هم تورا دوست
داشته باشند!"حسّ میکنم شکم ام بزرگ شده دیشب خواب دیدم شکم
ام اونقدر بزرگ شده مثه
یک بالون من رو برده توی آسمون ومن همه ی دنیارو از اون
بالا میدیدم.ولی همه اش
میترسیدم شکم ام بترکه و بیافتم پایین مثه ماه که همیشه
بچگیها میترسیدم بیافته
پایین!از امروز سعی میکنم محمود را هم شاد کنم!این وظیفه ی
منه که آن را شاد کنم از
این وضعیت بیارم بیرون!آره تقصیر منه! با این حرفهای
چرند،اذیتش میکنم! تازه
می دونم چقدر واسه بچه مون نگرانه! اون آدم حسّاسیه!خیلی
دوستش دارم خیلی دوستت
دارم! باید بهت بگم چقدر دوستت دارم!
11
"زندگی
خیلی قشنگه.آدم باید از
همه ی جزئیات زندگی لذت ببره نباید منتظر یک حادثه ی بزرگ
بود"حسّ میکنم چرنده من
منتظر یک حادثه ی بزرگم نگرانم و لذت می برم!محمود تو وقتی
نگران میشی از اینکه
دیگه هیشکی رو توی دنیا نداری که هیشکی دوستت نداره چیکار
میکنی؟! من چیکار
میکنم؟! من گریه میکنم و میترسم! نخند! میترسم!پیشم بمون به من
نگاه کن! با من حرف
بزن!می دونی امروز یاد گرفته سلام کنه!باور کن وقتی تو اومدی یه
تکونی خورد که یعنی
فهمیده اومدی!که خوشحاله!ممنون که دیگه سیگار نمیکشی!اذیّت
شدی؟محمود شعار این هفته
اینه که دوست داشته باش تا دوست داشته بشی!آره دوره ی شعار
گذشته میدونم!
12
محمود دوست دارم حالا که
دیگه تئاتر کار نمیکنم شعر بگم
از بچگی دوست داشتم شاعر
بشم که همه بلند بلند شعرهام رو بخونند بعد دبیرستان همه
اش دوست داشتم مثه سهراب
یا فریدون مشیری شعر بگم.سخته می دونم ولی من وقت دارم پس
سعی ام رو می کنم شاید
از این وضعیت کسلی بیارم بیرون این کار امروزمه ببین چطوره
خیلی زیر و روش کردم!
ولی نه می خندی برات نمیخونم!
من هیچوقت به آشپزی و
خیّاطی
و کلّا کارهایی که دخترهای دیگه
دوست دارند یاد بگیرند و بکنند علاقه ندارم و
نداشتم.بیچاره تو که
باید غذاهای من رو بخوری و دم نزنی!تعارف نکن!می خوام بگم من
فکر میکردم احساساتی
ام!همه ی دخترها شاید یه جوری ولی من خیلی!فکر میکردم باید
هنرمند یا شاعر بشم
همیشه یواشکی شعر میگفتم هیچکس نمیدونه می نوشتم.می خواندم و می
ریختم دور تا کسی نخونه
می ترسیدم بخندند ولی حالا دوست دارم برای تو بخونمشون شاید
زیاد هم بد نباشه البته
این رو بگم بعد از ازدواجمون زیاد وقت نکردم چیزی بنویسم
یعنی از وقت عقدمون یک
سال میشه دیگه حدوداً!؟حواست هست؟یادت نیومد!؟امروز سالگرد
ازدواجمونه!!چطوری یادت
رفت!؟
9
محمود امروز خیلی
سرحاله ! درمورد اسم بچه
مون حرف زدیم.گفت که این نگرانیهاوافسردگیهامعمولیه به
خاطرحاملگیه. محمود خیلی
خوشحالم که خوشحالی. خوبی؟واقعا"؟ من هم! برام حرف بزن
دوست دارم حرفهات
روبشنوم!... نه من الان چیزی به ذهنم نمیرسه!... خوشحالم
باورکن... شاید چون خیلی
خوشحالم زبانم کار نمیکنه!... نزدیک بود گریه کنم.گفت که
خیلی دوستم داره که بچه
مون رو دوست داره خوشحال بود ولی ترسیدم.ترسیدم که همه اش
دروغ باشه یا یه خواب که
وقتی پا بشم ببینم هنوز توی درگیریهای خونواده هامون
گیرکردیم. که داداشم
ومحمود دارند با هم دعوا میکنند. که پشت تلفن به هم فحش میدند
.نه!من بیدارم
!
10
اینها همه اش به خاطر
حاملگیه. من شادم!من شادم!من
شادم!واین هم شعار این
هفته: "دیگران را دوست داشته باش تا آنها هم تورا دوست داشته
باشند !"حس میکنم شکمم
بزرگ شده.دیشب خواب دیدم شکمم اونقدر بزرگ شده مثه یک بالون
من رو برده توی آسمون
ومن همه دنیا روازاون بالا میدیدم.ولی همه اش میترسیدم شکمم
بترکه وبیافتم پایین مثه
ماه که همیشه بچگیها می ترسیدم بیافته پایین!ازامروزسعی
میکنم محمود روهم
شادکنم! این وظیفه منه که آن را شادکنم ازاین وضعیت بیارم بیرون!
آره تقصیر منه! با این
حرفهای چرند اذیتش میکنم!تازه میدونم چقدر واسه بچه هم
نگرانه! اون آدم
حسّاسیه!خیلی دوستش دارم.خیلی دوستت دارم ! باید بهت بگم چقدر
دوستت دارم
!
11
"زندگی خیلی قشنگه آدم
بایداز همه جزئیات زندگی لذت ببرد
نباید منتظریک حادثه
بزرگ بود!"حس میکنم چرنده من منتظریک حادثه ی بزرگم نگرانم
ولذت میبرم! محمود تو
وقتی نگران میشی،ازاینکه دیگه هیشکی رو توی دنیا نداری که
هیشکی دوستت
نداره!چیکارمیکنی؟!...من چیکارمیکنم؟!من گریه میکنم ومیترسم!... نخند!
میترسم!پیشم بمون به من
نگاه کن! بامن حرف بزن!میدونی بچه مون امروزیادگرفته سلام
کنه!؟!باورکن وقتی
تواومدی یه تکونی خورد که یعنی فهمیده اومدی! که خوشحاله! ممنون
که دیگه سیگار
نمیکشی!اذیّت شدی؟محمود شعار این هفته اینه که دوست داشته باش تا
دوست داشته بشی!آره دوره
ی شعارگذشته میدونم!
12
محمود دوست دارم حالاکه
دیگه
تئاترکارنمیکنم شعربگم.از بچگی
دوست داشتم شاعربشم که همه بلند بلند شعرهام
روبخونندبعد دبیرستان
همه اش دوست داشتم مثه سهراب یافریدون مشیری شعربگم.سخته
میدونم ولی من وقت دارم
پس سعی ام رومیکنم.شایدازاین وضعیت کسلی بیام بیرون.این
کارامروزم ببین چطوره
خیلی زیروروش کردم!ولی نه میخندی برات نمیخونم! من هیچوقت به
آشپزی وخیاطی وکلاً
کارهایی که دخترهای دیگه دوست دارند یادبگیرند وبکنندعلاقه
ندارم ونداشتم. بیچاره
توکه بایدغذاهای من روبخوری ودم نزنی!تعارف نکن!میخوام بگم
من فکرمیکردم احساساتی
ام!همه دخترها شاید یه جوری ولی من خیلی! فکر میکردم
بایدهنرمند یاشاعربشم
همیشه یواشکی شعرمیگفتم هیچکس نمیدونه مینوشتم.میخواندم
ومیریختم دورتا کسی
نخونه میترسیدم بخندند.ولی حالا دوست دارم برای تو
بخونمشون.شاید زیاد هم
بدنباشه البته این رابگم بعدازازدواجمان زیادوقت نکردم چیزی
بنویسم یعنی از وقت
عقدمون یکسال میشه دیگه.حدودا"؟!حواست هست؟ یادت نیومد؟!امروز
سالگرد ازدواجمونه!!
چطور یادت رفت؟!
13
توحواست نیست! شاید من
زیادی نگران
اینم واقعا"خسته ام ازاینکه همه
اش نگران وضعیت مبهم توبشم اینکه همه اش توی یک
فکری هستی که من نمیدونم
چیه!دارم اذیت میشم ونمیدونم بایدچیکارکنم. فکرش روهم
نمیکردم اینجوری
بشه!شایدحرفهام رونمیفهمی.وضعیتم رودرک نمی کنی یعنی واقعا"
اینقدرسالگرد(اولین
سالگرد) ازدواجمون بی اهمیت بودکه فراموش کردی!شاید باید بایک
مشاور مشورت
کنم!وضعیتم(وضعیتمون) داره بیمارگون میشه یا اگه نخوایم بگیم بیمارگون
باید بگم عجیب! امروز
پارچ آب ازدستم افتادوشکست. یادم نمیاد تا به حال چیزی از
دستم افتاده باشه،شکسته
باشه.شاید خیلی پاهام به این ورواونورخورده ولی هیچوقت چیزی
که دستم بودنیافتاده
{بود}حس کردم نشونه ی یه چیزبدیه! شاید هم نشونه ی یه تحوله.
اینکه زن شدم اینکه
مادرشدم. یا دارم میشم.امروز زنگ زدی به مادرم تقریبا"همیشه.اگه
حتی تو کاری داشتی، من
زنگ میزدم به مادرم نه تو. چراتوزنگ زدی .خودت به مادر
من.میخواستی چی بهش
بگی.نکنه خواستی چیزی رااز من پنهون کنی یا شاید چیزی ازمن دیدی
که نگران شدی نکنه کاری
کردم که خواستی بهشان بگی.که نمیتونستی به خودم بگی یا
نبایست؟ بایدحواسم روخوب
جمع کنم ببینم امروز چیکار کردم؟دیروز؟چندروزپیش؟ اصلا"
باید ازاول شروع کنم
ببینم چه کرده ام که تواینجور رفتارت بامن عوض شده؟انگارازدستم
خیلی ناراحتی .آخه
چرااینقدرتوداری؟چرا هیچ چیز بهم نمیگی؟
14
توشبی، تو شراب
ترس محتسب خورده
ای،توابلیسی،توبدی،توبی شعوری آنه توخری! همه اش
تقصیرتوئه!تو!توبایدجبران کنی. یک کاری بکنی که وضعیت برای آمدن بچه ات خوب
بشه.چرامن به فکرتونیستم
عزیزم!؟دوستت دارم!قول میدم مراقبت باشم!نگران نباش!
بخواب!پدرت هم خوابیده
ببین!آفرین دخترخوب!... چرا دختر؟من چرافکرکردم دختره؟من چرا
باید دوست داشته باشم
دختربشه؟ نه من اونودوست دارم چه دخترچه پسر! اصلا" زنهادوست
دارندبچه شون پسر باشه!
آره!اما اگه دخترهم باشه دوستش دارم!بس کن
آنه!
15
شاید دیوونه شدم.
شایدفکرکنید دیوونه شدم.آره با این حرفهای بریده
بریده ی شعرگونه یا
شعاری که همیشه حرف اصلی ام روپنهون میکندانگار، چطوری انتظار
داشته باشم من رو درک
کنید شاید بایدبیشتر توضیح بدهم. بیشتر وقت بگذارم من که وقت
دارم. من که کاری ندارم
بکنم!غیر از کشیدن این بار به شکم!چقدرعاقل منطقی و بیرحم
شدم امروز!امروز باید
شاد باشم! آره!امروزشام قرمه سبزی درست میکنم.میدونم محمود
دوست داره! هدیه سالگرد
ازدواجمون روبهش میدهم.اصلا" اشتباه کردم اینقدر ناراحت شدم
خب اون حق داره سرش
شلوغه چه سرکارچه توی خونه!معلومه یادش میره ولی من چی همه اش
وقت دارم که فکرکنم که
کارهای گذشته ام رومرورکنم یا به آینده فکرکنم.اصلا" یادم
رفته حالی هم هست!میدونم
دوست داری موقع قصه گفتن یا شعر گفتن راه بری وفکرکنی.سخته
برات هی بشینی و چندخط
بنویسی ودوباره. برات یه واکمن خریدم راحت دستت بگیرراه
بروتاهرجاکه دلت خواست
حاضرم من بیارم حرفهات رو روی کاغذ وقت دارم ولی این هدیه
اصلی من نیست یک نوارهم
توشه که من شعرهایی یا شایدحرفهایی که می خواستم بزنم رو
روش ضبط کردم.گوش
کن!الان نه!بعدا". بذارمن برم!تنهاگوش کن راحت!کاشکی توهم یه جوری
حرفهات روبهم میزدی. بهم
میگغتی چراازدستم ناراحتی.چراازم فاصله میگیری نکنه چیزی
شده! نکنه کاری
کردم.درموردبچه مونه!؟آخه نمیتونم خیالم راحت باشه!چطوری؟تو میای
خونه ویه راست میری توی
اتاقت بی حتی احوالپرسی ای که بچه خوبه یانه!؟چطوری خیالم
راحت باشه؟ بگو!
16
من بایست شادباشم!من
بایست شادباشم!حتی اگرگناهی کرده ام
می تونم توبه کنم!برم
ازش عذرخواهی کنم!بهش بگم که دست خودم نبوده که عصبانی شدم
وسرش دادزدم.نمیدونم چرا
اینقدرحساس شدم.بدبین شدم .باید با یه مشاورمشورت کنم!من
رو ببخش همه اش
ازتوانتظار دارم که به من توجه کنی که من رودرک کنی به من محبت کنی
، درحالیکه من اصلا" سعی
نکردم تورودرک کنم که به جای اذیت کردنت با این حرفها بهت
محبت کنم آرومت کنم.
راستی اصلا" این چندوقت نتونستم برم دنبال کارهای خونه! وقت
داشتم ولی نتونستم شاید
دیگه نتونم میدونم شاید برام خوب باشه ولی یک حالت بدی دارم
که علاقه ای ندارم
شایدهم متنفرم که این کارهاروانجام بدهم! دلم میخواد یه قصه ای
روبرات تعریف کنم وقتی
12-10سالم بودعجله داشتم پریدم از خونه بیرون تا برم مدرسه
شایدهمیشه
همینطورمیپریدم،بعد صدای جیغ پسرکو |