|
samanazadi@yahoo.com
سامان آزادی
بي شك شتاب شب به جدايي مي انجامد
وقتي كه چشمان سياه آسمان
-مقهور بي خوابي-
به سرخي مي گرايد
آغوش شب آشوب ت را
از واقعيت وجود
به حقيقت خاطره خواهم سپرد
می دانم
تا صبحدم سكوت اما
خاموش پيچك آويخته بر شاخسار قامتت را
به ديوار كدامين خرابه خواهي سپرد؟
نمي دانم
شعر های
پیشین سامان آزادی در
مانیها
مثلِ بعد از گربه اي كه توي گودالِ آب
افتاده
همه چيز تف مي شود.
***
حالا فرض كن نمايش
-يواش-
شيبِ اين لوكيشن را
قل
بخورد تا ابتدا
...
صبر كن
ببين: اين منم
و
اين يكي تو
كه
مانده ايم
-سرگردان-
ميانِ با هم بودن و
گربه ي خيس پشمالو
|