|
فریبا بابک
خرچنگ یا قورباغه
خرچنگ قورباغه ام بله
از
ابتدا هم نه خط می شدم نه خوش می شدم
دست خودم نبودم که!
بعد به فکر افتادم پیامبر باشم
ـ
دو سه سطر باران ببار
ـ
ابری بر نخاست ازمن
باران تاریک شد در جیبهایم
من
دروغ شدم و دهانم خاک
ـ
سزاوار سم ستورانی
ـ
اسبی که یورتمه می رود در من درد دارد
در
کمر من صدای تنفس مردیست که از من می خواهد پسری بیاورم
اما از کجا؟
آقا شما عروسک دوست دارید می خوابیدش می تنیدش می مادریدش
من
اما آنقدر دستهایم بزرگ شده اند که آدم بخواهم
اگر چه هر چه می کنم خدا نباشم نمی شود
چقدر دلم می خواهد بغل کنم
چقدر پر از آغوشهای باکره ام
اما شما دستمالی شده اید که تازه هیچ
می
روم همچنان مریم بمانم
معلم
معلم ما کلاغ گفت
برای از کف دادن چه ید طولایی دارید
چه
دانه های جوانی
چه
دانه های جوانی
خاک را
سر
پا
نگاهداشته است
گنجشکها در خون ما لخته می شوند قار قار قار
و
من از لاک کلاغ قار بیرون قار نمی توانم قار بیایم قار
|