
"داستان
تجربی"آقاي
نويسنده
مهدي
بهروزي٭bamshad2020@gmail.com
عقربه هاي ساعت بدجوري مي خواستند حاليم کنند که شب از نيمه نيز گذشته است.
اما سودايي که ساعتها در ميانه شاخ و برگهاي مغزم لانه کرده بود مانع مي شد تا
اين پيغام به گوش نا ننيوش من برسد.
هر از چند وقتي اينگونه تفاخر آميز به گوشه اي خيره مي شوم و تازه بعد از
ساعتها که کاسه چشمم از خشکي پلک نزدن هاي بي اندازه به سوزش مي افتد ، اندکي
مژه هايم را به هم مي رسانم و دوباره خيره به جايي که شايد هيچ چيزي براي ديدن
ندارد، زل مي زنم.
هوا برم داشته بود تا سري به يکي از کتابهاي قديمي پدر بزنم، آخر مي داني، پدر
کتابهاي گرانبهايي دارد، کتابهايي با جلدهاي چرمي رنگ و رو رفته و با کاغذهاي
خاکستري که بعضي هايشان از فرط مرکب زياد به سياهي طعنه مي زنند.
هر بار يکي از آنها را خوانده ام براي روزها و هفته ها به هپروتي بي انتها پرت
شده ام. کتابهاي پدر که قبلا توي گنجه قديمي بودند دالاني مي مانند سياه و دراز
که در انتهايش در عين حالي که نوري خيره کننده به چشم مي خورد اما خالي از هوا
و اکسيژن است.
وقتي دل را به سطور کتابهاي قديمي پدر مي سپاري احساس بي وزني پر کاهي را پيدا
مي کند که از بالاي يک بلندي در يک محيط سرشار از خلاء آهسته و بي هيچ عجله اي
به سمت پايين در حال افتادن است.
گاهي وقتها هم چونان فنری است که زير پايت بگذاري و با آن به طرف آسمان بپري
ولي هر وقت فنر باز می شود و تو توی هوا معلق می شوی چند ثانيه بعد سرت محکم به
طاق مي خورد و خونين و مالين روي زمين ولو مي شوي.
شايد همين نشئگي هاي بي اندازه بعد از خواندن کتابهاي پدر باشد که باعث شده
ستاره کتابها را در جايي که هنوز نمي دانم کجاست مخفي کرده باشد.
کجا؟ کجا؟ کجـ ..... ـا ؟
مي گويد وقتي آن کتابها را مي خوانم خل مي شوم، گذشت روز و شب را نمي فهمم،
روزها چيزي نمي خورم، پاي چشمهايم گود مي افتد، سفيدي کره چشمم به سرخي غروب
پنج شنبه ها مي زند و سرفه هايم شديدتر مي شود.
دريغ که خودم از خواندن سطر به سطر آنها لذتي و شعفي عظيم را احساس مي کنم.
صعودهايش برايم همان قدر شيرين و دلرباست که درد جانکاه سقوطهايش، سقوطهايي که
بالا رفتن از زمختی صخره اي بی قواره و صعب را مي ماند که يکدفعه کنده می شود و
ترا به پايين کوه و در درون بلاهت دره اي عميق فرو می اندازد.
نمي دانم چرا بعضي وقتها که يک جمله اش را مي خوانم احساس پرواز کردن را پيدا
مي کنم ولي بار ديگر که همان جمله را دوباره مرور مي کنم احساس مي کنم هزارات
تن غل و زنجير به پايم بسته اند و مرا با همه ميخهاي فولادی ساخته شده توی همه
آهنگری های دنیا به آن چسبانده اند مثل مسیح که حتی قلمهای پایش را هم به چوبه
صلیب میخ کرده بودند.
شايد همين دوگانگي ها باشد که ساعتها و روزها ذهن مرا مشغول نگه مي دارد، تا
هيچ وقت گذشت شب و روز و صبح و عصر را احساس نکنم.
سالهاست که مي خواهم بفهمم آخر چطور مي شود يک جمله تا اين حد روي يک نفر در
اوقات متفاوت تاثيرات متضاد و متفاوت داشته باشد.
ساعتها گذشته اند و اينک گدازه هاي کم توان خورشيد از پشت اين شيشه يک تکه کثيف
رسيدن روز و صبحي ديگر را نويد مي دهند.
بايد فکري به حال خودم بکنم. نبايد اينقدر گوشه اين اتاق مشوه کز کنم و حسرت
کلمه به کلمه کتابهاي پدر را بخورم همان کتابهايي را که خيلي هايشان را خوانده
ام و حالا با بدجنسي ستاره گم و گور شده اند.
ولي ... ولي من حسرت خوانده شده ها را که نمي خورم، حسرت نخواندن بقيه کتابها
دارد آزارم مي دهد، کلافه ام مي کند.
دارم توي اين خوانده ها و نخوانده ها، خواندني ها و نخواندي ها، گم شده ها و گم
گشته ها غرق مي شوم که دستي از توي آينه ميگيرد و مي کشدم بالا تا نفسم چاق تر
شود.
نگاهم توي نگاههاي آدمي که توي آيينه به من زل زده است قفل مي شود، خداي من
چقدر آشناست، درست است پدر، اما نه مثل اين اواخر که توي رختخواب افتاده بود و
انتظار عزرائيل را مي کشيد. مثل همان عکس سياه و سفيد قديمي سر رف است که پدر
مي گفت حوالي کرمانشاه وقتي 28 سالش بود گرفته است.
موهاي بلند، ريشهاي بلندي که به هر طرفي که دلشان خواسته رفته اند، چشمهاي سرخ
شده و پف کرده.
مضطرب نگاهش مي کنم، پلک مي زنم، او هم پلک مي زند، وااي ي ي پدر شما که 4 سال
پيش مرده ايد، چطور شد که دوباره برگشتيد؟
و پدر صدايش هم در نمي آيد. خوب که دقيق مي شوم لبهايش را مي بينم که مي جنبند
ولي باز هم هيچ صدايي به گوشم نمي رسد.
کلافه شده ام، از بي خوابي، از پدر، که بعد از 4 سال مردن پيدايش شده و رفته
توي آيينه و هيچ چيزي نمي گويد و فقط مثل آدمي که دارد سقز مي جود، لبهايش را
به هم مي زند.
زير سيگاري روي ميز را که پر از لاشه سيگارهاي به آخر خط رسيده است را بر مي
دارم و در حاليکه نعره اي به شکل پدر از دهانم خارج مي شود به سمت آيينه پرت مي
کنم.
پدر به هزاران تکه کوچک و بزرگ تقسيم مي شود و روي زمين باز هم به من زل می
زند.
سه نفر پرستار سرآسيمه وارد اتاق مي شوند، دو تا از آنها سعي مي کنند آقاي
نويسنده را محکم نگه دارند تا بتوانند او را آهسته روي تخت بخوابانند.
رمقی ندارد که مقاومت کند، دستش را با تسمه هايي که از دو طرف تخت آوايزان
هستند مي بندند و پاهايش را محکم نگه مي دارند.
يکي ديگر از پرستارها سرنگي را از جيب بغل روپوش سپيدش در مي آورد، مقداري از
آن را پمپ مي کند تا هواي اضافي آن به همراه قطراتي سپيد رنگ به بيرون فوران
کند، سرنگ را به دست راست آقاي نويسنده که با تسمه محکم به تخت بسته شده و به
شدت در حال لرزيدن است نزديک مي کند و رودي سپيد را در رگهاي او جاري مي سازد.
آقاي نويسنده نفسي عميق مي کشد و آهسته چشمهايش را مي بندد تا در خوابي عميق تر
از مرگ فرو رود.
پايان
اصفهان 16 آبان 84
٭
مهدی بهروزی – محل سکونت اصفهان – نام داستان : آقای نویسنده |