|
عابد اسماعيلي
ديشب شب تقسيم گندم بود مردم
شور عجيبی بين مردم بود مردم
جشن قبيله کدخدا مردان عاشق
جشنی که ديشب ـ بار چندم بود مردم؟ـ
سنج و دهل دمام غوغايی به پا بود
طوفانی از دم دم ددم دم بود مردم
بايد يکی قربانی آن جشن می شد
قربانی آن جشن
Random
بود مردم....
ديوانه زنجيری آمد دختری مست
چشمش شبيه قوس کژدم بود مردم
خونی که ماسيد و کمی نعش و کمی گيس
اين سهمش از تقسيم گندم بود مردم
دم دم ـ ولی ـ دم ظاهرا جو بود گندم
کمبود اين مردم کمی دم بود مردم
مثل سرما به گل سيب هجوم آوردم
با خودم با تنه سيب چه کاری کردم
ريشه ام تا ته اين دره فرو رفت ولی
ماری انگار در اعماق تنم پروردم
دارم اين گوشه تلف می شوم از بی آبی
اينهمه سبز دراين باغ فقط من زردم
من درختی که به اندازه دريا پيرم
و دقيقا دو سه سال است دچار دردم
درد من راز مگو بود و مجبورم کرد
که به اين آب و به اين خاک پناه آوردم
ای تبر تيشه به دوش از تنم هيزم بشکن
و بسوزان که در اين فصل سراسر سردم
نه که اين شاخه آفت زده را گرم کنم
دوست دارم که به آتشکده ها برگردم
باغبان پای مرا از دل اين خاک درآر
می روم تا لب درياچه و برمی گردم
بد نيست در مقابل هم بی ريا ترک قدری بدون شيله و قدری بدون
شک
يک لحظه از مدار جهان منحرف شويم از ننگ دام ودايره وبازی
فلـــــــــــــک
يک دور دور هستی و يک دور دور خويش تا تو مرا ببينی و من با
تو تک به تک ...
شبها ستاره ها همه را جمع می کنيم يک مشت را گلوله و يک مشت
را الک ...
مانند مشتری به زحل فکر می کنم مانند زهره به مريخ می کشی
سرک
در يک مدار تازه نفس تازه می کنی با آبرنگ ساده رنگين
کمان بزک
با يک قمر عيادت خورشيد می رويم تب کرده دير و زود
ترک می خورد ترک
ما در هوای قطب جنوب جهان خوشيم دل در هوای باغ قديمی
کبوترک
؛پاشيده در نگاه من انبوه زخمها؛* با دست پينه بسته و
با تاول و ترک
خون تمام خاطره ها را مکيده ام حالا تو خون عشق و
جنون مرا بمک
در دل سياه چال بزرگی اگر چه هست اما کمی مقابل هم بی ريا
ترک
|