[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

28

دی

1384  

 

به اسب شاه گفتند یابو

 فراز

 

تلفن زنگ زد. نوع زنگ تلفن با همیشه انگاری فرق داشت،زیرا که همیشه ریگ ریگ ریگ بود ایندفعه ریق ریق دنگ دونگ...حالا چرا؟! آیا کاسه‌ی روهی ِ جانم فدای آبگوشت دیشب که جنب بغل تلفن بود یعنی با اصطکاک با تلفن باعث از هم پاچیدگی (روم به دیوار...اسهال) زنگ تلفن شده بود یا خیر. این لابد کار کارشناسی کاسه زیر نیم‌کاسه یا بغل کاسه زنگ تلفن را طلب می کند که حقیر در این مورد اصلن صاحب نظر نیستم.

خلاصه نیم‌خواب‌آلود رفتم و گوشی تلفن را برداشتم. صدای آتقی را شناختم . فورن دستگیرم شد که خبری باید شده باشد. از زنگ یا ریق زدن ِتلفن و این آتقی. راستی این آتقی اسم فامیلش خیلی مسماست. سید تقی ِ استرآبادی ِ ایرانی نژاد ِ اصل ممقانی. خلاصه نفس زنان گفت: ای بابا کجایی؟ گفتم: همین جا، بین زمین و آسمان. گفت: چی...چرا...؟ گفتم: برادر ساعت دوازده شبه کپه‌ مرگمو تازه گذاشته بودم! گفت:ای بابا! این چه وقت خوابه؟ این چه وقت ِ بی خیال بودنه؟ گفتم: آتقی! جانم به لب اومد! چی شده؟

راستش هزار خیال کردم. از آنجا که آتقی بین ِ خودمان باشد یه کمی سقّش سیاه است! خودش می‌گوید از دود سیگار دست‌پیچ قدیم‌ها که آمده اینجا لب و لوچه‌اش سیاه شده، ولی باور کردنش کمی مشکل است. چون این کَبَره که روی سقّ ِ آقاتقی نشسته از دود ِ شیره‌ی یه‌باره‌کش هم سیاه‌ترست. انگاری قیراندود کرده‌اند دهنش را!

از خیالات‌ام می‌گفتم که اولش گفتم. می‌خواهد الآنه بگوید دوباره زلزله آمده! و این بار زده به ریشه‌مان،یعنی این دفعه زحمات ِ دوهزاروپانصدساله‌‌ی فرهنگ و ادب و بی ادبی را با خاک یکسان کرده! یعنی تخت‌جمشید و میله‌ها و ستون‌های فقراتش خورد و خمیر شده و جمعی هم شهید یا که به رحمت ِ ایزدی پیوسته‌اند! یا که می‌خواهد بگوید آمریکا از ناوگان دریایی آمده با موشک قایم بزند تو دهن ِ بمبِ اتم!  سربازان ِ نامرئی قایم شده‌اند و دارند قایم‌موشک‌بازی با آمریکا می‌کنند، و چون مردم مرئی بوده‌اند موشک‌ها به آنها خورده‌ یا که آنها به موشک‌ها خورده‌اند. یا که نامرئی‌ها نامردی کرده‌اند هرچه بوده خورده‌اند. یا که... اصلن چه بگویم؟ از سقّ‌ِ سیاه‌ِ آتقی که یک شب خبر می‌آورد سه‌تا جزیره را آمریکا گرفته داده به شیوخ‌ِ عرب اسمش را عوض کرده‌اند گذاشته‌اند جزایر ِ سونامی. وقتی هم اعتراض شده گفته‌اند سونامی طرف‌های تایلند بوده آب آورده اینجا و مال ِ شما نیست! یا یک روز خبر آورد که جلال ِ طالبانی همان بن‌لادنه که رئیس طالبان بوده .... و هرچه به او بگویی بابا این خبرا رو از کدوم عطاری گیر میاری تو کتش نمی‌ره! چون اصلن گربه ندارد!

خلاصه گفتم: آتقی! جون به لب شدم! ایندفعه چی‌شده؟!

گفت: خبر نداری؟

گفتم: نه!

گفت: به قول ِ شاعر که می‌گه: هرکی سرش بار داره چیزش... یعنی دلش خبردار داره!

گفتم: آره! روزگار همچی پیر ِ ما‌ رو درآورده که همچی هُلُفتی هم که... خبردار نیستم! حالا بگو!

گفت: سایت ِ استُک...هُل‌می‌دن‌تو... گفته یعنی نوشته که یه شیر ِ خواهرمادرخورده‌ای اسم ِ اسب ِ مسابقه‌ای ِ خودشو گذاشته شاه ِایران!

منتظر ماندم که بقیه‌ی فاجعه را بشنوم. گفتم: خب؟!

گفت: اِ..اِ...اِه! مرد ِ دور از جون حسابی! به اسب می‌گه شاه ِایران...این خب داره؟! این شرم داره، خفت داره! این...

گفتم: یواش! یواش... پیاده شو با هم بریم! ما از بچگیامون دو چیزو یادمون نرفته. دومی‌ش همیشه این بود که مثلن اگه مسابقه‌ی دو داشتیم یا دوچرخه‌سواری یا هرچی... وقتی کُرکُری یا به عبارتی رَجَز می‌خوندیم می‌گفتیم هرکی به من برسه یا منو بگیره شاه ِمحله.
آتقی گفت: شاه ِمحل چیه؟! این فرق داره!

گفتم: خب... این شاه ِبی‌محله! والّا اگه خود ِمرحومم زنده بود شکایتی نمی‌کرد!

گفت: آخه شاه ِایران؟!

گفتم: آتقی! اصلن وایسا ببینم! مگه اسم ِحیوونا بده؟! بابا اینا اسمه و ما آدمای خودخواه برا هرچیزی یه صفت فرض کردیم! که معلوم نیس دُرُس باشه! مثلن ترکمنا اسم حیوونا رو رو خودشون می‌ذارن، مث ِگرگ‌علی،شغال‌اینجه‌برون، که این یکی تو سربازی رفیقم بود! عین ِسرخپوستای آمر یکا! گاو ِنشسته... پلنگ ِکوه... خرس ِخشمگین... تازه اینا افتخارات ِقبیله‌ها بودن!

آتقی گفت: نه نه نه! شاه ِایران یعنی غیرت، یعنی تمامیت، یعنی همه‌چیز ِ ما!

گفتم: همه‌چیز؟! آتقی! من به‌جز یه‌چیز نمی‌خوام بقیه‌ی چیزام شاه باشه! تو اگه می‌خوای فکر ِ سفرا و وزرا و ژنرالا باش که غیرتتن! تازه ببینم! از نظر ِ تو شاه‌سلطان‌حسین و بعی ازین نوع حضرات هم همه‌چیز یا غیرتتن؟!

گفت: خب ، شاه شاهه...ایرانم ایران...

گفتم: ببین! پس ما اصلن بی‌غیرت و بی‌همه‌چیزیم! که ازین همه‌چیزم باید مطمئن شد و گفت! دیگه چی گفتی؟! تمامیت...؟! نمی‌دونم تمام ِ ما از کجامون شروع می‌شه و به کجامون ختم می‌شه! اما اگه به‌خاطر ِ مملکتمونه که ما اینجا فاقد ِ اون هستیم فعلن! حالا گوشتو بیار جلو! مرد ِ بلانسبت‌حسابی! مگه ما خودمون نخواستیم بدون ِ شاه باشیم؟! پس...

در حالی‌که داشت گوشی را قطع می‌کرد هرچه به نظرش رسید حواله‌ی ما کرد که با اینکه موقع ِ ختنه قورقوری‌‌ام را برداشته‌اند باز هم واقعن دردم گرفت!

ساعت 1 نصفه شب!

  

بهار 2005-استکهلم

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website