|
شیما
گرناوی
مرگ خون و
کاغذ
دست هایم، دست
هایم
پیراهنم، صورتم
خونی اند
نقش سرخی دارند
رد پاهایم
از قلمم خون می
چکد
محو می شود
دفترم در خونآبه ی من
چه کسی دارد
آرام آرام
لای ورق هایم
مرا می کشد؟
خواب شهر
چشمک می زند در
شب شهر
باد بر پنجره ها
می پاشد گرد خواب را
گو فرو رفته همه
در رویا
من همچنان
بیدارم و
به رویای تو می
اندیشم
جاده ی
انتظار
عاشق
لبه ی جاده ی
انتظار را
گل کاشت تمام...
باد بذرهای سبزه
را آورد
آسمان بارید بر
عطش خاک
سبز شد زمین در
جای پای لحظه ها
منتظر تا رسیدن
دو خط بی نهایت جاده
پیش می رفت و گل
می کاشت
ته جاده را هرگز
نیافت
اما پشت سر
باغ گلی از
روزهای انتظارش
به جا
گذاشت
|