[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

13

آذر

1384  

کامبیز گیلانی

 

به یاد گرمای رفاقت

 

آمده ام

با دستی پر از رفاقت

 

می دانی

آن وقت ها

روزگار " ته کلاسی ها"

 

آن وقت ها

که تو

از آن"بی دادگاه

به تمام دادگاههای جهان

اعلام جرم"

کردی

 

آن وقت ها

من هنوز

باغ را نمی شناختم

 

گل سرخی

اگر می دیدم،

زمینش را

نمی بوسیدم

 

آن وقت ها

هنوز

" یک با یک

برابر" بود

 

اینک

آمده ام

که باغ سرخت را

به جهان نشان دهم

 

که جهان

یکسره بی دادگاه است

 

که بر بام هر ویرانه اش

کرکسی

خاک تو را

به مسخره می گیرد

 

و خیابان را

پر از عروسک کوکی

پیام فرسوده

و

خیالی کرده است

که رنگ تو را

بی رنگ کند

و

زیبایی ات ر ا

در انتهای سر خوردگی

به بال پرنده ای

که

اسیر خیانت است

بیآویزد

  

آمده ام

با مشتی

پر از مهر

پر از امید

که خشم را

از دهان پر سرب تو

بر این حضور نکبت بار

آتش کنم

 

آمده ام

که بگویم

باغ سرخ گل های بی شماری

شبیه تو شده است

 

که بگویم

خاک

بوی تو را

به بهار،

 

عشق

حرف تو را

به زندگی،

 

و

خون

رنگ تورا

به قلب

سپرده است

 

و

تو

همان فریادی

که بازهم

در آسمان غمگین شهر

شعله ور

می شوی

بال می گیری

و

سرود می خوانی:

که

ای خانه تان

پر از نفرین

که

 انسان را

این گونه

در عشق بی پایانش

به آزادی

در خون فرو بردید

 

راه

باغ را گم نکرده است

 

فریادم من

که زمین نا برابر را

در چشمان یخ زده

به یاد گرمای رفاقت

تا سحر

زنده نگه داشته است،

هوایی می شود

مرهم جان پرندگان زخمی

 

گل های سرخ

پرندگان سپید

قلب های زنده

دیوار ها را

از آینه

پاک کرده اند

و

یک با یک

غریبه نیست دیگر.

 


 

روزنه ای در انتظار تماشا

 

کامبیز گیلانی

 

 

چشم ها می دوند

آرزوها

از پشت ابرها

پنجره های خالی را

نشانه می گیرند

 

بره های بی چرا گاه

به کارخانه های سیاسی

پناه می برند

 

و

شهر

در تکرار کهنه ی خویش

به جان واژه می افتد

 

سرهای بی چراغ

درختها را

از ریشه

می سوزانند

و

آفتاب را

از قصه پاک می کنند

تا

بره ها

آهن را خوراک بنامند

تا

در این گور بی انتها

اندیشه

خود را

به سیاهی بساید

 

 

کوچه

از بن بست مسموم افسردگی

اگر

گذر کند

کهنگی دیگری

آن سوی دیوار

در انتظار اوست

 

 

و ما در این ادامه ی پرهیاهو

می نویسیم

بدون آنکه بفهمیم

 

 

می خوانیم

آوازی را

که دوست نداریم

 

می نشینیم

در کنار آنکه

رفیق ما نیست

 

عشق می ورزیم

به کسی

که عاشق نیست

 

و

می جنگیم

در راهی

که پایمان

در آن

سست است

 

آه

که این قصه

بسیار

در

جنگلی به وسعت تاریخ

بره ها را

پای درختان

به آب داده است

 

و

ما هنوز

چشم را

به خرید آزادی

می فرستیم

 

در کرانه ای دیگر

خیال

شعر را

بر پرده ی سیاست

می پاشد

 

شاید

که بوی خوش زندگی

یخ را

از چهره ی پوسیده ی تکرار

بشوید

 

و

شکفتن

در این بستر تردید را

تا بهاری

به انسان

نوید دهد

 

بهاری

پر از

دلهای زنده

 

که

عشق

مبارزه

و

آفرینش را

هر روز

در تازگی اش

جشن می گیرد

و

خود را

درآینده

جست و جو می کند

 

بره ها

اگر خسته اند

اگر در التهاب عبوری درمانده

از باتلاقی

تا مردابی تاریک

زمین را هزار بار گشته اند،

طعم آب گوارا را

می شناسند هنوز

و

در این غوغای بی ترنم

عطر خاک زنده را

گم نکرده اند

 

 

کمی دورتر

آنجا

که افق

گونه ی خاک را

می بوسد،

روزنه ای هست

 

روزنه ای

در انتظار تماشا .

 


شعرهای پیشین کامبیز گیلانی در مانیها

 

نگاه دایره ی غم انگیز

  

در این دایره

آفتاب

رفیق گل نیست

 

در این چهره های سوخته

نشانی از آب

کسی نمی بیند

 

در این بازی

هرگزسبزه را

در کنار لبخند

به قلب

گره نمی زنند

 

از کجا می آیم

که بر بالای دیوار خانه ام

شب

ستاره را جارو کرده است

 

در کنار باد

روی تپه

صدایی می پیچد

ریزش آهن

 

و یکباره

آرزو

پشت پنجره

در حسرت هوایی تازه

می پوسد

 

میله ها

هم

اسمشان را

با خط خوش

نمی نویسند

 

روی بام

کسی

که هیچ کس نیست

هر روز

خود را نشخوار می کند

 

آن سوی این کابوس

این سو

دایره ی دیگری

که اندوه خویش را

هر روز با خود زمزمه می کند

 

در این دایره

دریغا

که باران

رفیق جویباری نیست

دریا دل

 

پرچمها

در ابتدای راه

پاره می شوند

چشمها

در انتظار می پوسند

و

مسافران تاریکی

خواب را

از چشم راه نمی شویند

 

و

من

 بر هرچه دروغ

که عبور عشق

از آتش را

خیال می پندارد

نفرین می فرستم

 

سنگ را

درمشت

نگاه دایره ی غم انگیز را

در چشم

و آن همه آرزو را

 در دل می نشانم

 

راه می افتم

با هر چه هست

راه می افتم

که دایره ی عشق را

در هر دو سوی تپه

بیاد افتاب آورم

مگر

دوباره زیر باران بی دریغش

گل شوق

راه را آذین کند

 

مگر

من و تو

بر پیکر آزاد زمین

بوسه زنیم

و

رها یی

از این همه دایره را

به چشم ببینیم

 

راه می افتم

راه می افتم

تا

کینه ام را

در دل تو بکارم

تا

تو آن را

بی نشانی ازترس

به سپیدی

برسانی

 

به سپیدی

که

از این همه تیرگی

دلم

غمگین است.  


باروت سال زندان

  

به زندان

سلام نمی گویم

من آزادم

 

سالی

 که نو می شود

بوی چشم های منتظر را

تا قلب روز

به کبوتر

نشان می دهد

 

زندانی

به زور

زندانی

فریاد می زند:

 

هان!

زندانیان از پا در آمده

که خویش را

بی گزندی

به دست فراموشی

به خواب مرگ

وام داده اید،

من آزادم!

وای برشما!

 

درختان

بی برگند

درختان بی برگ برهنه

نفس می کشند

تا بهاری دیگر

به بار بنشینند

 

ای آدمیان بی بهار

از کدامین آب می نوشید

که این چنین

اسیر،

خاک را

به اشتباه گرفته اید؟

 

 

کسی می آید

با دامنی

به خون غلتیده

 

کسی که تو

مدحش را بگویی

همین!

 

کسی

که التیام وجدان زخمی توست

 

کسی که

دستهایش

صلیب عشق

و

آزادی است

 

راهش

شکست تردید

و

آرامش دروغین

است

 

کسی که فریادش

خواب از چشم می رباید:

از چشم یاور انسان،

به شوق

از چشم خصم آن،

به ترس.

 

سال

نو می شود

سال خوش باوران

آنان

که در زندانند

در قفس های کوچک خود

 

سال اما

هرگز

نو نمی شود

اگر

دل آزاد انسان را

پشت آن

به رگبار می بندند،

سرش را

از تن،

قلب را

از سینه

و بودن را

از دلیل

جدا می سازند

 

زمین

از برف پوشیده است

 

در این سوی جهان

آسمان را

با خانواده ی باروت

به خنده در آورده اند

دریغا

که آنسوی این نمایش زیبا

باروت

قلب انسان را

ریش ریش

می کند

و

فریاد زندانی

به زور زندانی

به سختی

به گوش دلهای خفته

می رسد

 

دلهایی

که روز را

فراموش کرده اند

و

شب را

به سال

می چسبانند

تا

آفتاب را

کسی

به یادشان نیاورد

 

کسی