|

نقطه.تمام
هومن
عزیزی
روی
پله ها بند ِ کفشهایش را میبندد...
به لرزش ِ سایه ها لابلای دفترش فکر میکند...
ویترین ِ شعر پر از کلمات ِ ساکت و افلیج...
سایههای بیهدف ِ اشیا... فکرها...
که رقصهای ناامیدشان در تکرار ِ حوادث
زبان را به سرگیجههای منگ دچار
میکند...
کفش
مینویسم
برای جادهای که باید تا ابد نوشت
بی نقطهای ته ِ خط!
شاید
دیالوگی که کسی نمیداند
بعد
از دو نقطه که هر دو شروع...
هر
شروعی پایانیست
ادامهای و ابتذالی...
گستاخ و خجالتی...
بند
کفشها را سفت میکند
باید
چهار کلمه به راست بنویسم
سهتا به چپ...
جمله
را تا غروب ادامه دهم
تا فنجان چای...
تا دو نقطه:
حرفی
نیست جز آدرسی که کلمات میدهند
از جهانی که بینقشه گم میشوی
یعنی
گم شدن در کلمات...
یعنی
بپرس...
میپرسم
از
شما میپرسم
چرا
سایه مینویسم؟
( که
سایهها ادامهی هیچچیز نیستند...)
چرا
پشتِ چراغقرمز نمیایستد دروغ؟
( که
دروغ نوشتن چراغسبزیست... تاریکی میزند...)
چرا
روبروی هم دو آدم کلماتی خنگاند
با صداهایی که آدم خجالت
میکشد!؟
از
کدام سمت بنویسم به استراحت... به اعتماد؟!
از کدام سمت به فاجعه؟!
دست
هایی که برای خداحافظی از خاک بیرون ماندهاند؟!
اعدام از کدام طناب شروع شد؟
تفنگ از کدام طرف خسته میشود؟
در
سخنرانی ِ مرگ استخوانها سکوت ِ تِلِق تِلِق...
جنگ روی صندلی ِ لژ سایش ِ دندان به هم... جیر...
جیر...
نوشتن با دستهای بسته
در جلد ِ کتابی پشت ِ ویترین...
صورتاش لای میلهها جاذبهی هنر!
مرگ عدالت است
نهایت ِ مساوات
در
مرگ برابریم
خطی
که میانمان میکشد به دو نقطه تقسیممان میکند...
مساوی... جیر... جیر...
دستها بیرون از خاک...
بیرون از کاغذ...
این
کاغذ گورستانی غیررسمیست
با سایههایی که از فاجعه دارد
سطلهای گرسنگی...
گلولههای سربی ِ اعداد...
وزن ِ پول...
عدالت ِ تابوت...
ریتم ِ شهوت...
جیرجیری که سخنرانی را تکمیل میکند!
بپرس!
نوشتن از کدام طرف میرسد به نقطهای از فردا؟!
مارس
2005
|