ثنویت غیرترجیحی در مدرنیتهی حافظ
با نگاهی به کتاب «گمشدهی لب دریا» نوشتهی دکتر تقی پورنامداریان
مهدی
جلیلخانی
http://jmahdi.blogfa.com
اشاره: گروه ادبیات عصر کتاب، متشکل از برخی نویسندگان پرتلاش زنجانی، گروهیست
که با همکاری مدیریت امور کتابخانههای زنجان، به نقد و بررسی کتاب، به همراه
تجلیل از ناشران و نویسندگان برتر میپردازد. الگوی این گروه کم و بیش مشابه
است با «نشستهای ماه» خانهی کتاب تهران. گروه ادبیات عصر کتاب که از مهرماه
سال گذشته تا به امروز هر دوهفته یکبار در 11نشست خود به بررسی کتابهای تازه
پرداخته است، اولین نشست خود را در سال هزاروسیصدوهشتادوچهار به کتاب «سیمرغ
در جستجوی قاف» (درآمدی بر سیر تحول عقلانیت در ادب فارسی) تألیف مهدی محبتی،
اختصاص داده که روز یکشنبه 28فروردینماه، ساعت هفده و سی دقیقه
در
محل آمفی تئاتر کتابخانهی سهروردی زنجان برگزار خواهد شد و شرکت برای عموم نیز
آزاد است.
مقالهی حاضر یکی از اولین مقالات ارائهشده در اولین نشست گروه ادبیات است که
به بررسی برخی نکات کتاب «گمشدهی لب دریا»
ل(در
نقد و بررسی شعر و زمانهی حافظ) میپردازد:
ل
شناسنامهی کتاب:
گمشدهی لب دریا، دکتر تقی پورنامداریان، نشر سخن، 514 صفحه، وزیری، چاپاول
هزاروسیصدوهشتادودو،4500 تومان.
حافظا اين چه كيد و دروغیست
كز
زبان می و جام و ساقیست؟
نالی
ار تا ابد باورم نيست
كه
بر آن عشقبازی كه باقیست
من بر آن عاشقم كه رونده است!
1
نيمايوشيج
1-بیترديد
لزوم نگرش انتقادی به گذشته و شعر شاعران تثبيت شده، دستمايهی تفكر نيما در
پديدآوردن انقلابی بزرگ در هنر معاصر و بنيانگذاری شعر مدرن فارسی بوده است.
اعتراف او در الزام به اين روش در قطعهی فوق كاملاً هويداست.
در
اصل شعر به دليل حركت و سيالبودن خود و خصلت نوشوندگی ِ مداماش نيازمند
انتقاد است و بنابراين نمیتوان تنها به دستاوردهای گذشته تكيه زد. ازسويی ديگر
تفكر و شعر شاعران بزرگ در همه جای دنيا و با گذشت زمان مورد انتقاد قرار
میگيرد، اما هيچكس در مقام و استعداد آنان ذرهای ترديد نمیكند؛ چرا كه
بالندگی فرهنگ و انديشه در گرو نقد تفكر و بازنمايی كجفهمیهای آشكار و پنهان
است.
نقد
شعر فارسیــ كه عصارهی فرهنگ ايرانیستــ نه به معنای نفی گذشتهی درخشان
فرهنگی، بلكه به اين جهت است كه با يادآوری سنت به دامچالهی تكرار آن
گرفتار نشويم، كه اين خود عدول از نوآوری و نوانديشی خواهد بود.
پس،
از اين رهگذر، بازخوانی شعر شاعران بزرگ، تمرين انتقاد است. بازخوانی به معنای
بازشناسی ساختارهاو بنمايههای زيستی، فكری و فرهنگی و به چالش كشيدن و نقد آن
ريشهها كه نمود ذهنی و عينی آن، در گرانكالای فرهنگی ِ ايران، شعر است. ما با
دوباره خواندن، بايد به درك و شناخت محدوديتها، بيماریها و عارضههای سنتی و
فرهنگی مبتلا به جامعهی خود برسيم و لاجرم به مقتضای زمان بكوشيم تا از آن
معضلهای منحط، فاصله گرفته و خود را به جهانی بالاتر از جهان سوم سوق دهيم.
پس بنابراین حافظ نيز از جمع آن شاعران بزرگ كه نيازمند انتقادند، دُردانهی
مستثنا نيست.
پيشتر يادآوری میكنم كه به دارا بودن جنبهها و صبغههای
اجتماعیــسياسی اشعار حافظ بيشتر معتقدم؛ البته بعد از تخيل و احساس
شاعرانهی دميده در كالبد غزل، كه اين سنت و نوع ادبی پيش از قرن هشتم هجری
به مدد ذهن پويا و حواس جمع حافظ و مهارت او در به كارگيری صنايع ادبی، تا حد
اعلای خود بركشيده شد. بنابراين گاه نقد خود را اينگونه و اين سويه به
عيار گرفتهام تا چهرهی شاعر عارف ــو نه عارف شاعرــ را واقعیتر ببينيم؛
چراكه هنوز به تعهد ادبی و اجتماعی شاعران در برابر زبان فارسی و مردمان
جامعهی غيرشهری كه كورمال به در و ديوار دست میسايند تا راه خود باز شناسند،
ايمان دارم. اگر نگوييم شاعران اوتاد زميناند، اما خواهيم گفت كه سازندهی
زباناند و چراغ راههای به ناچاری اين ملت ديرپا.
به
اين ترتيب در اولين جلسهی نقدكتاب به همت گروه «عصر كتاب»، با اميد به ارائهی
نقدهايی آگاهانه، سالم وسازنده و با اهدافی هم چون تعالی ادبيات و
جامعهپذيرتر كردن كتاب و فرهنگ، سه اصل «دانايی، نوگرايی و صراحت» را كه از
اصول اساسی هر نقد منصفانه است، سرلوحهی كار خود قرار میدهيم تا با ترويج
ادبيات برومند معاصر كه ستايندهی انسان است، امروزیتر بينديشيم و بدون لكنت و
ترس كه آدمی را حقير بار میآورد، به نقد خويش و برشمردن ناراستیهایفردی و
اجتماعی در كنار نقد كتاب و فرهنگ، قلم و قدم برداريم.
در اين عرصه و در كتاب پيشرو «گمشدهی لب دريا»ی دكتر تقی پورنامداريان،
آنچه به زعم و فرصت نگارنده حائز ايراد بوده همينهاست. اگر چه كتاب ارجمند است
و بايد بازخوانی آن مكرر شود:
ل
1ــ آنچه به عنوان «من» حافظ از ديدگاه پورنامداريان در كليت اشعار
يا غزل ِغزلهای او شخصيت و رسميت میيابد
و
خود را بدون مستقيمگويی و از موقعيتی كاملاً هنری و با زبان و منطقی صرفاً
شاعرانه به رخ میكشد، انسانی با اعتقاد به «ثنويتی غيرترجيحی» است ؛ يعنی،
انسانی معتقد به «دو قطب انگاری بدون ترجيح يك قطب بر قطب ديگر» )ص9) درست. اما
در تشريح اين نوع اعتقاد (اعتقاد به ثنويت غيرترجيحی) كه به گفتهی نويسنده
«متأثر از متافيزيك اعتقادی ماست» نويسنده جايگاه تفكر توحيدی را ــكه ويژهی
اديان و مذاهب الاهی (به ويژه اسلامی) است و شايد شكل ترجيحی اعتقاد به ثنويت
«الله» و «شيطان» نيز هستــ مبهم، نامشخص و ابتر رها كرده است.
ل
پرسش اين جاست كه انسان حافظ، كه در مانيفست او حقيقتاش متشكل از اضداد دوگانه
يا حتا چندگانه است، وحدانيت صرف را چگونه میپذيرد؟ كه گويا با تأمل در شعر
حافظ از سوی نويسندهی كتاب،اين توحيد تنها در دايرهی ثنويت قابل تعريف
میباشد؛ دايرهای كه در ميان همهی اشكال هندسی كامل است چراكه هر آغازش پايان
است و هر پاياناش آغاز. و بالا و پايين هم ندارد و ازهمهی نقاطاش تا آن
مركز كه جايگاه انسان است، به يك فاصله است پس هر چه هست بر همين دايره است
كه بر گرد ما میچرخد.
ل
در اينصورت آيا میتوان چنين استنباطی را بايسته شمرد كه حافظ و شارح او هر دو
تلويحاً در تلقين اين عقيده راسخاند كه از نظر مدرنيته، نه سياه سياه وجود
دارد و نه سفيد سفيد، بلكه همه چيز خاكستریاند ؛ يعنیجمع اضدادند و تركيبی. و
از اين نظر انديشه و فرهنگ انسان حافظ حاصل تلفيق عناصر و رنگهای متنوع ديگر
نيز هست؟ چنانكه فرهنگ تركيبی ايران ما، كه در آن، هم آريايی پيش از اسلام
شركت دارد و هم عرب پس از اسلام، و هم خيلی عناصر مهم و گوناگون ديگر به شكلی
بطئی حضور و قوت میيابند. پس بنابراين و با تكيه بر ذات برزخی انسان در تعليق
ميان فرشته و حيوان، مفاهيم ازلی و ابدی در ديوان حافظ و به طوركلی در
جهانبينی او، به شكلی تعادلی در حال جابهجايیاند و به بيان ديگر میتوان گفت
نافی اشكال يكسويه، واحد و تكبعدی نيز میباشند.
ل
2- دكتر پورنامداريان در صفحه 17کتاب مینويسند:
«سخن
از شراب و شرابخواری وسيلهای است كه حافظ با آن به جنگ ريا و تظاهری ميرود كه
خاستگاهاش انكار مقام برزخی انسان و نمود اجتماعیاش عيبپوشی خويش و عيبجويی
از ديگران است.»
ل
شكی نيست كه شرابخواری و شاهدبازی با استناد به اشعار حافظ و تكرار بيش از حد
در لفظ و كلام او درزمانهی قرن هشتم هجری و در ديار حافظ قرآن رواج داشته است.2 اگر
با توجه به مورد اول، به فرشتهخويی وديوسيرتی انسان، توأمان باور داشته باشيم
و به عنوان تجلی روح و جسم « من» اشعار حافظ،درشخص حافظ،اين انسان و وساوس
شيطانیای كه آفريدگار خود در وجود و كنه او نهاده است را پیجويی كنيم پر
بيراه نرفتهايم. بنابراين چگونه میتوان حافظ را مصون از لغزش پذيرفت و از عفت
و عصمت او سخن گفت؟ 3
از
سويی ديگر اگر تكرار بيش از حد اعتدال و بسامدی پرطنين بخشيدن به مفاهيمی هم
چون بادهخواری و همجنسبازی درشعر حافظ به ابزار و وسيلهای تعبير شود كه
حافظ با آن به جنگ ريا و تظاهری رفته كه خاستگاهاش انكار مقام برزخیانسان است،
آيا اين خود متهم كردن حافظ به نوعی ديگر از رياكاری نيست؟ ريايی كه در مواجهه
با «بدكاران» و «آن كاره»گان برایپذيرفته شدن از سوی آنان و راه يافتن به جمع
محقرشان برای منكوب كردن صوفيان و زاهدان است. اين يعنی كه شاعر از آن طرف بام
افتاده است! يعنی اتهام همدست شدن با هرزگان و تن دادن به هرزگی به بهانه و
هدف مبارزه با سالوس و ريا. يعنی نفی ثنويت غيرترجيحی و ترجيح يكی، آن هم بدی.
پس به نظر اين تفسير كه ستايش و ترويج بدی ابزاری برای مقابله به هدف نهیكردن
از بدیهایديگر بوده، بيمعنی است و همانطور كه گفته شد از سوی ديگر بام
افتادن است و در آن صورت تكرار و تأكيد بر جنبهی قدسیبودن حافظ قرآن 4نيز
محلی از اعتنا نخواهد داشت.
ل
ل3-در
صفحهی 38 كتاب آمده است: «…
عطار به صراحت عيبگرفتن بر گناهكاران را نافرمانی و سركشی در برابر خدا
میداند. چيزی در اين جهان بيرون از مشيت الاهی نمیرود، پس عيبكردن مخلوق،
عيبگرفتن بر خالق است. اين دقيقاً همان نظر حافظ هم هست كه پير مغان را به
خاطر عيب پوشيدن میستايد و درست در برابر همهی مردم دين فروش عيبجو قرار
میدهد.»
ل
ايرادی كه میتوان بر اين پير مغان معتقد به مشيت الاهی، با توضيحات دكتر
پورنامداريان گرفت، فقدان ديدگاه
انتقادی او نسبت به مسلك خويش است. نقد نكردن و ننگريستن به ديدهی منتقد از
درون؛ يعنی از خود ممنونبودن و ارزش مطلق پنداشتن آن چه متعلق به او و جزو
شاكلهی حزبی اوست و ضمناً تقويت اين تفكر كه: هركه از ما نيست برماست. در جايی
ديگر دقيقاً با تأويل و تفسير نگارندهی كتاب به اين برداشت نيز صحه گذاشته شده
است؛ مثلاً ببينيد در صفحات 23 و24 ذيل سه بيت؛«صوفی ار باده به اندازه خورد
نوشاش باد/ ورنه انديشهی اين كار فراموشاش باد/ وانكه يك جرعه می از دست
تواند دادن/ دست با شاهد مقصود در آغوشاش باد/ پير ماگفت خطا بر قلم صنع نرفت
/ آفرين بر نظر پاك خطا پوشاش باد».
ل
بيان ديگر و سر راستتر شارح در اين بخش، اينگونه است كه هنگامی كه صوفی به
تقليد ازدُردیكشان بر میآيد، محبوب، و مورد تحسين است و انديشهی بد از او
دور میشود. يعنی دقيقا ماجرای گرويدن دشمن به حزب پيرمغان است و تواب شدن او.
و كه پس الحاق او به جرگهی رندان مستوجب آفرين. حتا در بيت دوم تشويق و تبليغ
به طی كردن مراحل ديگر حزب پس از باده خوری، به شاهدبازی است و طی سلسله مراتب
اين هرم كه پس از رندی لابد رسيدن به مقام وكسوت پیر خواهد بود؛ و اين به معنای
شناساندن حافظ در لفافه به عنوان انسانی متحزب است تحزبی كه قدرت نقد جهان
خاكیــانسانی را، كه اتفاقاً به خاطر آدمیزادیبودن و خاكیبودناش كاملاً
معيوب است، از خود سلب كرده و به نفرين دشمن و دعای خير به جان رفقای خود بسنده
نموده است.
دربيت سوم با علم بر معيوب بودن مخلوق، باز هم تسامح دركار است و اغماض و تساهل
بر بدیهای رندان، و جهان. زيرا تنها به دليل ظرف عمل «پير ما» و سنخيت تام و
تمام با جلوه های آداب او، جهان مصنوع معيوب، نقد ناپذير خواهد بود و بنابراين
مو، لای درزش هم نخواهد رفت!
اما بعد در ادامه، دوبيت ديگر از حافظ شرح داده شده است: «نيكی پير مغان بين كه
چو ما بدمستان / هرچه كرديم به چشم كرماش زيبا بود…/
پيرگلرنگ من اندرحق
ارزقپوشان / رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود.» باز با همان تفسير، اغماض و
عدم انتقاد در حلقهی رندان به جايی میرسد كه علاوه برتسامح در حق همكيشان،
حتا نقد «ارزق پوشان» به واسطهی حضور پيرگلرنگ و گُل ِ رویاو به فراموشی سپرده
میشود.
آيا در اين صورت از ديدگاه حافظ، وقتی پای منافع به ميان میآيد، كينهورزیها
پايان میپذيرد و آنگاه تدبير مصلحتانديش، زبان به سخن میگشايد؟
4-نويسنده
در صفحهی 85 كتاب مینويسند: «از جمله عواملی كه شعر حافظ را از شعر خيام و
اغلب شاعران كلاسيك فارسی زبان متمايز میكند، همين جنبهی كتمان، هم در
حوزهی مضمون و معنی و هم در حوزهی تعبير و صورت است…
جنبهی كتمان در صورت و معنی، در شعر حافظ هم متنوعتر و هم عميقتر است.»
گمان نمیشود كه كتمان بيان و استفادهی دو رويانه از كلمه كه در فرهنگ
نوشتاری شرق بيشتر مسبوق به سابقه است، سنت حسنهای باشد. اگر اين شيوه در
زبان زمانهی حافظ سودمند بوده، ولیبه تدريج آسيب مهمی به زبان و در نتيجه به
شخصيت صاحبان آن زبان وارد میكند، بنابراين امروز مزيت شعر حافظ را نمیتوان
و نبايد به كتمان او در گفتار نسبت داد.كتمان كردن و رمزی سخن گفتن، سابقهی
ديرينهای دارد و بايد كمی در تأثير گذاریهای آن بر فرهنگ و زبان ايرانيان
بيشتر تأمل كرد، چرا كه كتمان امروزه از نظرگاه ادبيات پيشرو ومخاطبان
واقعیاش مذموم و بیقدر است و ديگر جزو صور مليح خيال به شمار نمیآيد.
در صفحهي86 كتاب نیز، آقای پورنامداريان با مزيت دانستن كتمان، حكمی عجيب صادر
كردهاند: «غزليات شمس، شعر هميشه و ابدی است، بیآن كه شعر مردمی باشد.» چرا
كه در نظر نويسنده، كتمان در بيان، در غزليات شمس بيش از مثلاً غزليات سعدی
است. اما در ادمهی مطلب و در صفحهی 87 حكمی كلیتر از سوی ايشان صادر شده
است: «…
اين تقدير و سرنوشت هنر ادبيات و به خصوص شعر است كه خط سير تاريخی خود را
همواره از وضوح به ابهام و از بيان به كتمان بسپرد.» كه با توجه به آن چه
دربارهی كتمان بيان گفته شد، اين حكم نيز پذيرفتنی نيست.
5-منتقد
دانشگاهی ما در كتاب خود مینويسد: «حافظ حتی در عصر ما با تمام دگرگونی و
استحالهای كه در باورها و پسندها حادث شده است، هنوز زندهترين شاعر معاصر است…
(ص 81 )...شعر
حافظ هنوز هم سرزنده و با نشاط پيشاپيش مردم راه میسپارد و به پيش میراند.
اين موفقيت بینظير ِ همواره با مردم بودن در عين حال پيشاپيش همه گام برداشتن…
نيست مگر حاصل بيان و
كتمان در ابعاد مختلف.»(ص87)
آيا اگر امروز حافظ را زندهترين شاعر معاصری كه سرزنده و با نشاط پيشاپيش همه
گام برمیدارد، معرفیكنيم،بهمعنی ناديده گرفتن تحولات زبان فارسی در نتيجهی
ترجمه و تعامل با زبانهای ديگر نيست؟
اين افتخار نيست كه نسل نو هنوز زبان سعدی و حافظ و ديگران را میفهمد و حتا به
كار میبرد بلكه اين نشانهی تعفن زبان است. افتخار زبان فارسی الگوشكن امروز
ما تحولیست كه موجب شده نسل تازه، ديگر مانند فضلا نتوانند به راحتی سعدی و
حافظ را بخوانند و بفهمند. و اين مرهون تلاش شاعران معاصر ما درساختن بنايی نو
از زبان فارسی اين جايی و اين زمانی است و مديون مترجمان ما كه در انتقال و
تعامل با ديگر فرهنگها و غنای فرهنگی ما نقشی در خور داشته و دارند.
پانوشتها:
1-يوشيج، نيما، مجموعهی كامل اشعار، گردآوری سيروس طاهباز، انتشارات نگاه، چاپ
دوم،1371،ص55.
2-نگاه
كنيد به: زرينکوب، عبدالحسين، در كوچهی رندان، چاپ پانزدهم، 1381، ص44، و:
شمیسا،سيروس، شاهدبازی در ادبيات فارسی، چاپ اول،1381،ص165-170.
3-اشاره
به مقدمهی ديوان حافظ و ديدگاه دكتر قاسم غنی.
4-با
تأكيد بر جنبهی برزخی انسان، تركيب «حافظ قرآن» را عمداً به كار بردهام، چرا
كه همچون تركيب«پير مغان» واجد ساختاری پارادوكسيكال است: حافظ به معنی حفظ
كنندهی قرآن كه انسانیزمينی و جايزالخطاست و قرآن» به معنای كلام وحی
خللناپذير و اثيري. |