|

امير خالقي
جامدادي
ده خري نگو نه !.... حالا پيشوني صاف كن و دمتو بكن تو شلوار جين . ده نمي
بيني سوارتن ! .
نگو راست نمي روم چون اعتقادي به فلسفه جاي پاي ندارم . نگو مي خواي به بكارت
حروف بزني .... مگه مي شه !؟
بكارت حروف بي زنجير اين صفوف بلدزر بي زنجير يه كه ويلچرش پنچره . تو بگو يه
مشت خاك چه برسه به كله تار گرفته تو و من !
گاهي يه قصه از زخمهاي خودكار نمي چكه. آره گاهي همينجهاست اين گوشه كنار
خواهرت كه شب تا صبح تو نان خشكهايي كه تمام روز با گلوي خش گرفته اش جمع
كرده به دختر همسايه فكر مي كنه . به اون و چينهاي دامن سفيدش كه با تر دامني
خر يده !
و من كه حسرت حسرتي سرد بر دل در جامداديم نمي تونم ول بخورم .
پس كي مي نويسي آره كوه . من . چايي عينگ بي شيشه بابا رو چشمان نوه نديده اش
اينها همه شعر و قصه است اما نه براي همه ! اونم با يك بار اكران ! تو ذهن نمي
مونه خره .
روشنا آره قانونه اما نه تو اين پروژكتورهاي پلاستيكي . از نرخ فيش برقت كه
روشن تر نيست .... روشن ... روشن ... به روشني آخرين اخطار قطع !
كي ... كي آخر ين اخطار قطع آتش صادر مي شود . كي زمستون مي شينه كنار. آخه از
بخاري كه مي سوزه بي ساخت و پاخت با هيچ وز يري مگه .... نه كه نمي بينه . به
اين سن و سال با ر يشش كه پهن تو كوير و دشت مگه چشمي مونده واسه اين چشم سفيد
!
من و شب و آينه كوچكي كه خواهر كوچلوت با سليقه تو جامداد گذاشته اينجا را اتاق
پروف كرده .... اتاقي تار يك براي تمرين سپيد .... سپيد ... سپيد .
|