[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

14

آذر

1384  

ماکان مهدی قلی

سوال

•   چاقوی آشپزخانه را برمی دارم و شروع به تیز کردن آن می کنم . با دستگاه چاقو تیزکن ، که خود او خریده است . دو سه دقیقه طول می کشد . چاقو خوب تیز شده است . همه چیز آماده است . این کار به دل و جرات زیادی نیاز دارد ... از دیدن خــــون نمی ترسم اما اگر خون او باشد ، چطور ؟! جواب این سوال به ذهنم ... هرچند انگار این سوال را برای گفتن جواب منفی آن از خود پرسیده ام ؛ جوابی که سوال را می سازد . ما در طول زندگیمان از این سوالات به تعداد بسیار زیادی از خودمان می پرسیم . مثلا میدانیم که در خانه نان نداریم ، غذای شام با نان خورده شود و برای شام مهمان هم داریم ... . از خودمان می پرسیم : چون کارهای خانه مانده ، می توانم گرفتن نان را به فردا موکول کنم ؟ و با قاطعیتی از پیش تعیین شده می گوییم : نه ! وبرای گرفتن نان می رویم ... نان باید همان موقع تهیه شود ... ... . چاقو را ...

•   فقط من ... . به تته پته افتاده ام ... . اگه ممکنه ... یعنی ... می خواستم ... خواهش کنم ... اگه ... . با شوخی و کمی تحکم می گوید : ببینید ، اگه بخواهید اینقدر خجالت باشید ، که نمی شود . بگویید چه می خواهید ! آب دهانم را قورت می دهم و می گویم : این کاغذ و مداد ... اگه زحمت نبود جواب مرا در این کاغذ بنویسید و آنروز که آمدم پیش از هر کاری ، این کاغذ را به من بدهید . سرم گیج می رود ... از خودم می پرسم : آیا می شود روی خودم ... بالا بیاورم ؟ جواب منفی ... خنده ام می گیرد . او هم به من نگاه می کند و می خندد ...

 

•   از بوی رنگی که از صندلی هایِ نویِ دادگاه می آید ، دارد حالم به هم می خورد . کارشناسان در حال بررسی مدارک پزشکی هستند ؛ دلم می خواهد روی سر و صورت آنها ، استفراغ کنم ... بخصوص آن یکی که دندان طلا دارد ... از نگاه کردن به او ... از خودم می پرسم : آیا می توانم روی سر و صورت آنها بالا بیاورم ؟ این از همان سوالهایی است که جواب منفی شان آنــها را می نویسد ... . به صورت او نگاه می کنم ... انگار اصلا متوجه من نیست ...

•   چاقو بسیار خوب می برد . تیز است . مثل چاقوی جراحی . چاقو را روی بافتهای عضلانی ... عقب و جلو می برم . با دقت زیاد . چاره ای نیست ... از بوی خون دارد حالم به هم می خورد ... از خودم می پرسم : می توانم آیا همین الان ... ؟ باقی سوال را از خودم نمی پرسم . نفس عمیقی می کشم ... بوی خون کامم را پر می کند ... اینجا کسی نیست که مثل پرستاران اتاق عمل ، عرق را از روی پیشانی ام پاک کند . حالا به رگ می رسد ... تکه های شیشه ی شکسته هنوز در این بافت وجود دارند ... چاقو را ... بوی خون هوا را پر می کند ...

•   ( چاره ای نبود . ) این را من با تاکید می گویم . قیافه ها ملاحت خود را با خنده ای عصبی ، عرض می کنند ... این خنده ها ، اعصاب مرا خُرد می کنند ؛ آ نقدر که دوست دارم فریاد بزنم . از خودم می پرسم : من می توانم فریاد بزنم ؟ سوال که جواب منفی اش ، آنرا نوشته است ... . ادامه می دهم : اگر این برش را در ... بافت های ... و اعصاب ... قطعا ...

•    چشمانم را می بندم . نگاهش را در ذهنم بازسازی می کنم . در فکرم ، احمقانه به چشمانش زل زده ام ... او از شنیدن حرف های من ، متغیر نمی شود ... بی تفــاوت ... بی تفــــاوت مطلق ... . مثل ضبط صــوت مدام و پی در پی توضیح می دهم . او همچنان بی تفاوت نشسته و به چشمان من زل زده است . در نگاهش هیچ اثری از انقلاب وسیع درونی ، دیده نمی شود ...

•    بافتها را از هم جدا می کنم . بافتهای مرده ... اینجا را باید بسوزانم تا خونریزی نکند . عصب کاملا قطع شده است ... در سه منطقه ... با این بریدگی وسیع ... می دانم دیگر نخواهد توانست از پای چپش مثل سابق استفاده کند . نمی دانم شیشه ها را چگونه بیرون بکشم ... اینجا هیچ نوع پنسی نیست ... . توی این دهات دور افتاده ... تا اولین بیمارستـان راه زیادی است .... . از خودم می پرسم : آیا او خواهد ... ؟ نفس عمیقی می کشم ... بافتهای عصبیِ بریده شده را کنار هم قرار می دهم ... . کاش او را زودتر پیدا کرده بودم !

•     به خاطر می آورم که دندان هایم را نشسته ام . او را صدا می زنم . با کلماتی گنگ جوابم را می دهد ... صدا را دنبال می کنم . او در دستشوئی در حال مسواک زدن است . با خوشحالی سعی می کنم وارد شوم . به من نگاه سنگینی می کند ... . از نگاهش ، پاهایم یخ می زند و در جا می ایستم . درِ دستشویی را به روی من می بندد . از خودم می پرسم : می توانم روی صورت خودم استفراغ کنم ... ؟ سرم را با تاثر تکان می دهم و به سمت آشپزخانه می روم ... از کابینت زیر ظرفشوئی کیسه ی زباله ی درون سطل آشغال را در می آورم و به سمت در خانه می روم ... از راه پله ها پایین می روم تا کیسه ی زباله را درون سطل مخصوصش در کوچه بگذارم ...

•    بارها به او گفته ام که از خانواده اش خوشم نمی آید ک این هم نتیجه ی گوش نکردنِ به حرف ... خدا را شکر می کنم . خوشبختانه قبل از اینکه خون ریزی باعث مرگش شود ، او را پیدا کردم ... باید دو سرنگ از رگِ خودم خون بگیرم و به او تزریق کنم . نمی دانم چرا علی رغم اصرار او ، کیف جراحی را همراه خودم برنداشته ام ؛ مثل کیف کمک های اولیه ی درون ماشین ... از نظر او هر چیزی که مربوط به کار من است ، مانع از بودن ما با هم می شود ... شروع به باندپیچی زخمهــــهایش می کنم . بعد او را به درون ماشین می برم ... پایش را ثابت می کنم . بر می گردم و به سوی اولین شهر در هشتاد کیلومتریِ اینجا ، راه می افتم ... نمی دانم وقتی به هوش بیاید چگونه به او بگویم که ...

•    از روبرو می آید . سعی نمی کند خودش را از من مخفی کند . فکر می کنم گونه هایم سرخ شده باشند ... حتی به من نگاه هم نمی کند ... تمام تنم عرق می کند ، وقتی از کنارم رد می شود ... دوست دارم برگردم و او را صدا کنم . از خودم می پرسم : او را ... صدا کنم ؟ به سوال خودم می خندم و به راهم ادامه می دهم . سعی می کنم تا روز موعود صبر کنم . از صبر خودم ، لذت می برم ... می روم تا برای خودم یک عطر جدید بخرم ...

•     با سرعت در جاده پیش می رویم . .چشمان عسلی اش را می گشاید ... بی رمق فریاد می زند : پایم می سوزد ... . به او می گویم : آرام باش ... . ادامه می دهد : با پایم چه کرده ای ... ؟ و از هوش می رود . از خودم می پرسم که آیا به اندازه ی کافی به او خون تزریق کرده ام یا نه !؟ سرم گیج می رود ... هواکش ماشین را باز می کنم تا هوا به صورتم بخورد ... می ایستم ... حالم دارد می خورد . درِ ماشین را باز می کنم ... پایین می روم و چند قدمی از ماشین دور می شوم ... ولی بالا نمی آورم ... بر می گردم ، سوار می شوم ... در را می بندم و با سرعت به راهم ادامه می دهم ...

•     از پله ها بالا می روم . صورتم گُر گرفته و دستانم خیس شده اند ... جلو می آید و سلام می کند ... وسوسه می شوم . از او می پرسم : مدادش خوب بود ؟ می گوید : دو سه کلمه شد با آن بنویسم ... می پرسم : کاغذش چطور بود ؟ می گوید : زود خیس می شود ... . تعجب می کنم . ادامه می دهد : آن را توی لیوان انداختم ... . سعی می کنم تعجبم را نشان ندهم . می گوید : بیا ... ! ببین ! دنبالش می روم ... . یک لیوان را بر می دارد که درونش پر از آب است ... و پر از تکه های خیس خورده ی کاغذ ... تکه های خیس خورده ی کاغذ را بیرون می کشد ... روی تکه های کاغذ پر از " آره " است ... می خندم و کیفم از دستم می افتد . کیفم را بر می دارم و با خود می برد ... پدرش مرا صدا می کند ... به داخل خانه ...

•    در حال درست کردن شام هستم ... همبرگر وسط یک ویلای کویری دور از هر شهری ... سس تند گوجهو سیب زمینی سرخ کرده هم طنز جالبی دارد . به ویلای پدری او در یک بخش از حومه ی یک دهات دور افتاده ی کویری آمده ایم ... زیاد میل این سفر را نداشتم ... آمدن به یک ویلا در کویر ... در اطراف کویر ... . اما اگر نمی آمدم به روحیه اش لطمه می خورد ... اصولا من از محیط این خانه متنفرم ... وقتی این فکر به ذهنم می آید که کجا هستم ، حالت تهوع می گیرم ... . از خودم می پرسم : می توانم ... ؟ به سمت پنجره آشپزخانه می روم و آنرا می گشایم ... صدایش از زیر زمین نمی آید ... دلشوره می گیرم ... غذا را از روی  اجاق بر می دارم و روی میز چوبی می گذارم ... به سمت زیر زمین می روم ... نمی دانم علی رغم این دلشوره ، چرا اینقدر خونسرد عمل می کنم ، در حالیکه به ذهنم آمده است که برایش اتفاقی ...

•     میخواهم کیف جراحی ام را هم به همراهمان ببرم . داد می زند : اینو کجا می آوری ؟ می گویم : همینطوری ! جایی که نمی گیرد می گذارمش عقب ، پهلوی جعبه کمک های اولیه ... می گوید : لعنت به هر چی کمک اولیه است ... ببین ! یا جای منه یا جای کمک های اولیه و کیف جراحی تو ... نزدیکش می روم ... دستش را می گیرم و می گویم : عزیزم ! قول می دهم ! ... بعد توی صورتش می خندم ... با ناز و تصنعی می گوید : من نبینمشان ... و دستش را با اطوار از دستم بیرون می کشد ... سرم گیج می رود . به سمت جعبه کمک های اولیه می روم ... از خودم می پرسم : آیا می توانم روی جعبه بالا بیاورم ؟ جواب منفی ... آنرا بر می دارم و زیر لباس ها کنار جعبه ی آچار ماشین می گذارم ...

•    منشی دادگاه ادامه می دهد : بنابر نظرات کارشناسان معتمد صحن مقدس دادگاه ... ... ... خوانده از کلیه ی موارد اتهامی شامل ... و ... و ... و ... تبرئه می شود . به دلیل تقاضای خواهان مبنی بر درخواست اقامه ی صیغه ی طلاق فی مابین ایشان و خوانده ، آقای ... . سرم گیج می رود ... می خواهم بپرسم : چرا ؟ سرم را تکان می دهم و نگاهم را از منشی دادگاه می گیرم ... به کفش هایم نگاه می کنم ... و بعد به ساعت ... نگاهم به ساعت مچی ام خیره می ماند ... .          

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website