خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

22

دی

1384  

www.iruniha.persianblog.com

علی اوحدی                     ali.ohadi@gmail.com

نگاهی به پرونده ی قدیمی یک قتل عمد

 

    روایت رستم و سهراب از زبان فردوسی، پر از شواهد و دلایل روشن بر این فرضیه است که رستم لحظه به لحظه ی ماجرا را با تعمق و تامل طی می کند. نقل قصه چنین آغاز می شود:

اگر تند بادی برآید ز کُنج                 به خاک افکند نارسیده تُرُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر                        هنرمند گوئیمش ار بی هنر

از این راز جان تو آگاه نیست                       بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا در ِآز رفته فراز                    به کس بر نشد این در راز باز

«نارسیده ترنج» نمادی ست برای نورسیدگی. آن تندباد اما که این ترنج نارسیده را از شاخه می اندازد، ستمکاره است یا دادگر؟ پرسش این است که چرا با فرو افتادن ترنج نارسیده صحبت از «آز» می شود؟

آز صرفا به معنای طمع یا بیش خواهی نیست. بلکه بیشتر اشاره ای ست به دنیا خواهی و تمایل به حفظ و تحکیم هرچه بیشتر مناسبات. از آنجا که فردوسی در دنیای حماسه تقدیر را حاکم بی چون و چرا می شناسد، جای پرسش از تقدیر برای مردمان (محکومان؟) نمی ماند تا راز را دریابند. مردمان را به کلید راز دسترسی نداده اند. حد مردمان همین است که بدانند با مرگ، از ستمی که بر آنها می رود، می رهند و به آرامش و آسایش ابدی می رسند. چرا اما روایت با سخن گفتن از مرگ آغاز می شود؟

در صحنه آرایی فردوسی هیچ واژه ای بی سبب و جهتی بکار نرفته است. او از بینش خود آگاهانه بهره جسته و همه جا با انتخاب واژه ی مناسب منظور خاصی را القاء کرده است. "تندباد" و "ترنج" انتخابی اتفاقی یا قراردادی نیستند. تمایل "آز" گونه و طوفانی رستم را در برابر "نارسیده ترنج"، سهراب نشان می دهد. وصف رستم از ابتدای داستان نیز، با دقت و در جهت بازسازی این سوگنامه شکل گرفته:

ز موبد برین گونه برداشت یاد                      که یک روز رستم هم از بامداد

غمی بد دلش، ساز نخجیر کرد                   کمر بست و ترکش پر از تیر کرد

رستم، "هم از بامداد" غمگین است. برای این اندوه بامدادی هیچ سببی ذکر نشده است. اندوهی ست انسانی و آشنا برای همه ی ما که بامدادان بسیاری اندوهگین سر از خواب برداشته ایم و سر در گریبان و بی حوصله بوده ایم. توجیهی پذیرا برای به شکار رفتن رستم؛ پهلوان غمین است و برای رهایی از این اندوه، عزم شکار می کند. شکار، کشتن و انداختن نخجیر، واکنشی پهلوانانه، نوعی برون فکنی حماسی، محمل جدا شدن پهلوان از غم یا جدا شدن غم از پهلوان است. تیر انداختن و خشم و اندوه را در تیر رها کردن، "موومان" شکار است و مقبول از نگاه سنت. شکار حیوان نوعی تخلیه و تزکیه است. پس ساز نخجیر کردن رستم در این صبح اندوه، بی سببی نیست. تسلی خاطری ست که جنگجوی پرخاشگر خوش بنیه در عمل به دست می آورد. رستم در نزدیکی توران، بیابان را پر از گور می بیند:

بر افروخت چون گل رخ تاجبخش                  بخندید وز جای بر کند رخش

در اینجا از میان تمام القاب رستم (تهمتن، پیلتن و...)"تاجیخش" انتخاب شده! «غمی بودن» تاجبخش با فراوانی گور زایل می شود، می خندد و می تازد.

به تیر و کمان و به گرز و کمند                      بیفکند بر دشت نخجیر چند

ز خاشاک و از خار و شاخ درخت                  یکی آتشی بر فروزید سخت

چو آتش پراکنده شد، پیلتن                        درختی بجست از در بابزن

چو بریان شد، از هم بکند و بخورد                ز مغز استخوانش برآورد گرد

در شادی از فراوانی گور، نحوه ی شکار، وصف تهیه و تدارک غذا و خوردن و خفتن، نوع عمل و پهنای گسترده ی آن، حتی اگر اسمی از رستم برده نشود به روشنی پیداست که این هموست، پهلوانی در این ابعاد که "نخجیری چند" بر زمین می اندازد، درختی به مثابه بابزن بکار می برد و نره گوری بر آن کباب می کند و این همه در چنگ او به کمتر از "پر مرغی" می ماند. سپس:

بخفت و بر آسود از روزگار               چمان و چران رخش در مرغزار

لذت طلبی و تمایل به زندگی و چشیدن لذات آن در این گونه خوردن و خفتن، شخصیت رستم را پیش از واقعه با ابعادی روشن ترسیم می کند. کشتن در مفهوم عقلانی و اخلاقی نامعقول است. کشتن حیوان اما آن هم در شکارگاه، مقبول سنت است. رستم غم را در انداختن چند گور و خوردن، یعنی کام گرفتن، از خود دور می کند. می خورد، می آشامد و می خسبد و "از روزگار" می آساید. "چمان و چران رخش در مرغزار"، این "برآسودن" را دو چندان جلوه می دهد. تو گویی جهانی زیر ران پهلوان "تاجبخش" است. وصف نشاط و نیرو در این حجم زنده، وجه متمایز پهلوانی ست که زندگی بخشی و تاج بخشی از ویژگی های اوست.

در قاموس حماسه آنچه به پهلوان تعلق دارد از جنسیت و ذات عام خود تهی می شود، از گمنامی شیئیت یا حیوانیت به در می آید و به خاص تبدیل می گردد، بخشی جدایی ناپذیر از شخصیت قهرمان می شود و به هویتی انسانی نایل می گردد. اسب نیز از زمره ی متعلقات قهرمان حماسه است و عموما هم سن و سال اوست. باره ی پهلوان بخشی از وجود و پاره ای از شخصیت پهلوان است. از همین رو دارای نام است. نام وجهه ی شخصیت وهویت حیوان است. "رخش"، "شبرنگ"، "سیاه"،و... (1)

باری، کشته شدن و از دست رفتن باره ی پهلوان، چه در جنگ و چه در صلح، بمثابه سرشکستگی و خفت پهلوان است(2) . رستم بس غافل به خواب می رود و رخش را "چمان و چران" رها می کند.

سواران ترکان تنی هفت هشت                  بر آن دشت نخجیرگان برگذشت

پی اسب دیدند در مرغزار               بگشتند گرد لب جویبار

چو بردشت مر رخش را یافتند                     سوی بند کردنش بشتافتند

خفتن و در خواب ماندن نماد غفلت و بی خبری، گاه تا حد مرگ و نیستی ست. در مقابل، بیداری به معنای هوشیاری و آگاهی ست، گاه تا حد خردمندی و تعقل. خواب رستم در بیشه زاری نزدیک مرز توران، غفلتی ساده نیست. در این غفلت باره ی پهلوان توسط مردانی گمبوده، تنی چند ترک و نا هم شان با پهلوان، سپاهیانی راهگذر از قبیله ی دشمن، ربوده می شود. بالاتر آن که؛ "همی هر یک از رخش جستند بهر". تخم کشی "تنی چند ترک" از رخش، به مفهوم تجاوز به حیطه ی قدرت و هویت پهلوان، و در اینجا عمق دردناگ غقلت رستم است.

در وصف رستم از بامداد، غمین بودن و عزم شکار، سپس شادی و انداختن چند گور، به سیخ کشیدن و خوردن، بدانسان که گرد از مغز استخوانش برآورد، خفتن و آسودنی در غفلت، چنان کا تنی چند ترک رخش را بربایند و از آن "بهر" جویند، تا شب و بزم شاه سمنگان یک خط ارتباطی روشن در شناخت پهلوان از طریق نمایش زندگی خواهی، شادخواری، قدرت و در عین حال غفلت ناشی از این قدرت است. رستم بیدار می شود:

غمی گشت چون بارگی را نیافت                سراسیمه سوی سمنگان شتافت

همی گفت کاکنون پیاده نوان                      کجا پویم از ننگ تیره روان

چه گویند گردان که اسبش که برد                تهمتن بدانجا بخفت ار بمرد

پهلوان در خواب هم مجاز نیست از باره و مرکبش غافل بماند، مگر در مرگ! سرشکستگی دیگر رستم در بی باره گی اما سراپا در لباس رزم بودن است. پس لباس و سلاح را جایی پنهان می کند و چون سواری معمولی به راه می افتد. اما خبر حضور رستم، پیش از او به سمنگان رسیده است. اما حرفی از ربوده شدن اسب پهلوان نیست. مگر باور کردنی ست که کسانی باره ی پهلوان را بدزدند؟ آن "چند تن تورانی" گمبوده نیز شناختی از رخش ندارند. اینجا هم گفته می شود رخش از تاجبخش "رمیده" تا حیثیت پهلوان خدشه دار نشود. رستم نیز می گوید که رخش "ز من دور شد بی لگام و فسار"!

شاه سمنگان او را به مهمانی دعوت می کند و امیدواری می دهد که رخش را خواهد یافت. پس شب و مهمانی و سور و سات است تا هنگامه ی خواب که رستم به خوابگاه می رود.

چویک بهره از تیره شب در گذشت               شباهنگ بر چرخ گردنده گشت

صحنه آرایی فردوسی در چیدن متضادها کنار هم نیز، سخت گویاست! شب و روز، در عین سیاهی و سپیدی، نماد و نشانه های دیگری هم دارند. شب و تاریکی مامن رازها، مرکز پنهانکاری و خفیه کاری ست. تنها "یک بهره" از شب گذشته، پس شب دراز است. اما شباهنگ نماد برآمدن روشنایی در دل تاریکی، طلیعه ی سپیده است. طلوع سپیده و روشنایی در ابتدای شب؟ تنها بهره ای از شب گذشته که شباهنگ، سپیدی از راه رسیده است! طلوعی در ابتدای سیاهی، پیش از آن که در خفیه گاه شب که جای سخن گفتن "نهفته به راز" است، فرو رویم؟ نوید روشنایی در ابتدای تاریکی، دمیدن ستاره ی راهنما تنها پس از یک بهره از شب، برآمدن صبحی ست زود هنگام، رازی در راز!

سخن گفتن آمد نهفته به راز                      در خوابگه نرم کردند باز

یکی بَرده شمعی معنبر به دست                خرامان بیامد به بالین مست

بهره ای از شب نگذشته شباهنگ برچرخ گردنده پدیدار می شود و از پس پرده، بَرده ای روشنایی به دست به خفیه گاه رستم می آید. تصویر ما از برده، دختر یا زنی ست سیاه، هم رنگ شب! سیاه هم اگر نباشد، نفس اتلاق "بردگی" او را تیره جلوه می دهد. برده ای در تاریکی شب، سیاهی در سیاهی اما شمع به دست، حامل روشنایی، پس طلوعی در سیاهی شب از راه می رسد! با این همه برده تنها مژده ای ست بر گشتن شباهنگ بر چرخ گردنده، تنها نویدی ست بر سپیده چرا که:

پس بَرده اندر یکی ماهروی             چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

در پس پرده ی شب، از پس برده ی روشنایی به دست، ماهرویی چون خورشید تابان می آید. پس "راز" در روشنایی شمع و حضور برده چندان هم "نهفته" نیست. شباهنگ، نماد زمان، اینک به نماد موقعیت تبدیل می شود. چرا ماهروی خورشید صفت همراه برده ای روشنایی به دست به خلوت می آید؟ آیا تن دادن به این حرکت ضد سنت، حضور دیگری، حتی اگر محرم رازی هم باشد، آن هم نه در خانواده ی مردمی گمبوده که در خانه ی شاه سمنگان، خطر کردنی مضاعف نیست؟ این خورشید، در تاریکی و به تنهایی بر شب پهلوان فرود نیامده، که پیش از خود روشنایی آورده و در نهایت شهامت و جسارت فضا را برای ابراز خواست انسانی و مادی خویش، آراسته است. "بنده"ای نیز هست، شاهدی آگاه به راز آفتابی که اینک در دل این شب طلوع کرده. بر گردش شباهنگ، ناظری حضور دارد روشنایی به دست!

وصف زیبایی این ماهرو، سرو قد و ابرو کمان و گیسو کمند، بیدار دل و جان پاک و خردمند، آسمانی و بی بهره از خاک، وصفی ست غنایی در حماسه. رستم از شگفتی خدای را آواز می دهد. می پرسد که هستی و برای چه به اینجا آمده ای؟ او تهمینه دخت شاه سمنگان است و "از غم به دو نیمه". به گیتی او را جفتی نیست، کسی او را "بیرون از پرده" ندیده و نه کس صدای او را شنیده است.

به کردار افسانه از هر کسی                       شنیدم همی داستانت بسی

که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ                   نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره تنها به توران شوی                      ِبگَردی بر آن مرز و هم ِبغنَوی

به تنها یکی گور بریان کنی             هَوا را به شمشیر گریان کنی

هرآنگه که گرز تو بیند به جنگ                     بدَرَد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب                        نیارد به نخجیر کردن شتاب

بجُستم همی ِکفت و یال و برت                   بدین شهر کرد ایزد آبشخورت

پس آن زیستن درشت، در خور و خواب و لذت و نیرو، زیبایی های نرینه است(3) که این ماهرو را بدین جسارت و شهامت واداشته. تهمینه با پشت کردن به سنت و اخلاق قبیله، بی پروا از بد نامی اظهار عشق می کند. تقدیر، آبشخور پهلوان آرزویش را به کنار پرده گاه او کشانده است. تا خوابگاه رستم، مرد ایده آل های او چند گام بیشتر نیست. این طبیعی ترین و پاک ترین خواسته ی تهمینه اینک از همیشه به او نزدیک تر است. چرا بدان دست نیازد و برای بچنگ آوردنش تلاش نکند؟ چه پروایی از سنت و قانون و اخلاق؟(4) پس به بالین رستم می آید و راز آرزوی کهنه را برملا می کند.

تورایم کنون گر بخواهی مرا                        نبیند جز این مرغ و ماهی مرا

حتی اگر رستم او را بپذیرد، این خورشید چهره باز به پس پرده باز خواهد گشت و مرغ در هوا و ماهی به دریا هم او را نخواهند دید. یا تو، یا هیچ کس. در صورت نپذیرفته شدن هم با یاد پهلوان آرزوهایش، بی مرد خواهد ماند. تهمینه برای خواست خود دلایلی هم دارد که به اندازه ی خود او بزرگ و انسانی ست.

یکی آنک بر تو چنین گشته ام                    خرد را ز بهر هوا کشته ام

و دیگر که از تو یکی کردگار              نشاند یکی پورم اند کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور                  سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که اسبت به جای آورم                  سمنگان همه زیر پای آورم

تهمینه اگرچه مدعی ست که خرد به هوا و هوس باخته اما مهم تر از آن امید اوست که مگر خداوند، روزگار، زمان از این وصلت پسری همچون پدر به او دهد. تهمینه به روشنی اذعان می کند که پروای هیچ نظام اخلاقی را ندارد. عشق را بی بیمی از بد نامی بروز می دهد و به عیان می گوید که از رستم فرزندی می خواهد. اگرچه رستم مرد آرزوهای اوست، تهمینه اما می خواهد از پهلوان پوری در کنار داشته باشد. چه تضمینی از لطف زمان و روزگار تا این سوار گریز پای، یکه تاز میدان ها و گشاینده ی قلعه ها، این پهلوان دست نیافتنی که اینک پس از سالیان دراز انتظار و اشتیاق و حسرت تهمینه به یاری حادثه و تقدیر، یک امشبی و چند ساعتی کنار خوابگاه او اتراق کرده، بار دیگر به چنگ آید؟

پس تهمینه از پهلوان آرزوهایش فرزندی می خواهد، همچون پدر، رستمی دیگر، نشانه ای، یادگاری از این مجال، نطفه ای از این محال، تا این گریز پای نهفته در پس پشت ابر آرزوها را برای همیشه، اینجا و در کنار خود داشته باشد. می خواهد بخشی از حضور او را در واقعیت دست یافتنی و ملموس، در زهدان خود بپرورد و بزاید. نمونه ای که خود نیز در خلق و ایجادش سهیم باشد. رستمی که این بار مشروعیت فرزندی دارد. رستمی از آن من، از بطن و خون من و در تملک من. این کشتزار گمنام، از این تخمه ی بلند آوازه ِکشتی می طلبد تا نامش را در جهان برکشد.اگر این بخت مانده در پس ِ مرزِ زمان و زمانه را به تن و هر شب و روز نخواهم داشت، بگذار اینک که زمانه به کام من است، یک شب، امشب، شبی جاودانه شود و مُهر و نشانش بر من بماند و آفتابش تا ابد بر هستی من بتابد. این جسارت پیشه ی متهور در نهایت خودخواهی شیفته وارش می خواهد آن چه در وصف مرد آرزوی خود گفت و سرود را، این بار در زهدان خویش بپرورد. خواست تهمینه در نهایت شهامت و جسارت ابراز می شود و به اعتبار این صداقت و پیراستکی، بدان دست می یابد. چرا شهامت و جسارت؟ چون با وجود سنت و قوانین اجتماعی هرگز زنی با این وصف در چهارچوب فرهنگ ایرانی وجود نداشته و ندارد.

تهمینه اما پیشکش دیگری هم دارد. او سوای گنج پنهان وجود خود، ما به اِزای دیگری هم در برابر یادگاری از این دیدار، به رستم می پردازد. مگر موقعیت، زیبایی و جسارت تهمینه کافی نیست تا رستم به خواهش او پاسخ مثبت دهد؟ رستم بخشی از یک نظام، قائمه ی استوار ساختار ایرانیت ست. قرار نیست با هر گُمبوده ای، حتی اگر شهزاده ی زیبا روی سمنگان باشد، به بستر رود. سمنگان بخشی از توران و تهمینه از انیران است. پس هم بستری با من در برابر باز گرداندن حیثیت به تو! اگر مرا به خود بپذیری، باره ات، پاره ی وجودت، آبروی از دست رفته ات، رمزی که بی آن ناتمامی، نام آلوده شده ات، رخش را به تو باز می گردانم. فرزند پسری در مقابل اسب، سهراب در مقابل رخش! خوش بداریم یا نه، این تبصره ای از قانون دنیای حماسه است.

وصف رستم از صبح امروز؛ شادخوارگی وغفلت و بی پروایی، تمامی ابزار و اعیان وصف پهلوان ـ مرد در جامعه ی مردسالار، در مورد رستم بکار رفته است. چنین مردی بی تردید در مقابل خواهش عریان زنی به شهامت تهمینه تمکین می کند و او را با میل به خود می پذیرد. سهراب نیز فرزند این بستر و این شب کامجویی ست، جوانی بی پروا و بی هراس! این که تهمینه در پی هوا و هوس است و خرد را در عشق مجالی نیست، نمی تواند تنها محرک او باشد. عامل اصلی نقطه ی عطف خواسته ی تهمینه یعنی نطفه ی داستان است؛ داشتن فرزندی از این اعجوبه مرد قصه ها که آوازه اش جهان را پر کرده است.

شب می گذرد و سحرگاه، رستم بازوبندش را به تهمینه می سپارد تا اگر از این پیوند دختری به دنیا آمد، به گیسویش و اگر فرزند پسر بود، به بازویش ببندد تا نشانه ی پدر باشد. فرزند البته پسر است و خواهیم دید که این "نشان" بسیار دیر بکار می آید. بامدادان رخش بازیافته را به رستم می رسانند و پهلوان به ایران باز می گردد.

بیامد سوی شهر ایران چو باد                     وزین داستان کرد بسیار یاد

پس یاد این داستان هم چنان در ذهن رستم باقی می ماند، و مانده است!

نه ماه می گذرد وکودکی از دخت شاه به دنیا می آید:

تو گفتی گوپیلتن رستم است                     وگر سام شیر است وگر نیرم است

چویک ماهه شد هم چو یک سال بود           برش چون بر رستم زال بود

چو یک ساله شد ساز مردان گرفت              به پنجم دل تیر وچوگان گرفت

چو ده سال شد زان زمین کس نبود             که یارست با او نبرد آزمود

کودک از هر جهت به پدر می ماند؛ بلند و برومند، سرزنده و شاداب(سرخاب؟). او نیز مانند هر فرزند دیگر در افسانه و واقعیت، به جایی می رسد که نشان پدر می جوید. چرا در توان و بر و بالا از همه ی همسالان برترم؟ چرا با دیگران متفاوتم؟ این راز نمی تواند در بلند مدت پنهان بماند. تهمینه می گوید که او فرزند رستم واز تخمه ی سام نیرم است. نامه ای از رستم، سه مهره ی زر و سه یاقوت رخشان را که رستم از ایران فرستاده به سهراب می دهد و بازوبند را به بازوی او می بندد. آنگاه سفارش می کند که مبادا افراسیاب از این راز باخبر شود. اما سهراب، فرزند تهمینه و رستم، اهل راز نیست. "کسی این سخن را ندارد نهان". فرزند رستم بودن نه ننگ، که افتخاری ست. سهراب بر این باور است که چنین افتخاری نباید از دیگران پنهان بماند. سهراب در صداقت نوجوانی، غره به توانایی خویش، آرزوی جمع رستم و سهراب در دنیایی آرام، توام با صلح را در اندیشه می پرورد. آرزوی جهانی بی مرز و پر از داد، باور بزرگ و خام هر کودک و اندیشه ی کودکانه ی هر بزرگمردی ست. همین نقطه ی آغاز مصیبت است. مرگ گرداگرد سری می گردد که "پای در رکاب" دارد. چه صداقت کودکانه ای در این آرزوی محال نهفته است. آرمان شهری که فرزند و پدر را تا قلب فاجعه می برد. آرزوی آرمان شهر نشان از بی خبری سهراب از قوانین حاکم بر جهان دارد.

برانگیزم از گاه کاووس را                 ز ایران ببرم پی طوس را

به رستم دهم تاج و تخت و کلاه                  نشانمش بر گاه کاووس شاه

از ایران به توران شوم جنگجوی                   ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب               سر نیزه بگذارم از آفتاب

چو رستم پدر باشد و من پسر                    نباید به گیتی یکی تاجور

چو روشن بود روی خورشید و ماه                ستاره چرا بر فروزد کلاه؟

این مانیفیست آرمانشهر سهراب است. پهلوان آرزوی ما، سرد و گرم ناچشیده و ناموخته روزگار، به جهانی پاک و پر از داد می اندیشد؛ جهانی بی افراسیاب و کاووس.او دو صد سالی کم تر از پدر می داند تا بداند که سرنوشت جهان و گردش آن در پنجه ی افراسیاب ها و کاووس هاست. او گوهر هستی این جهان را نمی شناسد. چنین است که می خواهد مرز و این ناهمانی را براندازد و به ازای نظم کهن و ظالمانه، آن گونه که هست، به طرحی نو و عادلانه می اندیشد، آن گونه که آرزو می کند.

چرا نه؟ او فرزند رستم است و تهمینه، پرورده ی دامن شهامت است و بی باکی. برای ده سالگان چنین آرزویی محال نیست. جهانی که در آن ناممکن، ممکن می شود. همه ی ما گاه، هم چنان که در تنهایی خود نشسته ایم ببر بر تن می کنیم و ترگ بر سر می نهیم و سلاح به دست می گیریم تا داد از مهتران بستانیم. آرمانشهر سهراب، شهر آشنای همه ی ماست! حس همدردانه ای که محکومان با سرنوشت این دردانه دارند، از اشتراک خواسته و آرزو سرچشمه می گیرد. ما که در سوگبارترین لحظات جهان زیسته ایم و مانده ایم، نیک می دانیم که چه خوش است در جهان آرزوی این نو پهلوان زیستن. با این همه ما بیش از رستم زیسته ایم. ناهمواری ها را به گواه زخم هایمان آموخته ایم. می دانیم که آرزوی سهراب؛ "داد در جهانی بی مرز"، آرزویی ست محال!

سهراب ساده دلانه دست به عمل می زند. او نمی داند که با این برخاستن، خواب و آرام زورمداران جهان را می آشوبد. با هر بار پرسیدن از پدر، یک گام از گم شده ی خود دورتر می شود چرا که جهانی در کار دور نگهداشتن او از رسیدن به "بی مرزی" ست. او شیفته وار میان معرکه می تازد و پروای هیچ دست و چشم نامهربان و نامحرمی را ندارد. او میراث مادری ست که در پاسخ به عشق ساکت و دراز سالش، بی پروای سنت و آیین به خوابگاه رستم آمد. کار سهراب برکندن تقدیر و واگرداندن چرخ است. این کار سترک را با مصلحت بیتی و عاقبت اندیشی کار نی