
url
:www.habibpartari.blogfa.com
حبیب
پرتاری
" مردي كه گريه ميكرد "
باران كه شد بيرون زدم . فرصت خوبي بود
براي پنهانكاري . روي درخت همسايه مان
گنجشكي كز كرده بود و خيس ميخورد
. جيك نميزد مثل من كه در آن باران
لطيف ، حس ترانه خواندنم نمي آمد
. در پرسه باد و باران ، پاچه هاي شلوارم زودتر
از همه جايم خيس مي شدند شايد چون
شتاب بيشتري براي رسيدن داشتند .
البته برايم بي اهميت بود اينكه تمام شلوارم خيس
بشود ، حتي موهايم .
و حتي آن گنجشك هم در آن
لحظه برايم بي اهميت بود .
بي آنكه خودم با
خودم بگويم انگار نيرويي لبهايم را تكان ميداد تا بگويم
: به جهنم كه خيس ميشود .
به درك كه سردش است .
همه چيز بي اهميت بود مثل مسيري كه براي رسيدن به
مقصدم داشتم .
تنها چيزي كه اندك هويتي داشت خود
مقصد بود . نقطه ايي از شهر كه سخت
من را آزار ميداد و من شيفته اين
آزار بودم .ل
پارك خالي از آدم بود . ياد او افتادم و
لحظه هايي كه بدنبال يك معاشقه
كوتاه به ساعات متمادي مشاجره تبديل ميشد .
يادآوري خاطره ايي آزاردهنده حس شيريني را بمن
داد كه ترانه ايي عاشقانه را با
خودش آورد . اما هنوز ترانه جان
نگرفته بود كه رعد و برقي با صدايي
خوفناك حس ترانه خواندن را پاره پاره كرد .ل
باران ديگر لطيف نبود ، وحشيانه ميباريد و سيلي ميزد .
زني انگار توي گوشم كل كشيد و من بخود آمدم
كه به مقصدم رسيده ام .
اينبار خودم بودم كه
با خود ميگفتم :
كاش او هميشه شاد باشد چه در جشن
تولدش و چه در عروسي اش . مهم نيست
. اصلا هيچ چيز مهم نيست .
ل
وقتي برمي گشتم تنها چيزي كه آزارم ميداد پوچ بودن
اين پرسه خيس بود و بهمين خاطر مدام به آن فكر ميكردم
. از مقصد لعنتي دور شده بودم ولي باز باران مي
آمد . مهم نبود ، چون در آن خيابان خلوت
اگر كسي مردي تنها را ميديد كه قدم
زنان ميرفت و باخودش حرف ميزد ممكن بود گمان كند كه
ديوانه است اما هرگز پي نميبرد كه گريه ميكند .
باران براي پنهانكاري خوب است .
به
جهنم كه خيس ميشوم . به درك كه
سردم است .ل
|