|
شام بم- زدگان
از: فرهاد سلمانیان
"طفل یتیمی ز
حسین گم شده ساربان ساربان
قامت زینب ز
غمش خم شده ساربان ساربان....."
دسته ي
عزاداران داشت نوحه را تکرار می کرد و از سر کوچه به سمت خرابه های بم می
پیچید؛ کوچه نه! ویرانه ای که تنها چند دیوار از آن باقی مانده بود. انگار چیزی
آن قسمت شهر را در زیر پاهایش له کرده و به کناری انداخته بود.
همه به سر و
سینه هاشان می زدند.
دخترک آرام
کنج خرابه نشسته بود و پاهای کوچکش را در آغوش گرفته و همان طور به جسم گرد و
سیاه رنگی که در برابرش بود؛ نگاه می کرد. دسته آرام آرام داشت به خرابه می
رسید. دخترک چشم هایش را آهسته از آن جسم برداشت و آن را پشت سرش پنهان کرد.
شمع کوچکی که کنارش روشن بود، توجه یکی از سیاه پوشان دسته را جلب کرد. سیاه
پوش از دور نزدیک شد. صورتی در کار نبود. شاید از گریه ی زیاد صورتش را اشک با
خود برده بود. آمد و به دخترک نزدیک شد. نور شمع روی سیاهی لباسش افتاد و دخترک
خودش را پس کشید و روی چیزی که پشت سرش پنهان کرده بود؛ انداخت. سیاه پوش دست
زبرش را نزدیک تر آورد و روی موهای نرم دخترک کشید و گفت:" نترس عزیزم! نترس!
من از عزادارای امام حسینم! گم شدی؟ اون چیه پشت سرت قایم کردی؟ راستی اسمت
چیه؟"
.....جوابی
نمی آید. دخترک همچنان جسم سیاه و گردی را محکم به سینه ی کوچکش فشار می دهد و
بیشتر خودش را پس می کشد....
....در دو طرف
كوچه ي ويرانه اي كه دسته ي عزاداران در حال عبور از آن بود؛ به جاي درخت دو
رديف مرده با كفن هاي سفيد به چشم می خورد. فقط سرهايشان از كفن بيرون بود و
دست هايشان را روي سينه هايشان گذاشته بودند. با صورت هاي خون مرده شان به
عزداران خيره شده بودند.....
.....سیاه پوش
نزدیک تر می شود:"دخترم منو دوست خودت بدون! من اسمم زینبه! اسم تو چیه؟"
دخترک با حس
کردن دست های سیاه پوش روی موهایش برمی گردد و نگاه می کند. وقتی صورت روشن و
خندان سیاه پوش را می بیند، کمی آرام می گیرد. چیزی شبیه دو کبوتر سپید از چشم
های زن پرمی کشد و وارد چشم های دخترک می شود. و بالاخره بغضش می شکند:
"بهش دست
نزنین! سر بابامه! بریدنش! نمی دونم کی!؟ من خواب بودم.... مامان..م.... دستمو
گرفته بود، داشت می دو اید بیرون.... سرم خورد به یه جایی و دیگه چیزی نفهمیدم.
همه جا می لرزید... بابا پشت سر مون بود.... شیشه ی بزرگ در شکست و افتاد
روی....."
"... فهمیدم
دخترم! گریه نکن!"
و بعد با دست
هایش اشک های او را پاک می کند. دسته همان طور پیش می رفت.
سیاه پوش
نگاهی به آن می اندازد و به غذای نذری آن شب فکر می کند.
"دخترم گرسنت
نیست؟"
"نه! ولی
بابام گرسنه اش بود، مامانم می خواست غذا درست کنه که..."
و بعد سری
خونین را از پشت سرش جلو می آورد و نشان می دهد. زن از دیدن آن سر بریده وحشت
می کند و جیغ می زند و عقب می رود.
"وای! اینو از
کجا آوردی؟ بندازش اون طرف! نجسه!"
"نجس خودتی!
این بابامه دوسش دارم!" و دوباره صدای گریه... از دور و نزدیک به گوش می رسد.
زن برای آن که
بچه را از آنجا ببرد، می گوید:" ببین! دسته داره می ره! باید با اونا بریم!
راستی اسمتو نگفتی؟!"
"رقیه! اسمم
رقیه اس!"
زن با شنیدن
این اسم به فکر فرو می رود.
" (رقیه!؟
رقیه ی کوچولوي من! این اسم خیلی آشناس! خیلی وقت پیش ....)
راستی امشب
شام غریبانه ها! نمیای با ما بریم؟ هیئت شام می ده! گرسنت نیست؟"
"گفتم نع! من
بیام کی از این مواظبت کنه؟ اون تنهاس!"
زن هر چه فکر
کرد، چیزی به ذهنش نرسید.
" اما اون
دیگه مرده. حرف نمی زنه! چرا نمی ذاریش همونجا با ما بیای؟ چرا خاكش نمي كني؟
گناه داره ها! پا شو بریم!"
"ولم کن! گفتم
که بابام تنهاس! بايد پيشش بمونم!"
سياه پوش بلند
شد. رقيه نگاهي به او انداخت و سر را برداشت. مردم همچنان به سر و سینه می
زدند. از بم دیگر چیزی جز ویرانه ها و برای رقیه چیزی جز همان سر و تنهایی پدر
نمانده بود ....
مردم گرسنه به
راه شان ادامه دادند، و آن زن هم دیگر از حرف زدن مأیوس شد و به دسته ی
عزارداران پیوست. مردم بی نگاهی به آن خرابه و سر بریده و آن دخترک با صدای
بلند شیون می کردند:
"طفل یتیمی ز
حسین گم شده ساربان ساربان
قامت زینب ز
غمش خم شده ساربان ساربان....."
|