چارلز بوکوفسکیهومن عزیزی
رفيقمنشسته زير اين نور خيره به بودا بودا با من مي خندد در هر چيز راه دوري آمده ايم رفته تا هيچ جا ما مدتي بسيار طولاني زندگي كرده ايم وسخت به سختي بودا مي خندد اين مجسمه چيني لمیده روبروي من ـ به پهلو ـ
طوري كه شعر به آن نمي رسد
|