|
كاميار . الف
بهترين قهوه زندگيم
مشغول خواندن داستانيم از (( آليس مانرو)).
به دليل فراواني رنگ قرمز هيچ چيزي رنگ حقيقي خود را در اينجا ندارد ، اگر هم
رنگي وجود داشته باشد ، قرمز در برش خواهد گرفت و قرمز خواهد شد در كل قدرت با
رنگ قرمز است .
من تنها مشتري اين ساعت اين هستم ، داستان خواندن در اين مكان خود عالمي دارد
.
آليس مانرو ميگويد : (( هنگامي كه وارد اتاق شدم ، همسرم مشغول تماشاي تلويز
يون بود .... ))
(( ماريان فاران دوري )) دارد آواز ميخواند، من يوناني بلد نيستم هر چند كه
يعد از تمام شدن هر قطعه ترجمه فاسي اشعارش دكلمه ميشود ولي من باز هم متوجه
نميشوم .
در باز ميشود ، صدايي سرد تمام تنم را ميلزاند ، داخل ميشود ، دارد به طرف من
مي آيد ، نزديكتر ميشود ، با آن زبان چرب و نرمش سلام واحوالپرسي آزار دهنده
ميكند ، منم من من كنان جواب /انهمه الفاض مسخره و عاميانه اش را ميدهم .
ديگر دارد سرم گيج ميرود، پنهان كردن اينهمه آزار و سرما از خود واقعه آزار
دهنده تر است .
هردوي آنها روي صندلي هاي آن يكي ميز ديگر مينشينند .
خودم و با داستان مشغول ميكنم ، دارم يخ ميزنم ، دارم سكته ميكنم . همه اينها
بخاطر حضور اوست ، رنگ قرمز لعنتي هر لحظه بيشتر ميشود . من مدام مشغول
خواندن داستانم ، براي فرار از دست اين رنگ لعنتي ايگونه بهتر است ، اگر اگر
تا ده دقيقه ديگر وضع به همين منوال پيش برود سكته كردنم حتمي است.
به او ميگويد : چه مي نوشي ؟
آليس به همسرش كه اكنون در كنار او نشسته ميگويد : چه مي نوشي ؟
شوهرش در پاسخ ميگويد : تفاوتي ندارد .
اين ديگر آخرين باريست شما در اينجا مرا خواهيد ديد . كوفت ميخوردي از قهوه
خوردنت بهتر بود .
هنوز جواب سوال آن مردك را نداده است ، هنوز بي صدا ترين موجود اينجاست .
يعني از همان نگاه اول من و شناخت ؟ يا دارد فكر ميكند كه من و كجا ديده ؟
بعد از آنهمه سال ؟ آره منو شخته ، آليس من و حتما" ميشناسد
..... آليس ...؟!
بالاخره دهن باز ميكند و ميگويد: چيز.. برام .. چيز ..
من قهوه ام را پنهان ميكنم .
با صدايي سرد كه انگار اوهم يخ بسته است ميگويد : تفاوتي ندارد .
كافه چي روي ميزشان دو قهوه ميگزارد و ميرود .
يعني امكان دارد او با آن مرتيكه قهوه بنوشد ؟ خواهش ميكنم چيز ديگري ...
خواهش ميكنم . چگونه ميتواني بعد از آن روز ، آن قهوه ، و آن بوسه اي كه هيچ
گاه تكرار نشد قهوه اي ديگر بنوشي ؟
آليس ميگويد : (( ئه اين مسئله ديگر متفاوت بود اگر من هم مرد بودم . ولي
زنان دوست دارند در همه حال جاي نشستنشان راحت باشد )) .
هر دوي آنها بلند ميشوند ، خودم را به نفهمي ميزنم مرد قهوه من را نيز حساب
ميكند و با هم از در خارج ميشوند .
قهوه اي روي ميزشان هنوز گرم است و بخار ازآن بلند ميشود . قهوه منم مثل خودم
يخ بسته است ، بي آنكه كافه چي بفهمد قهوه ها را عوض ميكنم .
شروع به نوشيدن بهترين قهوه زندگيم ميكنم و آخرين جمله داستان را ميخوانم :
بايد منتظر بمانم تا آن تصويري كه همواره در ذهنم وجود دارد و هرگز واقعي نبوده
از بين برود . آخه من نويسنده هستم و هنوز دفترچه يادداشت ندارم . ))
ترجمه داستان ( بهترين قهوه زندگيم ) از زبان كردي
ترجمه : كاميار . الف
Kamyar.a@email.com
27/02/84
|