|
ژاك دريدا و تاويل پساساختار گرايي شعر بخش نخست علي ابدالي
در خواندن متن بايد معنا هايي كه در اثر كلام محوري ايجاد شده اند را كنار بگذاريم و يقين داشته باشيم كه برخي از معنا ها در يك متن از حضور حقيقت تغذيه مي كنند.تمام پديده ها براي ما با تاخير زماني شكل مي يابند از سويي ناظر هاي متفاوت همانطور كه درفيزيك پديده ها تفاوت در تحليل را به وجود مي آورند در ايجاد تاخير هاي زماني در هضم يك اتفاق زباني نيز دخالت مي كنند . از سويي اين تاخير ها باعث ايجاد حافظه هاي تاريخي مي شوند .شكستن قراردادهاي سنتي در مورد پايگان ارزشي هر كلمه ابزار هاي متفاوتي را مي طلبد . توليد موسيقي دروني جديد از حل معادله ي فونتيكي براساس ماكزيمم يا مينيمم نمودن انرژي صوتي ميسر مي شود ؛ از سويي توليد موسيقي دروني با تغييرات فركانسي در موج صوتي از ملزومات كشف رازهاي نهفته ومعاني پنهان در ساخت زباني است .با اين وجود موج صوتي غير متناوب همراه با شالوده شكني گرافيكي متن مي تواند ضمن تلفيق چند فرهنگ متفاوت در توليد فرهنگ هاي تازه مشاركت و همچنين زاويه هاي ديد تازه هم براي ناظر بيروني وهم براي ناظر دروني متن به وجود آورد . تغيرات زير ساختي يك كلمه در شعر براي غير اكتيو كردن آن در بافت زباني جديد باعث بسط وقبض زماني در شعر مي شود به گونه اي كه با ايجاد انجماد زماني مي توان توليد مكان نمود وتصاوير چند بعدي را در شعر ايجاد كرد. ساختار نشانه ؛ ساختاري علامت گونه است اما علامت به تعبيري كلاسيك چيزي تعليقي نيست ؛ بلكه چيزي است كه هرگز پيدا نمي شود وبه گذشته اي مطلق برمي گردد. براين اساس هر مدلول همچون دالي است بر مدلول ديگر واين زنجيره علت الامر پاياني ندارد به تعبيري از نشانه اي به نشانه ي ديگر مي رسيم . براي اينكه سخن بتواند اثري هنري را به نظم ويا بي قاعده گي درآورد بايد آن اثر كاركردي داشته باشد ؛ ژاك دريدا مبهم بودن معنا را به برداشت سنتي از زمان مرتبط مي كند بنا به اين نظريه هر پديده را فقط در لحظه ي كنوني مي توان شناخت ؛ پس براي شناخت هميشگي يك پديده ؛ زمان بايد تكرارلحظه ي كنوني باشد اما اين امكان پذير نيست چرا كه زمان كنوني با زمان لحظه ي بعد متمايز است . از بين بردن مفهوم زماني ـ مكاني در ما اين سوال را به وجود مي آورد كه آيا اثر هنري بايد مفهومي متكي به زبان را به ما القا كند ؟ دريدا از نا واضح بودن اثر هنري كه هايدگر هم به گونه اي ديگر آنرا بيان كرده عبور مي كند واثر هنري را اثري مي داند كه هم ارگانيسم دروني خويش را مخفي نگه مي دارد وهم آنرا ظاهر مي سازد پساساختارگرايان ابتدا با شالوده شكني متون فلسفي به نقد وبررسي اين متون پرداختند .اما شالوده شكني حالا تمايز ميان سخن ادبي و نقد ادبي را از ميان برداشته است ونقد ادبي ديگر واقعيتي درجه دومي نيست ونقد خود يك متن آفريننده مي باشد. هارولد بلوم از پساساختار گرايان معروف معتقد است تاويل هر شعر ونقد ادبي متكي به متن ديگر است . براساس انديشه ي بلوم معناي هر شعر خود شعر ديگر است . شالوده شكني در آثار پساساختار گرايان همانقدر مهم است كه بايد تاكيد نمود كه اين شالوده شكني هم در شعر وهم در نقد داراي بار مثبت است. شعر باارگانيسم ديناميكي خود وانعطاف در شكل وضد شكل بايد به ما نشان دهد كه براي ايجاد معنا بايد شكل آنرا شكست. پلوراليسم در شعر به معناي آزادي در توليد معناست وايجاد معنا مفهوم شكستن شكل را تكثير مي نمايد ............................................................................................
|