|
علیرضا آبیز دو شعر سانسور شده از کتاب اسپاگتی با سس مکزیکی
لئوناردو Alighieri
بئاتريس! بئاتريس! بانوي پاكيها!
مادرت را گاييدم!
از پشت سنگ چين تو را ديد ميزدم كه با انجيربنها ور ميرفتي
مادرت را گاييدم!
با دامن بلندت ميان محراب شاشيدي و به تمثال مريم باكره لبخند زدي
مادرت را گاييدم!
پشت پيراهنات چاكي داشت كه سدوم و عموره را در خود ميپذيرفت از اشتياق ميانگاهات ميمردم
مادرت را گاييدم!
مادرت را ميان علفزارها ديدم دست سايبان آفتاب كه تو گاوهاي هليوس را ميچراندي در دامنه به لبانت قيماق و گِلِ سرخ ميماليدي شب در آتش چوپانها هي چوپانهاي مراتع باد ميدادي به تنديس نمك شتك ميزد شعله به كوهستان
در بالاخانه در بالاخانه كنيزكان اوراد مقدّس خواندند مشاطّگان، خنياگران، جادوگران، تو را ميآرايند بر ايوان ايستادهاي ميدان ونيز زير پايت چرخ ميخورد طوّافان، طرّاران، شاعركانِ يقه چاك بر بومهاي نقاشي ميگوزند بئاتريس، بانوي پاكيها!
دريده باد… بريده باد…. شب، با گلوي خونين!
امر به معروف از پشت صخره بيرون جستم راه بر او گرفتم گفتم ايست! دستها بالا! در جيبهايش پي چيزي گشتم نيافتم گفتم ايست! دستها بالا! آوردم او را درازش كردم، گردش كردم چسباندمش به سينة ديوار در كفشها و در جورابهايش پي چيزي گشتم نيافتم گفتم ايست! دستها بالا! گشتم او را زيرش را بالايش را توي شورتش را هم گشتم سقف دهانش را گوشة چشمش را سوراخ كونش را گشتم بيرون كشيدم از رگهايش خون از عضلاتش بافت از مغزش سلولهاي خاكستري از اعصابش نرون تخمهاياش را جدا كردم در تابه تف دادم با ذرهبين گشتم گوشههاي ذهنش را افكارش را نيافتم پنهان كرده بود آن ملعون احساس كثيفاش را در جايي جايي بالاي سرش يا اطراف بدنش در فاصلهاي نزديك در هالهاي كه ميديدم و نميديدم بر من نگاهي كرد، تسخر زد و رفت ماندم بر جا من كالآمر بالمعروف
|
|