|
دو داستان از
لیلا ابریشم کار
ماجراي عاشقانه من و استادم!
در
يک جمله بگم _ عاشقش شده بودم_ نه اين از اون عشق هاي زود گذر بچگي نبود از اون
هوس هايي که تحت تاثير احساسات پوچ باشه نبود. اين يه عشق واقعي بود ... از کجا
بگم؟ استادم بود البته از من بزرگتر بود خيلي زياد من فقط 21 سالم بود ولي اون
40 سالش بود همسرش و بچه هاشو دوست داشت ولي من اصلا برام مهم نبود فقط اون و
اون و اون. من برام مهم نبود ديگران چي فکر مي کنن.
ا
اين کارم ممکن بود
زندگيشو از هم بپاشه آخه من به اون اظهار علاقه کرده بودم ولي اون فقط مثل يه
پدر مهربون گفت دخترم باز شيطون شدي ها!! خداي من چشمهاش خيلي مهربون و درستکار
بود نگاه هاي هرز و کثيف نداشت چهره ي آسماني داشت مثل اينکه خدا دروجود اون يک
ضمير پاک نهاده بود ... هر وقت به صورتش خيره مي شدم ياد يک تابلوي زيبايي که
يه نقاش هنرمند وقت زيادي روي اون صرف کرده مي افتادم خدايا عشق غير از اين هست
که بدوني شخص ديگري در قلبش به تو ارادت داره و من مطمئن بودم اون اين ارادت رو
به من داشت ..اون محبوب ترين استاد در دانشگاه بود من ديوونه وار دوستش داشتم و
اين در حالي بود که همه چيو با دوست پسرم تموم کرده بودم يک روز که مادرم با
ماشين اومد دم دانشگاه دنبالم مشتاق شدم که اونو به مادرم نشون بدم ازش خيلي
تعريف کرده بودم ولي هميشه مادرم در مورده اون نظرجالبي نداشت و هر وقت در
مورده اون صحبت مي کردم مادرم مي گفت در مورده همون معلم ديوونهه داري حرف مي
زني؟!! اون منو نمي فهميد ولي مطمئن بودم با ديدن استاد نظرش عوض مي شه و
حرفامو در مورده اون باور مي کنه. مامان رو بردم داخل کلاس و استاد رو نشونش
دادم استاد به محض ديدن ما به طرفمون اومد و با همون لحن مهربون هميشگيش سلام
کرد مادرم خيلي رسمي وخشک باهاش آشنا شد. کمي دلسرد شدم چون از لحن مادرم
فهميدم هنوزم استاد عزيزم از نظر مادرم همون معلم ديوونه هست! وقتي از استاد
خداحافظي کرديم و سوار ماشين شديم گفتم مامان ديدي چه شخصيت جالبي داره
..مامانم با لحن تحقير آميز گفت اين بود هموني که اين همه ازش تعريف مي کردي
عجب آدم خل و چلي بود به اين هم ميشه گفت استاد !! خيلي دلگير شدم ولي زياد به
حرفش اهميت ندادم مهم اين بود که من عاشقش شده بودم.. اما هر بار که به استاد
ابراز علاقه مي کردم اون با حرفاي پدرونه منو نا اميد مي کرد ولي من دست بردار
نبودم که يک روز دوستم بتي بهم خبر داغي داد بتي گفت : اين استاد اونقدرها هم
آدم وفاداري نيست.. در حالي که عصبي و هيجان زده شده بودم گفتم از کجا مي دوني
؟!! گفت چارلي بهم گفته بعضي اوقات به انرژي پارتي ها مياد و با زن هاي پارتي
معاشقه مي کنه!! انگار منو به سيم برق وصل کرده باشن اين حرف برام به قدري غير
قابل باور بود که انگار گفته بودن خوک ها پرواز مي کنن...
ا
تصميم گرفتم به
انرژي پارتي برم. من تا چيزي رو با چشمام نبينم نمي تونم باور کنم اون هم مسئله
اي به اين حد غير ممکن ... مسلما والدينمون نمي گذاشتن به پارتي بريم از خوش
شانسي مادرم اون شب کلاس يوگا داشت و خونه نبود و بتي هم که دختر آزاد و سر به
هوايي بود. وارد پارتي که شديم بتي از چند نفر در مورده استاد پرسيد و يکي از
پسرها گفت همچين شخصي با چنين مشخصات در داخل يکي از اتاق هاست البته با يک زن
!!! داغ کرده بودم اشک توي چشمام جمع شده بود از ميون دختر پسرهاي پانک و مست و
خراب عبور کرديم و خودمونو به طبقه بالا رسونديم در اتاقها رو باز مي کرديم و
از پس اون ها صداي جيغ و در رو ببند مي شنيديم بعضي درها هم قفل بودند به در
آخر که رسيدم با شدت در رو باز کردم و به شدت جيغ کشيدم! البته جيغ من نه به
اون علت بود که استاد رو لخت توي تخت خواب ديدم بلکه ديدم زني که کنارشه کسي
نيست جز مادرم!ا
وقتي که من خيت شدم!
از بچه هاي دانشگاه
نبود ولي بيشتر اوقات توي دانشگاه ميومد و با تماشاي بازي بسکت بال و کريکت وقت
خودشو مي گذروند بيشتر توي جمع خودمون بود. هميشه دوست داشت عضو يکي از تيم هاي
ورزشي باشه اونطور که مي گفت داشت دوره هاي بريک دنس رو مي گذروند. اصلا دوست
نداشت در مورده خودش صحبت کنه و ما هم از اون چيزي نمي پرسيديم. مسئله اينجا
بود که حس غريبي به من مي گفت که يه جورايي عاشقش شدم و حس مي کردم اون روي من
نفوذ داره هر وقت مي ديدمش قلبم به سرعت مي تپيد گاهي اوقات يه فکرايي در
موردش مي کردم وقتي اون توي جمع بود برام مهم بودکه قيافم خوب باشه خب اينا
همه به اين معني بود که من عاشقش شده بودم اما مسئله اي که وجود داشت اين بود
که اون هم يه پسر بود .درست مثل خودم!!! دلم نمي خواست کسي از اين موضوع مطلع
شه حتي خودش چون من از اين کار متنفر بودم اما عشقمو به اون نمي تونستم انکار
کنم ! تا حالا پسري با خصوصيات اخلاقي اون نديده بودم ! در واقع محل هيچ دختري
نمي گذاشت خوش قيافه بود هميشه موهاشو خيلي کوتاه مي کرد عينک دودي مي زد.ا
صورتش مرموز بود ..
اگه دوست دخترم در مورد اين موضوع بويي مي برد روزگارم سياه مي شد چون ما مي
خواستيم با هم ازدواج کنيم ولي حالا حس مي کردم ديگه هيچ احساسي به دوست دخترم
ندارم و ديگه طرفش نمي رفتم و هر دفعه به يه بهانه اي ازش دوري مي کردم در واقع
ديگه هيچ حسي نسبت به اون برام نمونده عوضش در مورده اون پسر مرموز.....! گيج
شده بودم ..پسر کم حرفي بود هيچ دوست صميمي نداشت در واقع رفتار و حرکات منحصر
به فردش منو بيشتر به خودش جذب مي کرد
...ا
اون
روز که رفتم دانشگاه توي حياط تنها بود و هدفونش روي گوشش بود با ديدن من هدفون
رو برداشت و لبخندي بهم زد همونطور که آروم قدم مي زديم رفتيم سمت دست شويي تا
من جلوي آينه موهامو مرتب کنم . همونطور که داشتم موهامو مرتب مي کردم بهم گفت
: چرا تازگي از سارا دوري مي کني؟
از اين سوالش خيلي
تعجب کردم چون ميونش با سارا زياد جالب نبود که بخواد به خاطر اون با من صحبت
کنه نکنه موضوع رو فهميده بود و مي خواست مطمئن شه!! گفتم : به خاطر امتاحانا
من يکم درگيرم سارا چيزي بهت گفته؟
گفت : نه ولي اگه کس
ديگه اي رو دوست داري از سارا نترس شايد اون هم با تو منطقي رفتار کنه تو که
دختر ها رو مي شناسي
من و اون روبروي يه
آينه وايساده بوديم از توي آينه نگاهم به چشماي نافذش افتاد منظورشو کاملا
فهميدم ديگه نمي تونستم تحمل کنم اون خودش هم منظورشو بهم فهموند برگشتم و شونه
هاشو گرفتمو چسبوندمش به ديوار اون هم عکس العمل موافق نشون داد و دستاشو
انداخت گردنم، شروع کردم به بوسيدن لبهاوگردنش هلش دادم داخل يکي از توالت ها و
همونطور که اون منو مي بوسيد دستمو بردم سمت شلوارش و زيپ!!! شلوارشو باز کردم
و ....! شايد اگه اون لحظه سارا رو مي ديدم اينقدر تعجب نمي کردم که ديدم طرف
يه دختر بوده!! وخودشو پسر جا زده!
ا
|