[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

6

شهریور

1384  

 

mehdi.adine@gmail.com

 

مهدی آدینه سردار

 

 

 

دخترم 25 سالگی نا معلومی در راه است

دالایی لامای محبوبت در دستهای یک مرگ سفید

خواب خواهد ماند

و تو دختری با گوشواره های مروارید بودی

که هر شب میلهای مبهمی از هوس داشت

گمانم دیروز بود که در سگی ترین بعد از ظهر یکشنبه ی موعود

هیچ کس سر قرار حاضر نشد، نه تو ونه تو

و پستچی رهگذری بود که با لبخند پرسید:

آیا باد ما را خواهد برد؟

۱۹۰۰ بار در گوشش فرياد زدم:

آقای ارنستو اجازه هست معشوقه تان را ببوسم

اما سکوتی همیشگی بود که یک مشت دلار برایم پرتاب کرد

 "صميمی "روزی روزگاری در آمریکا نبود، همین جا بود که

 زیردرختان زیتون با "جری" صمیمی تر از همیشه شد

و آن روز تمام سرمهای بیمارستان طعم گیلاس میداد.

 


شعرهای پیشین مهدی آدینه سردار در مانیها

 

بوق ها

 

بوقها

 

واژگانی که پشت ممتدهای تو از یاد رفت:

 Man , Woman , Human ، تو و واژگانی که قتّاله شدند

 مدعی ترین آدم دنیا که دیروز از کنارم رد شد خودم بودم

 که می گفت دوستت دارم

 و تو بودایی بودی که اتفاق افتاد ، مسیحی که وسوسه شد هر شب

 شماطه دار من

 بیا برای سوگ آخرHuman  ملیون ساله

 تو من باش و منWoman  وHuman  خدایی که فریاد می شود

 خدایی که مسخ واژه ها نشد، خدایی که مسخ خدا نشد

 بودا، زندگی یک اتفاق ساده بود

 زندگیHuman  نبود

 زندگی Man نبود

 زندگیWoman  نبود

 


شعرهای پیشین مهدی آدینه سردار در مانیها

 

 

زمان را روی قلب خورشید تنظیم کن

Pink Floyd

خداحافظ ارنستو ، چه دقدقه ی مجهولی!

آواز غریب کََُردی که نمی دانمش فریاد می زد دوستش دارم ...دوباره ،چه سخت

بود.....عشق،خاموش!

و ارنستو فریاد می زد ...آزادی آزادی ، زمان را روی قلب خورشید تنظیم کن...

ارنستو بودمت که دوباره کرد شدی ، ارنستو بودمش که دوباره کُرد شد

من از دنیا تقدیمت شدم ، از غرب که اثیر ، از شرق که دور

از پس کوچه های برلین که خاطرم نیست چند بار خواهرم در لبخندهایم کشف کرد

چه کشف عجیبی ! ملزوم به لبخند که گاه برای برلین ، که گاه برای تو ، که گاه

پاریس ، که گاه خدا

من مفهوم شدم و کردستانم خواب ماند در آغوشت

بیدار شو ارنستو من محکوم به تکرارم تو معدوم به سکوت

بیدار شو ارنستو بیدار شو.....

Ich möchte sich

 


از خیابانهای خستگی

 تقدیم به ترف یا شاید تقدیم به برگمان که دوباره برایم زنده شد:

 

از خیابانهای خستگی

هم نشین ضعفهای شبانه ام سلام میرساند

از خیابانهای خستگی

هم نشین ضعفهای شبانه ام سلام میرساند

سلام دختر ، از پاریس کوچکمان چه خبر

کوچه های ایفل زده همان ناخنهای نیمه رنگ بودکه عبور به عبور یخ میزد

از بالای ایفل که نگاهت می کردم لیلی بودی

از لیلی که نگاهت می کردم آرزوهایت بلندتر از ایفل زدگی جیبهای بابا بود

شرم دیشب بود که باد برد

شرم اشکهای سادگی بود که با هر تکرار بی قواره ی بچه های تلخ جمع می شد

کوچک من از برداشت اول پاریس، تا برداشت آخر امشب فاصله همین چند حرف بود

این برداشت که لحظه لحظه تو را میطلبد، هر شب من

 


کولی ترین خاطرات ناتمام

بر بالین کدامین خاک غریب به ثمر مینشینی

که غریبه ترین به عشق بازی مداوم لبانت میگریزم

که بس بی چراغ به سیاه سار فریبت مینشینم

که بس بی امید ، که بس بی فریاد

سرخ گون بر گونه های بی هویتی سرد از هل هله ی بوسه ای مشکوک

که سبز گون بر بی جامگی غرور ، که نیل گون...!

سرگشته ی رقاصگان تن ، هم رقصه ی دختری از خیالات شبانه

و هم خواب روسپی خانه ی خویش

این منم، تحمیل بی سرانجامی در پاسی از شب

بیتوته ای بی عشق بر زنی از رویاها

بیتوته بر عمری دریغ از بت سنگهایی خود نیاز،

خود نشان از دریغ

کولی ترن فرسنگهای بی تناسب

بر بالین کدامین درد به مرحم مینشینی

کولی ترین خاطرات نا تمام بر کدامین نا تمام مینشینی؟


 

معشوقه ی دقایقم

 معشوقه ی دقایقم آواز هجرانی می خواند

 به امید ، کوچه های ندیدنش

 به سکوت ، سرودنش

 معشوقه ی حقایقم به ابتذال ترس، فاش نمی شود

 به توان خاموشی ی تکرار ، فاش نمی شود

 به قلمهای اجبار، فاش نمی شود

 نهایتم را باز خیال به آغوش می فشارد

 تو را ، لبخند را ، تکرار ها را به آغوش می فشارد

 واپسینی که می میرد تو خواهی بود .

 لحظات بی مصیبت به تقدیس ، رام گونه ام می کشند

 رویا گونه ام می برند ، به هجوم بی منزلت یاد ها!

 معشوقه ی دقایقم لبخند گونه به هجرانی می رود


تکرار

آوای کودکيم با مصيبت بی هيبت نيشخندی

خشمگين تر از تنفّر

شولای هی هی ای بی وجدان به تن عريانيش نمی پوشاند

مستی به مستی می تند نجوای بی کسی

هشيار هشيار بايد

آوای کودکيم با مصيبت بی سرود

خسته تر از جمع مفرديّتم شدم

می پيچم بر ثانيه ای که ياد می آوردم

می ميرم بر ساعتی که ياد می آوردم

خوش نشين قبيله ی اشکهای ترحّم

من نفرت را به خدا می برمت 

 


بخند

 

بخند ای پیامبر همنشينان بی تناسب

من بر بکارت احساس زجه می زنم

سکوت به هزاران سقوط آتش می زند

من از درون به صداقت می شکوفم از زبان به اشک

بخند موسيقای قهقهه ات گوشنواز ابديتی مترود که زندگی آغاز کن

بخند که خدايی ترين کلام خيانت به خود را نهفته بماند

برای ما برای غربت پرواز

پروازی که نمی دانم پروازی که نمی دانی 

 


 

اجل

 

در هزار توها ی عمرم اجل پرسه می زند

روح یافته تا دست یابد به این جسم زمینی

آنچه طلب می کنم گوری است که اهورایی می نماید

و خاک پیشکش می طلبد پیش مردگان را

خاک را عشقبازی می کنم که عاشقانه می طلبد

خاک را خواهم سرود

درد را خواهم سرود

پس کوچه های شهر با چهره هایی آشنا

وای که غربت می رسد به گوش از خاطره هاشان

از دیوارهاشان

و تاریخ که به روی آنها می درخشد

تنها یاد زیبایی که در جمله هایش

آخرین دخترکی را می طلبم که می خندید

.


يادگاری

 

بوسه سلاخ دلا شد

قاتل خاطره ها شد

شب هم بستریامون

شب مرگ خنده ها شد

لحظه ها آغوش باز غم ونیرنگ و فریبه

گفتن و شنیدن عشق دیگه یک لفظ غریبه

پای رفتن و ادامه

توی گرمیه سلامه

شوق تکرار دوبارش

توی آخرین کلامه

شهر، چشمای اسیره

خسته و در به در دیدن چشمه تو کویره

دیدن حس وفا حس محبت

که واسه، کوچه ی پیرش شده عادت

خوب دیگه ، میونه ی این همه دیوار

تنها چیزی که داره حسرت تکرار

دیدن یه دونه لبخند ، یه اشاره

دیدنه قلبی که دائم بیقراره

دیدن دخترکی که داره چشمای بهاری

تو بهار ، حرفای پاک پسرک یه یادگاری

یادگاری رو درخت پیر تقدیر

یادگاری که غمش نداره تدبیر

یادگاری که همه مردم دنیا

می مونه تو دلشون تا صبح فردا

یه روزی فردای ما هم میرسه

فردایی زیبا

روزی که، دیگه نداریم ، آرزوها

 


برای تو

طلوع را به نظاره ی ساعت سالها لمس خواهم كرد

كه اين پيوند وانفصال چشمهايت به دنيا،

 مرا ابديتی فنا ناپذيرخواهد ساخت

 ابديتی به طلوع شرم از وسوسه هايی بی تفاوت به شوم بودن

 ابديتی از آب و آه در سنگ خاره های عطشناك بی عشق

از لبانت بوسه ای كه ترحم وداع را نشايد به تصوير كشيدن

كه بودن را به جبر قديسيان آوای طراوت سر می دهند

نه چرخشی را بی تغيير از صبح تن به غروب جان

 


همه ی کودکی ام همه ی کودکی ات

 

همه ی کودکی ام  همه ی کودکی ات نگاهی پر مهر

لحظاتی بی خاطره ی پوچ

هيجا نی محدود   هيجانی مسدود

کوچ هر روزه ی لبخند جوابی بی حد

هرز عمری در ترديد شروعش به درست

حسرت مبهم  داشتن دنيايی اندازه ی يک رويای زلال

نه   کمی پايين تر  حسرتی پاک و بزرگ : کوچکيه آرامش

نه   کمی بالاتر    حسرت لمس نيازی به حضورت در خود

همه ی کودکی ام  همه ی کودکی ات

سهمی از ارثيه ی غفلتمان بر نا آشنا

تکرار اميدی به طلوعی در هر فردا

حس عشقی که پيوند تو را بايد بود   که نبود!

که تورا بايد از تو بزدود   که نبود!

همه ی کودکی ام  همه ی کودکی ات

شوق آن سادگيه بازی ها    که فرياد نشد

بی خوابی های هيجان   تا به طلوع تکرار سکوت

برق آن صاعقه ی ابهام جواب

داس بی رحم به پای وجدان

داغ يک عمر امان

همه ی کودکی ام  همه ی کودکی ات.....

 

 
[ ویلاگ مانیها ] [ درباره ی مانیها ] [ مواضع مانیها ] [ ارسال آثار ] [ تماس با مانیها ] [ جستجوی مولفان ] [ دریافت فونت ] [ معرفی کتاب ] [ پیوندها ] [ آرشیوها ]
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website