|
… آنگاه زن ، زمین را لمس كردجستجوی شخصیت زن در مجموعه شعر «سرود پایان قرن» اثركسرا عنقایی، انتشارات میركسری، چاپ اول، پاییز 1379، ارائهشده در شش زبان، فارسی، انگلیسی، عربی، آلمانی، كردی و فرانسه
اگر تقسیم ادبیات به دو بخش زنانه و مردانه (حداقل در حوزهی بررسی و كنكاش) كار درستی باشد، آنگاه میتوان به نتایجی غیرمنتظره دست یافت؛ بهعنوان مثال شاید مردان شاعر یا نویسندهای پیدا شوند كه بهخوبی از عهدهی تأمل در اندیشه و روح زن برآیند و حتا در این زمینه آثار جذاب و قابل تحسین هم داشته باشند؛ زیرا توصیف هنرمندانهی شخصیت زن توسط خود زن كار دور از انتظاری نیست، ولی چنانچه مردی دست به این كار بزند، حقیقتاً از اهمیت خاصی برخوردار است و جذابیتهای هنرمندانهی ویژهای دارد، چرا كه پیبردن به دیدگاه مردان پیرامون شخصیت زن ـ بهخصوص اگر منطبق بر حقیقت باشد ـ بسیار تأثیرگذار خواهد بود. از آن گذشته، توجّه به چنین ادبیاتی و تشویق آن میتواند راه را برای درك متقابل بین انسانها هموار كند و ما را بهسوی زندگی پرتفاهمی رهنمون شود. كاری كه متأسفانه ادبیات تكبعدی و مردمحور در طول سالها قادر به انجام آن نبوده است. خوشبختانه امروزه در ادبیات دنیا شاهد تحركاتی در این راستا هستیم و مردمحوری تا حدودی تعدیل شده است، اما در ادبیات كشورمان هنوز باید چشم به شهابهایی بدوزیم كه گهگاه پدیدار میشوند و شاید بتوانیم «سرود پایان قرن» ـ جدیدترین مجموعه شعر كسرا عنقایی ـ را نیز در زمرهی همین شهابها تلقّی كنیم، اما به هر حال سعی شاعر در رسیدن به مفاهیمی انسانی و توجّه ویژهی وی به «زن»، ما را ناگزیر از پرداختن به آن میسازد و در این میان چه بسا نكات زیباشناختی كه كشف خواهد شد.
كسرا عنقایی از پیشینهای در خور توجّه در شعر معاصر برخوردار است. وی تاكنون پنج اثر در حوزهی شعر و سه اثر در حوزههای فیلمنامه و ادبیات كودكان منتشر كرده كه هر یك از آنها نشاندهندهی تأملات انسانگرایانهی وی هستند. اگر مجال بیشتری وجود میداشت، ممكن بود بررسی دقیقتر این كتابها ما را به نتایج قابل اعتنایی در زمینهی شناخت زن در آثار این شاعر رهنمون شود. اما فعلاً برای شروع، بازخوانی و بررسی تعدادی از شعرهای آخرین كتاب وی ـ سرود پایان قرن ـ میتواند شمّهای از طرز نگرش وی به جهان را برایمان نمایان سازد. این كتاب ـ همانطور كه از عنوانش برمیآید ـ نتیجهی تأملات شاعر در سرگذشت انسان، طی قرن بیستم است. در این شعرها وی دامنهی نگرش خود را در امتداد روح انسان گسترانده و به اندیشیدن پیرامون وقایعی پرداخته كه طی قرن گذشته رخ داده، اما چنانچه شیوهی كار این شاعر است، استفاده از فضاهای اساطیری و آمیختن آنها با زندگی امروز، ما را در یك فضای بیزمان (و در نتیجه همهزمانی) قرار میدهد. بنابراین «سرود پایان قرن» را هم میتوان كتابی مربوط به گذشته و هم مرتبط به آینده دانست. در حقیقت شاعر از محدودكردن شعرش توسط اشارتی به اشیاء و نمادهای امروزین، اجتناب كرده تا شعری رها از تعلقات زمانی و مكانی برای ما به ارمغان بیاورد، آنچه در خور تعمق است، این كه هر كس شعرهای «سرود پایان قرن» را بخواند، بیدرنگ متوجه حسی میشود كه مربوط به مسائل قرن بیستم میباشد. با این حال هنگام خواندن نخستین شعر این كتاب، نقش تعیینكنندهای كه «زن» در هر سطر شعر دارد، فارغ از تعلقات یك عصر یا دورهی خاص، درك میشود: زنان / دستمالهای وداع را در باد میگیرند / و مردها / در تار و پود دستمالها / از نظر پنهان میشوند و در همین آغاز پی میبریم كه شاعر گستردگی و تنوع تصاویر شعرش را براساس ستایش عواطف زنان بنا نهاده است. از نگاه كسرا عنقایی نمیتوان یك زن را فقط در قالب معشوق یا محبوب آرمانی گنجاند، بلكه آنچه از میان سطرهای شعرش برمیآید، توجّه به تمام جنبههای شخصیتی زن است. بهعنوان مثال، هنگامی كه تشییع پیكر قربانیان جنگ در سومین شعر این كتاب تصویر میشود، چشمان اشكآلود مادران، آینهی فرزندان خاكسترشده است و تعجب نباید كرد اگر در پایان این شعر بخوانیم:
اما هنوز / زمین / زیباترین سیاره است / و اشك / دلیلی قاطع / برای حیات
عشق در «سرود پایان قرن» فقط عشقی از دیدگاه مذكر نیست. عنقایی با تیزبینی و مهارت خاصی، عشق را از هر دو دیدگاه زنانه و مردانه به تصویر میكشد. برای همین است كه هرگاه ضمیر «تو» بهكار برده میشود، میتوان مخاطب را زن یا مرد تلقی كرد. در حقیقت شعر عنقایی برابری اندیشهها، عواطف و طبعاً جنسیت را به تصویر میكشد. در شعر او از استبداد عواطف و تعلقاتشان به یك جنس «مرد» یا «زن» خبری نیست. احساسات عمیق برای تمام انسانها صرفنظر از جنسیتشان بیان میشود:
ماه / سرب منجمدش را / بر لبان تو میریزد / و من میدانم / آواز پرستویی را كه دیروز مرد / دیگر نمیتوان در این قفس شنید / حتا نمیتوان از دروازه شهری گذشت / كه تو فردا از آن عبور خواهی كرد. (شعر چهارم)
یا به این سطرها توجه كنید:
در میان درختان دشنه / به چشمان تو فكر میكردم / كه دمی بعد / میباید آسمان را انكار میكردند. (شعر بیستم)
هنگامیكه به زن میاندیشیم، نمیتوانیم وظیفهی شگفتانگیزی را كه طبیعت بر عهدهی او گذاشته از نظر دور بداریم. «زایش» مسئلهایست كه همیشه فكر اندیشمندان و هنرمندان برجسته را به خود مشغول داشته است و لاجرم هنگام اندیشیدن به این موضوع، حضور تعیینكنندهی زن احساس میشود. بهراستی كه این آمیزهی ظرافت و مهر چگونه توانسته از عهدهی وظیفهی دشوار و شیرین ِ پروردن موجودی انسانی در درون خود و آنگاه «زایش» برآید. كسرا عنقایی با نگاهی پرمحبت، در شعر پنجم كتابش به این موضوع پرداخته است:
زن كولی / در حصار شاخ گوزنهای مرده / خود را به زمین میسپارد / با درد زایش در جانش / و آینهای بر گردن.
اما چرا «در حصار شاخ گوزنهای مرده»؟ این در واقع شگرد پرمعنای شاعر است كه معمولاً از زیبایی برآمده از تناقضها بهره میگیرد تا شعری تأثیرگذار خلق كند: لطافت زن و عظمت وظیفهای كه بر دوش اوست در میان خشونت مرگ (گوزنهای مرده) و همچنین اعوجاج و آشفتگی شاخ گوزنها بیشتر نمود مییابد. زن در حال نظمدادن به بخشی از حیات در میان انبوهی از آشفتگی و حتا در مركز حضور قاطع مرگ است و آیا این پیروزی «حیات» بر «مرگ» نیست؟ اما شاعر به این اكتفا نمیكند و باز هم در نمایانساختن نمادهای حیات اصرار میورزد:
در آینه / درخت به پروانههای هراسانی پناه میدهد / كه از نبودن میگریزند
بعد به سطرهایی میرسیم كه توصیف رنج مقدس زن در هنگام «زایش» است و شگفتا كه چگونه یك مرد میتواند تا این حد با دقت چنین رنجی را توصیف كند:
غروب / بر لبهای زن مینشیند / و مرگ و حیات / در ستون مهرهها پیچ و تاب میخورند / گدازههای تقدیر / در آینه فرود میآیند / زن / زمین را لمس میكند.
هنگامیكه زن در برزخ میان مرگ و حیات به سر میبرد، كدام پدیده میتواند به او كمك كند تا به حیات بازگردد؟ كدام عنصر و نماد شاعرانه بهتر از «زمین» میتوان یافت؟ مگر « زمین» را همیشه بهعنوان « مادر» نشناختهایم؟ پس هنگامیكه «زن» در اوج رنج، «زمین» را لمس میكند در حقیقت به دامن « مادر ازلی» پناه میبرد و از او یاری میجوید. این نكته میتواند ما را به گسترهی اندیشهی شاعر رهنمون شود. در شعری از «لائوتزو» خردمند بزرگ چین اینگونه میخوانیم:
جانِ دره را مرگی نیست / زن است او / مادر نخست / زهدان اوست ریشهی آسمان و زمین / پردهی راز / بهرهجو؛ / پایانش نیست. (1)
بیشتر اسطورههای آفرینش نیز معمولاً «زمین» را كه زایندگی طبیعت از اوست بهعنوان زن / مادر معرفی میكنند و عنقایی با آگاهی از اینگونه نمادها برای غنابخشیدن به شعرش بهره میگیرد. اما نقش مرد در این میان چیست؟ در بحبوحهی رنج و جدال با نیستی كه زن با آن دست به گریبان است، مرد كجاست؟ شاعر پاسخی تكاندهنده به این پرسش ما میدهد:
آنسوی جنگل شاخها / مردی منتظر / به یال سرنوشت / دست میساید.
و بهراستی كه از «مرد» هنگام چنین چالشی هیچ كاری برنمیآید. او تنها میتواند نظارهگر باشد و به تقدیر تن دهد. شاعر در شعری دیگر، نقشی خردمندانه از زن را نشان میدهد. خردمندی پیشگو كه با دقت در عناصر طبیعت، قادر به خبردادن از ناشناختهها و رموز طبیعت است:
زن كولی / در استخوان و ماه مینگرد / سیارهای از شیشههای تیز در آسمان میگذرد / مردگان / در آینه دفن شدهاند / و سازی در آنسوی كویر نواخته میشود / تا دریابیم كه هنوز زندهایم. (شعر دوازدهم)
«سرود پایان قرن» كنكاشی در رنجها و شادیهای بشر در طول قرنی است كه پشت سر گذاشتیم و البته كه شاعر نمیتواند هنگام بازبینی این وقایع از نمونههای دردبار و رنجهایی كه بشر پشت سر نهاده، بیاعتنا گذر كند ولی برای نشاندادن عمق ستمهایی كه انسان تحمل كرده، شاعر بار دیگر از « زن» مدد میجوید:
ما برای برچیدن اشك / از گونه ی دخترانی آمده بودیم / كه فسیل خورشید / در نگاهشان غروب میكرد، / موهایشان را تیزی هلالِ ماه بریده بود / و زیر ناخنهایشان / خاكی لانه كرده بود / كه به گورشان تعلق داشت. (شعر چهاردهم)
یا در قسمتی دیگر از همان شعر:
كودكی كه هراسان میدود، / بر ماتیك مادرش / خون فوران كرده / و تكهای از لبی كه كودك را بوسیده بود / اینك در دست كوچك اوست.
این سطرهای تأثیرگذار، ما را به یاد بسیاری از صحنههای اندوهباری میاندازد كه در قرن بیستم رخ دادند. زنان ویتنامی با كودكان در آغوششان در حال فرار از بمباران، حملهی پلیس به صف تظاهرات زنان یونانی، زنان روس، زنان شیلیایی كه برای آگاهی از سرنوشت همسران دربندشان یا برای اعتراض به ظلمی كه بر فرزندشان میرود، فریاد اعتراض سر دادهاند… اما در شعر عنقایی، سرانجام عشق بهصورت نجاتبخش و امید نهایی جلوهگر میشود. پس از تمام آن تصاویر دهشتبار، ناگهان به این سطرها میرسیم:
و من در همین قرن / به تو دل بستهام / چرا كه در هیچ آینهای تكرار نمیشوی / و در چشمان سیاهت / تمام چشمها با تمام رنگها نهفته است.
نكتهی دیگری كه هنگام یافتن شخصیت زن در «سرود پایان قرن» ما را به فكر فرو میبرد، تأمل و آرامش خردمندانهای است كه شاعر به دفعات از این زن نشان میدهد. خردی كه هرچند ممكن است همراه با اندوه باشد، ولی به دلیل آگاهی زن بر وظیفهی سنگینش در عرصهی حیات به آسانی میتواند بر آن اندوه نیز غلبه كند:
و اشك / در پگاه نخستین / بر گونهی زنی جریان یافت / كه مردی راندهشده از هیچ / نفرینش كرد / و زن دانست / قرنها از او زاده خواهند شد / بیآنكه عشقی در میان باشد. (شعر پانزدهم)
یا در این شعر:
مرد / كنار تمام پنجرههای جهان ایستاد / و برای تمام كودكانی كه میرفتند تا بمیرند / دست تكان داد / زن / بر صندلی كنار پنجره نشست / با دستمالی از منجوقهای سرخ / دستی تكان نداد، / اشكی نریخت / تنها به برهوت نگریست / و حبابهای صابونی كه / كودكان مرده / دمی پیش / به هوا فرستاده بودند. (شعر سیام)
در جایی دیگر با مادری روبهرو میشویم كه فرزندش را از دست داده و شاعر با استفادهی استادانه از اشیا، بیآنكه حرفی از مرگ به میان آورد، ما را به این مفهوم رهنمون میشود:
مادر سیاهپوش / تاب خالی را / تكان میدهد. (شعر سی و ششم)
اما میان تمام شعرهایی كه كسرا عنقایی پیرامون شخصیت زن در این كتاب سروده است، آن دسته از شعرها كه عاشقانه هستند، حدیثی دیگر دارند. محبوب آرمانی شاعر، یك محبوب شخصی نیست. نمیتوان این محبوب را واجد تعدادی از خصوصیات مثبتی دانست كه صرفاً در ارتباط با شاعر قرار گیرند. او یك محبوب با خصوصیات اجتماعی است. اگر صفت بارز و شایستهای دارد به تمام اجتماع مربوط میشود و اگر شاعر را ترك میگوید، برای آن است كه شاعر نیز میداند وظایف مهمتری داشته است:
یك روز میان پروانهها رفت / و دیگر بازنگشت / میدانم / هنوز / جایی در آنسوی رنج / بر بالهای سوختهی پروانهها / مرهم میگذارد. (شعر هفدهم)
در جایی دیگر، این محبوب آنقدر دوستداشتنی است كه شاعر علّت اصلی تداوم حیات خود را در حضور او میداند:
زنها / خود را در خاطراتشان جا میگذارند / با این همه / تو هنوز بر زمین ایستادهای تا مرا مبتلا كنی / و دستهایت چون بال پرندگان / در مه باز و بسته میشود / بودنت / معجزهایست كه مرا به ماندن بر این سیاره / وامیدارد. (شعر نوزدهم)
در بقیهی شعرهای عاشقانهی كسرا عنقایی، شاهد «حسرت» و «نرسیدن» هستیم. حسرتی كه به یأس میانجامد:
صبحگاه آخرین روز قرن / كه كودكان / بادبادكهایشان را گم كردند / هنوز عطر تو / بر گوشهی كتم بود. (شعر بیست و چهارم)
تصویر تو را / آب با خود میبرد / تا به خارهای پوشیده از برف برساند / دست در آب میكنی / و شعلهی گیسوانت / چون ابری نارنجی / پراكنده میشود / حسرتآلود به موجها نگاه میكنم / كه چهرهات را به سرزمینهای دور میبرند… (شعر سی و یكم)
در كویر / دختری از اشك / به سوی مرگی دیگر میدوید (شعر سی و پنجم)
حتا هنگامیكه محبوب حضور دارد، باز مانعی در بین است و حضور این مانع به حدی قطعی است كه خواننده قادر نیست به احتمال از میان برداشته شدنش فكر كند:
ایستادهای / در آنسوی ریل / و قطاری از میان ما عبور میكند / نگاهت میكنم / در لكنت میان دو واگن / قطار را پایانی نیست / و باد / گونههایم را میخراشد / موهایت را آشفته میكند. (شعر چهل و هشتم)
شاید به همین دلیل بهطور طبیعی و همانطور كه انتظار میرود عنقایی را باید یك شاعر آگاه بر مسائل جامعهاش دانست چرا كه او بهخوبی از رنجهای انسان این جامعه آگاه است:
در این كویر / كه موهای خیس تو آتش زده شده / اكنون روبانی یخزده / بر بوتهی كتیرا باقی مانده است / لبانت را زیر این ابرها بریدند / در همین قرن / آنگاه با اورادی بر لبانشان / تنت را به تاراج بردند / بر همین خاك / در همین قرن (شهر پنجاه و دوم)
اما برای این محبوب كه تقدیر او را از شاعر دور نگاه داشته، باید شعرهایی پر از امید هم سرود:
هر روز از این جاده گذر كن / و برگ را بنگر / عشق ما / در بیكرانهی اشك / كلبهای از ابرها دارد (شعر پنجاه و چهارم)
این قرن را باید در ریههایمان فروبریم، / قرنی كه / دست من / در دستان تو جای میگیرد / و درمییابیم / زندگی / بیهوده نبوده است / چرا كه ما آن را زیستهایم (شعر بیست و هشتم)
جایی دیگر كه شاید بار عاشقانهی كمتری در آن احساس شود، شاعر در حركتی پرمعنا و كمسابقه ـ از لحاظ ساختار شعری، حضور محسوسی از محبوب خود به دست میدهد و او را در سطرهای شعرش هستی میبخشد:
به زنی اندیشیدن / كه روزی این شعر را زیر لب زمزمه خواهد كرد / هنگامیكه در كوچهای راه میسپارد / هنگامیكه خرید میكند / و هنگامیكه به كودكی شیر میدهد / كه میتوانست كودك تو باشد / اما نیست. (شعر دهم)
در اینجا شاعر نمیتواند در محدودهی مرزهای جغرافیایی حبس شود. او در این كتاب به كل بشریت نگریسته است. به همین دلیل با شعرهایی مواجه میشویم كه گرچه فضایی غیرایرانی دارند ولی در آنها قدرتمندانه به مسائل ظاهراً سادهی زندگی بشر توجّه شده است. شعری كه بهعنوان نمونه در این زمینه به آن اشاره میكنم، شاید ما را به یاد یك مشكل اجتماعی خاص زنان در روسیهی بعد از جنگ دوم جهانی یا یوگسلاوی بعد از جنگهای قومی یا هر جامعهی دیگری كه در طول قرن اخیر با بحرانهایی روبهرو شده است، بیندازد و نگاه كنجكاو شاعر، بار دیگر « زن» را در عمق این فجایع بهصورت یك قربانی نظاره میكند. زنی كه برای ادامهی حیات باید تلاشی طاقتفرسا را پشت سر بگذارد:
روی یخ میرقصی / با اشكی بر گونه / و خندهای بر لب / مردان / حیرتزده از زیباییات / سكهها را روی یخ میریزند / كودكی كنار پنجره / نگران توست، / مادرش او را به بستر میبرد / صدای سكهها. (شعر بیست و دوم)
شعر كسرا عنقایی از مشخصههای دیگری نیز برخوردار است. در كتاب او شعرهایی جریان دارد كه الزاماً به زن پرداخته نشده است ولی باز هم شعر او تأثیر شگرفی بر خواننده میگذارد. شعرهای وی را باید بهعنوان یك فرصت استثنایی در بحبوحهی جار و جنجال ادبیات امروزمان تلقّی كنیم. گرچه گویی تنها چیزی كه برای وی اهمیت دارد این است:
نوشتن برابرها / تا تو در شهری دور از من / به آسمان نگاه كنی / و سطر به سطر / بخوانی.(شعر چهل و نهم)
پانوشت: 1ـ لائوتزو، دائودِ جینگ، هرمز ریاحی ـ بهزاد بركت، نشر نو
|
|