![]()
شعرهایی از یاشار احد صارمی / ساکن لوس آنجلس / آمریکا
چهار کلاغ کز کرده در آرزوی پنیر ! برای برادرم احمد صارمی
قارقار ۱
چرا که نخندی بخند !
كلاغی سياه می خواهد برای خواب آدم ها پنيرهای خوشمزه ببرد .
شادي ،
با دامن قرمزش از تو عكس فوری می گيرد
عمر می گذرد .
دوست داشته باش !
تو بايد انسانی ديگر را دوست داشته باشي
دريا لخت و بی پيراهن به نگاهت می ريزد
گربه ی سفيد بچه هايش را زاييده است و می ليسد آنها را
عمر می گذرد
مهربان باش
تو بايد حتی با دهان پر
حتی با دست های سرد حتی با كفش های گل آلود با اين صندلی مهربان باشی !
صندلی هر چند بی زبان
هر چند ساده و بی ريا از لبخند تو خوشش می آيد
می خواهد تو را روزی به ياد بياورد
شاعر بر آن نشسته است
و تو را و خنده ی جادويی تو را می سرايد
هي خدا پدرت را بيامرزد عمر می گذرد بخند !
قارقار 2
خسيسي تو خسيسي
و من كه اين همه كلاغ
اين همه پنجره و آسمان و درياهای شعرم را به تو می بخشم
كه لبخندی
همين تنها لبخندی بزنی و... نمی زنی!
سردي تو سردی بی وفا
و من كه قلبم را در رود چشم های تو ماهی می كنم
تا كودك سبز پوش شعر را كه از پنجره
شهر بارانی را نگاه می كند بخندانم ... و هیج نمی توانم ...
پريزاد يا ای هر که از برف ها بنفش روییده
راستی تو راستی می دانستي كه شاعر هم به اندازه ی اين درخت ها و قارچ های خنده آور
نيازمند ديدن لبخند توست
هی بی پنير
بی عمر
خسيسی !!!
قارقار3
می بينی شان ؟
اين صندلی چوبی
درختان تبريزی
گربه های ساحل سان گابريل را ؟
می بينی شان
اين دريا و اين چند زن نارنجی پوش مكزيكی را ؟
يا آن طرفتر
آن زن سفيد تر از پنير لار را كه در قايقش نشسته و به زانوانش روغن بادام می كشد !
ما برای چه اينجاييم ای غافل از ختا و آهو
لبخند تو را كنار منتظران هنوز عاشق ببريم
كنار كلمه ها و رنگ ها و نشان ها !
حالا برای آن زن هم که شده لبخندی بزن
سكوتت آرامش اين شعر را به هم می زند
كلاغ نگاهت غمگين
ابرآلود
و برف اين تنهايی
لبهايت را چه كبود و چه سرد كرده است !!
هی ای همه كوه سنگينت كاه
آن زن پير را با چتر پلاسيده ی آبی اش می بينی در قايقش نشسته و پشت عينكش پنهان است ؟
همان زن زيبای سفيد بود
چه عمری كه لبخند نزدی و گذشت
خودت هم پير و بی حرف شدی ای پريزاد از برف ها آمده
حالا كه لحظه ی سوزاندن تن شاعر است
می توانی وسط كاغذ دراز كشی و بگويی : گل سرخ
و اين قاف ها و واو و دال های دل تنگ را شنگشان كنی ؟ منگ شان کنی
لطفا ؟؟
قار قار 4
واپسين تصوير يك فيلم كه كسی هنوز آن را نساخته است
واپسين خاطره ی مردمان و گربه ها و صندلی ها و دختران زيتونِ چشم براه
واپسين آروز نامه ی واپسين انسان
در برف زار بی رحم واپسين سكوت
می گذاری كه ماندن و ديدن و بوسيدن و بردن لبخند تو باشد ؟
تنها در در اين دوربين نگاه كنی و چيزی بگويی و بخندی ؟
راستی می دانستی كه تو كيستی ؟ لبخند تو راستی اين لبخند تو چقدر پنير خوشمزه ايست ؟
برای فرزندان انسان در ماه
خيالی در زمين بوده ای
طرحی مست برای دلخوشی كلاغ و صندلي و دوربين زينت آلماني
برای دلخوشی آويزه های ژاپنی اين زن پير و شاعری آواره در خريطه های گمنام در ونيسٍ لوس آنجلس
هيهاتِ عمر كه بی لبخند تو عكس هايش ظاهر نشد !
شعرهای پیشین یاشار احدصارمی در مانیها
بيا به زبان سوواحيلي آواز بخوانيم ۳
نترس.. ازپلنگهاي نر و وحشي نترس بيا ببين كه خواب ها ي من از پوست كدام گل درست شده است بيا نگاهش كن پاهاي سياهش حركت آرام بادهاي داغ تابستان اند دستهاي سياهش دست هاي شبي ست شوخ كه مي خواهند برقصند و دست يكي از اين مردان را بگيرند و از اين شعر بيرونش برند و به درختيش بندند و بی بُعدش کنند دايره ي سياه شكمش باغ سياه خشخاشي ست كه اين پلنگ ها را ديوانه مي كند نگاه كن آن را و آن يكي را كه دو چشم اهريمني ست براي خيره شدن و مار شدن و فشفشه كردن همه ي جهش ها را جان من چشم ها را نگاه كن بايد براي ديدن مستي آن چشمها باراني مهيا كرد و باراند و تن زمين را پر از رويش قارچ هاي سمي و خنده آور كرد دهانش آن دهاني كه مرا كوزه ي شراب مي كند و مي ريزاند در ليوان هاي اين مردان تماشاگر هر سال اين پلنگان و ببرها اينجا مي آيند براي نوشيدن شرابي كه از خون عاشق اين زن سياه درست شده باشد دست مرا ول كن و چشمهای پلنگی ات را باز كن من مي روم كه پلنگان را سيراب كنم .
|
|