آهنگ های فراموش شده
نخستين دفتر شعر احمد شاملو، در سال 1326 منتشر مي شود. بعدها، شاملو به اين دفتر غضب مي گيرد و هم چنان كه در ((قطع نامه )) مي آورد:
او را كشتم / - خودم را - / و در آهنگ هاي فراموش شده اش / كفن اش كردم / در زير زمين خاطره ام / دفن اش كردم
به هرحال آهنگ هاي فراموش شده قسمتي از زنده گي ي شاعر است ، درواقع نخستين گام هاي شاملو در دنياي شعر. پيداست كه براي مطالعه ي
سير تحولات فكري و زباني ي شاعر، بايد به تمامي ي دفترهايش دست رسي داشته باشيم ، كه شاملو با خط زدن اين دفتر از فهرست آثارش ، اين امكان را
از محققان و اهل زبان دريغ كرده است . به عنوان نمونه ، چند قطعه از اشعار اين دفتر را درين جا مي آوريم . شعرهايي كه تاريخ 1326 و
پيش تر را بر پيشاني دارند
در ابتداي بخش ((من و ايران من )) از اين دفتر، شاملو مي نويسد
اين ها فقط الفاظ و عبارات نيست . اين ها را قطعات ادبي نام نمي توان نهاد
اين ها چيزي نيست كه كهنه بشود، زيرا من اين ها را با خون دل نوشته ام
شعله اي كه از قلب ام برآمده و وجود مرا لرزانده ; ارتعاش به دست ام داده
قلم ام را بر كاغذ لغزانده و باعث به وجود آمدن اين قطعه ها شده است . يعني
آتشي مرا سوزانده و اين ها خاكستر منست كه از سوراخ قلم روي كاغذ نقش
بسته است . وگرنه من با نوشتن اين جمله ها مشق نويسنده گي نمي كرده ام
باري من اين ها را همه تنها به خاطر عشق ام ، تنها به خاطر ايران ام نوشته ام
بر مرمر سپيد
پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران
كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد
زير اين توده ي خاك ، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده ، هنوز دلي به
عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار
معبود من ايران ، ايمان من ايران ، خداي من ايران ، آري آري همه چيز من
ايران بود. - پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني ، و
بدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي ،
به عظمت ايران دعائي كن : بگو ((ايران پاينده باد!)) و بخواه كه ايران پاينده
بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پاينده گي ي ايران فداكاري كني
آري هميشه بگو ((پاينده باد ايران !))... با زبان بگو، با قلب بخواه ، و با عمل
بنما كه ايران را پاينده مي خواهي
از ديگر شعرهاي اين دفتر، چند نمونه را مرور مي كنيم
دامن دامن اشك!
اي شب تيره ! روزگار مني ،
يا دو چشم سياه يار مني
از بلندي چو گيسوان سياه ،
وز سياهي دل نگار مني
در برت با خيال او بسيار
اشك از ديده كرده ام بكنار
چه بسا با تو راز دل گفتم ،
چه بسا با تو مانده ام بيدار
آگهي كز دو ديده ريزم خون ،
بي خبر نيستي كه چونم ; چون
راست چون سرو بود، قامت من
زان قد سرو شد خميده كنون
روزگاري چو سرو بودم راست
شرح اين قصه سخت جان فرساست
- بر سر عرش بود پروازم ،
عشق بالم شكست و قدرم كاست!
*
جانم از غم تباه شد; ايواه
روزم از عشق شد سياه - سياه
سوختم ، سوختم ; دريغ ! دريغ
مگر اي شبح ! عشق بود گناه؟
تهران - 14 فروردين 1325
براي يك دستمال
يك شب دستمال او پيش من ماند. موقعي كه رفتم بخوابم ، با من به
رخت خواب آمد; و وقتي كه خواستم به خاطرش گريه كنم ، زير چشم ام قرار
گرفت
خيلي وقت از آن روزگار گذشته است...
دستمال ، اشك مرا با آن كه فراوان و بي مقدار است ، هم چنان در خويش
حفظ كرده است . - اما او، همان نخستين روزها، عشق مرا با آن كه پربهاست
و به هر كس نمي رسد، سرسري گرفت و پا بر سر دل ام نهاد!
افسوس كه او با همه ي خوش گلي بي مقدارتر از يك دستمال كوچك
ابريشمي بود، و به عشق بزرگ من ارزش چند قطره اشك را نداد
رشت - 1323
نام
براي ساعي مهربان و گرامي
در بر كشيد شاعر، مرگش كه در رسيد
ديوان خويش و گفت كه:
- ((جاويد نام ماست .
رفتيم ما; ولي اگر اندر غياب ما
گويد كسي كه مرد فلان ; - سخت و نارواست )).
گفت:
-((اين ز فكر ساخته ; - (ديوان خود نمود
تا هست سال و ماه ، چو خورشيد پا بجاست .
بر سنگ خورد خواهد اگر چند جام ما،
تا اين بنا بپاست نمردست نام ما
تهران - 12 دي ماه 1325