سوناتِ آندلس
قاسم آهنين جان
با احترام تمام
براي عزيز و گرامي ام
كيانوش كريميان
كيانوش عزيز، اين شعر را ناله هاي تنهايي در پنهاني بدان. كس چه مي داند، شايد
من اصلا سوگوار دل خويشم!
افسانه ي روز
خلعت باد است
* * *
ساز آندلس
گرد مرگ مي فشاند
و شاعر
برق دشنه اي ست
در مهتابيِ «كوردِبا»
* * *
شكسته گام مي راند سوار
لوح گور
در قفاي كمندش
و شاعر طره ي مشكين
به «غرناطه» مي شويد
* * *
اشباح كمان مي بندند
بر دهانه ي رود
* * *
شاعر گام مي زند
بر سينه هاي تهي
* * *
بوي كُندُر
عطر عود و شعله
و جمجمه اي كه مي تركد به آتش
* * *
در خود مي پيچد رود
از سري شيدا
كه موجش مي برد از هر سوي
و آه! سد صخره
و انتظار جاويد و رَشبارِ خون بر چهره ها
* * *
غرفه ي چشم سيمرغ
آشيان پرواز پيكان
و نفير باد
شقه مي كند
پلك را
بر كُنده ي الماس
* * *
تو مي گريزي
و ناگزير مي گريزي تو
اگر بداني
كدام تنوره
بخارت مي كند
بر درختان مهتاب
بر كشتي شكسته لنگر
در چشم غريبان
در مرده-چشمِ پير-مادران
نيم سوخته
–
خاكستر –
آتش
و ارغواني فسرده در كف
كودكي را كه مرده سالها
و مي درخشدش هنوز
مهره ي چشمانش
به اعماق و مرجان ها
* * *
اي دل چه ماندت
جز برگي شكسته
شاخه اي شكسته در چنگ
آنگاه كه پر زدي
به يك تيغه
از دو مِهر توأمان
* * *
جهان!!
اي گوي لميده در پوزه ي غار
بنگر گريز گاوان را
با شاخ هاي شكسته
اگر تمناي تماشات هست هنوز
* * *
اي جهان!!!
من جوانم
كودكم
طفلم
تو ماهي
ماهِ در بند
و فرود عقاب صد پاره ات مي كند
* * *
رگباري از عقيق
بر بازوان اطلس
* * *
شه بال
بريده به زير تگرگ
* * *
رگ ها گُر مي كشند
به نسيان
در جزاي پرواز
* * *
پولاد خميده ي ماه
بر دندانه ي ستاره
كه مي سايد
مي سايد
مي سايد
خموش
* * *
صد غزال سياه به باران
سوسني گُنگ
به چانعلِ نقره
* * *
سوار بر شانه ي مرگ در فراز
كوه ها به ريزش
در واپسين شيهه
از حنجري خونين
* * *
شيهه اي منقطع
بر ستون
ستون هاي آوار
تا عَلَم هاي افراشته
بر برجِ آسمان
* * *
اسب بريده يال
سينه به رود مي كشد
تا كجا سر به آب دهد آواره
* * *
بارش نور و ابريشم
بر اين هِرم
و شاعر
به چله ي مرگ
نشانده زانو در بغل
* * *
او را كه دل مي داد
به نارنجستان
و مي خواست
ميان شميم صبحگاهان بميرد
اكنون چه در يادهاش مي تند
كه به رويايي كبود
بال مي گشايد
از سكوي زخم
و اوراق پريشان
ميراث طوفانند
در گنجه هاي بي پيكر
* * *
دسته ي ماديان زرين لگام
عماري اي ايستا
بر كجاوه اي بي حائل
* * *
كوبش هزار طبل
بر حمايل فريشتگان
* * *
فواره ي خون
بر جاده ي مه پوش
* * *
خنياگري مار
به خرابات پوك
* * *
افسانه روز
خلعت باد
افسانه شب
خواب لاله
بر مهميز
و شاعر
برق دشنه اي در مهتابيِ «كوردِبا»
خوابش به بيداري
بيداريش به خواب
و هيچش نه بيش از اين.
|