|
همه چيز بين ما ... نگاهي به : كفشهاي شيطان را نپوش احمد غلا مي نشر قصه فرهاد اکبرزاده به طور كلي در نوشتن ما همواره به وسيله بيرونگي نوشتن در مخالفت با بيرونگي قانون (توافق قبلي /پدر /قرارداد قبلي و...) مي نوسيم و قانون همواره از آنچه نوشته مي شود بهره مي گيرد . اين نگاه موريس بلانشو*به نوشتار در مورد كفشهاي شيطان را نپوش كه د رتلاش براي عدم مخالفت با قدرت ونوشتار قبليست نيز صادق است .ايدئولوژي كه توسط متن پيشنهاد مي شود نيز از همين جا ناشي شده .البته ايدئولوژي كه مي تواند از نگاه ژيژك اسلاو* اينطور دوباره تعريف شود : ايدئو لوژي چيزي نيست كه ما آگاهانه درباره اش صحبت مي كنيم ، بلكه ايدئولوژي بيشتر چيزيست كه به صورت ناخوداگاه به آن عمل مي كنيم. از همين نقطه است كه مي توان به مولفه اصلي در كفشهاي شيطان را نپوش اشاره كرد. از نگاه نگارنده مفهوم توافق مهمترين مولفه كفشهاي شيطان را نپوش است . توافقا تي كه در لايه هاي زيرين ساختاري ، بر خورد شخصيت ها ؛ نگاه به زبان ، فرم و جاي جاي كتاب نهفته و قابل برسيست . كفشهاي شيطان را نپوش را ميتوان يك اثر ناميد با تو ضيحاتي كه رولان بارت* در مورد اختلافات ميان اثر(متن لذت بخش ) ومتن(متن خوشي بخش ) قاعل است . واين اختلافات را اين طور دسته بندي مي كند.متن لذت بخش (اثر): متني كه لذت مي بخشد وآكنده وخرسند از آن است متني كه از فرهنگ مي آيد واز آن نمي برد؛ را حت خوانده مي شود. متن خوشي بخش : متني كه حالتي از فقدان را تحميل مي كند .متني كه ناراحت مي كند ( شايد تا مرز ملا ل)؛ مفرو ضات تاريخي ؛ فرهنگي روانشناختي خواننده وثابت صلا ئق ؛ ارزشها ؛ خاطرات اورا بر هم مي زنند و ارتباط خواننده را با زبان دچار بحران مي كند. از اينجا مي توان گفت كه با اين توضيحات ما با يك اثرروبروييم . هر سه قصه موجود در كتاب ساده خوان ودر حوزه اجتماعي فرهنگي تاويل پذير ند و ارتباط زبان نيز در آنها دچار اختلال نشده است. بااين همه درداستان اول از يك روش نوشتاري خاص استفاده شده كه بارت در كتاب صفر نوشتار به توضيح آن پرداخته است . با اين توضيح كه در اين وضعيت به كار گيري از زبان نه بر اساس صرف گزارش بلكه بر اساس قلطيدن بين فضاي خالي بين دو كلمه (دو مفهوم يا قرارداد زباني ) امكان مي يابد. امكاني كه مي تواند خواست نويسنده را براي به نمايش گذاشتن در خود پنهان كند .براي مثال از قرار گرفتن كاركتر در مقابل آينه و فضاي خالي به وجود آمده براي توصيف چهره كاركتر استفاده مي كند .در ايجا جا دارد كه براي نمونه به فاصله بين دو كلمه گيشه وكليشه كه مي تواند با اشكال وروايت هاي مختلف خوانش شود نيز اشاره كرد. استفاده از امكان حرف« كه» براي روايت كردن (بگه كه ...، بخواد كه ... ،شبي كه...) با قرار دادهاي مفهومي كه چرخش از آن باعث ايجاد روايت مي شود. (استفاده ازعنصر قافل گيري) . براي مثال مي توان به اولين جمله از كفشهاي شيطان را نپوش اولين داستان مجموعه اشاره كرد ( حالا ديگه زن وشوهر بودند. بدون اينكه حتي يك بار هم همديگر را ديده باشند ) رولان بارت و در جايي در همين مورد اشاره اي دارد به اين شرح كه : تا زماني كه ازدواج هاي رسمي وقانوني وجود دارند داستان هاي عاشقانه نيز خواندني اند.حدود حركت قافل گيري وبه تعليق انداختن(چرخشي در خوانش همان پيشنهاد) همان پيش فرض بر خورد دو عنصر يا دو مفهوم است .داستان از يك منظر داناي كل روايت مي شود و امكان نفوذ به درون ذهن شخصيت ها را نيز از خود نمي گيرد اين دخالت وبرخورد پديدار شناسان از كاركتر ها صورتك هايي مي سازد كه در يك بازي به كار گرفته شده اند .وروايت راوي باعث ايجاد ويك وضعيت كاملا باز ودر عين حال غير خصوصي براي ساكنان قصه شده است .( دو چشم او را مي پاييدند وامير سنگيني آنها را حس مي كرد ... حتي سعي نمي كردند خودشان را پنهان كنند) توصيفات در عين گزارشي بودن از يك وضعيت بين گفتن ونگفتن استفاده مي كنند .(مي خواست بگويد پويان آن را داده ،اما نگفت) تكنيكي كه لحني پچ پچ گونه و در گوشي را براي ايجاد محيطي شك بر انگيزو مضطرب (پارانويايي) به متن تزريق كرده است .صحبت از توافق است واين توافق حتي بين شخصيت هاي قصه نيز ديده مي شود. توافقي كه با قدرت هزار دستاني پويان،شخصيت محوري داستان برقراراست .توافقي مبني بر محافظه كاري و درك ضعف وناتواني مواجهه كه عدم برخورد با قدرت را اينطور توضيح مي دهد .(بايد سر شيطون را كلاه گذاشت نبايد لجش و در آورد اگه اداي مومن هارو براي شيطون در بياري زود مچتو مي گيره بايد بگي ما چاكريم ؛ دست از سرما بردار ،ما زورمون به تو نمي رسه ... بايد شيطون رو خر كرد ) توافق ديگر در نگاه به زبان نهفته است . نگاهي كه به دنبال ارايه تصوير وانتقال در يك قرار داد –از- به؛ به ايست اين نوع نگاه از آنجا ناشي مي شود كه مفهوم و يا تصوير (براي مثال صندلي) براي هردو طرف يعني گيرنده و فرستنده ؛ نويسنده وخواننده بر پايه يك قرار داد وتوافق از پيش فرض شده مشخص وثابت مفروض باشد. دراين جا با يك تثليث روبروييم مثلثي با سه راس نويسنده مخاطب ومتن كه در جايي در قصه دوم (آرامش نگليسي) نيز به شكل راوي ؛مرگ ومهنوش(معشوق)معرفي مي شود.ودرسه گانگي فضا ها يعني فضاي شهري(قصه اول) وفضاي جنگي، جبهه(قصه دوم) و فضاي روستايي(قصه سوم ) به چشم ميخورد كه اين ثنويت خود در جايي كاركردي منطقي براي استدلال وايجاد توافق به خود مي گيرد ودر جايي با ايجاد يك مثلث محيطي كاريزماتيك و قدرت مدار را به نمايش مي گذارد. موضوع بعد كه ميتواند به توافق ديگري اشاره كنند. توافق پنهان تكنيك هاي سينمايي با متن قصه هاست با اين توضيح كه ميتوان كاركرد ؛ كات، فلاشبك ، ميزان سن بندي و... عناصر سينمايي كه در بعضي از قسمتها با به كارگيري مناسب نيز حضور دارند به كرات ديد براي مثال در قصه دوم وضعيت بيژن كه با جاسوسي باعث كشته شدن سربازان خودي شده است اين طور توصيف مي شود (مچاله شده بود گوشه سنگر و با وحشت داشت كمپوت آلبالو مي خورد گوشه لبهاش از آلبالو سرخ شده بود وروي موهاش خاك نشسته بود) و به جاي توصيف كردن كشته شدن و به زمين ريختن سربازان به خاطر خيانت بيژن ازاين تصوير استفاده مي كند (دانه هاي سرخ آلبالو روي زمين سرمي خوردند وخاكي مي شدند) واز اين كار كرد تصوير(ميزانسن بندي ) به كرات استفاده شده است . توافق ديگر توافقي پنهان بين اثر وخوانندگان آن است با اين اشاره كه هر پديده اي(در اينجا داستان درزبان فارسي) بعد از طي يك پرسه به موافقان ومخاطباني مي رسد كه خود اين مخاطبان با عث جلو گيري از فرا روي از قرارداد هايي قبلي مي شوند. صلائق وذائقه هايي كه هم باعث حيات بد نه مي شوند وهم عدم فراروي آن . صلايقي كه بر وجه ماجرا در يك داستان با طرح مسائل قابل فهم اسرار دارند و توافق با اين قرارداد به معني بسته ماندن در حدود و حوزه تعريف شده است در هر حال ما با قانون جديدي روبروييم . كه خود شورشي است بر شورش كردن. قانوني كه آرام ونجوا گونه در گوش هايمان مي خواند . كفشهاي شيطان را نپوش .
پي نوشت ها *سر گشتگي شانه ها/غياب كتاب /موريس بلانشو /مهدي صحابي /ويرايش ماني حقيقي /نشر مركز * نا خوداگاه /انتوني ايستوپ /شيوا رويگريان /نشر مركز * از كار(اثر ) به متن/ رولان بارت /صفيه روحي
این نقد در تاریخ 26 تیرماه در روزنامه ی ابتکار به چاپ رسیده است . با تشکر - اکبرزاده |
|