|
خُزعـبَلاتی برای آنــه
م.علوی
1
(وا)
سال
پیش حدوداً همین موقعها،اوایل بهمن بعد از امتحانات، من بچه هام رو کشتم.البته
اگه بشه تعبیر این فیلمسازها رو که در مورد فیلمهاشون میگند در مورد نوشته های
من هم درست دونست!؟ در هر صورت اگه درست باشه بهتره بگم"بچه هامون"و نه "بچه
هام" ،چون آنها زاییده ی ارتباط من وتو بودند،حالا بماند که من آنها رو نوشته
بودم تا بدهم به تو.با این حال اونها بچه های جفتمون بودند. بهتره بگم حرومزاده
های جفتمون! چون تقریبا هر د ومون به این نتیجه رسیدیم(وتو زودترازمن و
محکمتر!)که این رابطه غلط و نابهنجاره، وبایست نافمون رو از هم بُرید.پس من
باید بچه هامون رو می کشتم،که کشتم، ولی یادم رفت جنینمون رو هم سِقط کنم.یعنی
فکر نمیکردیم جنینی از این رابطه به وجود آمده باشه و خب حالا این جنین داره
لگد میزنه به من که به زودی سروکله اش پیدا میشه .من خیلی خوب درد اومدنش رو حس
میکنم.یه درد شیرینِ عجیب،عذابی دوست داشتنی.حتی با اینکه میشه گفت بهش
حرومزاده ،حرومزاده ای که حرومی تر از قبلیهاست.ولی من دوستش دارم شاید به خاطر
عذاب وجدان کارهای سال قبل یا به خاطر دوری از تو و خیلی امید دارم که شبیه تو
باشه که همه، وقتی می بینندش بگند به تو رفته ، عین توئه نه من،بااینکه من به
دنیاش میارم.
میترسم! میترسم که نتونم بزرگش کنم! ولی من به دنیاش میارم. یعنی مجبورم
وبدبختانه مجبورم اسم تورو هم روش بذارم در هر صورت اون یه زنازاده است.زاییده
ی یک رابطه ی حرام حتی اگه افلاطونی باشه.
"به
من یاد دادی آدم باشم
ولی نشدم
حوّا
رفتی
و قابیل به دنیا آمد
بی تو
ولی هابیل نیست تا کشته شود به
قابیل
تا
قابیل،قابیل باشد و من من !"
2
(وا)
وقتی
از آن دور داشتی می اومدی حمید گفت که اشتباه گرفته ام. ولی من شرط بستم که
توئی و بردم.خیلی دور بودی وقتی رسیدی آنقدر حواسم پرت شد که یادم رفت با حمید
شرطی هم بسته بودم!
سال
هشتاد بود که باهات آشنا شدم .توی یک دوره ی کرختی بودم، بی حوصله .شاید
تقریباً خیلیها این طوری بودند .شاید همه مان یه حالت سرخورده داشتیم بعد از
امیدهایی که خاتمی از خرداد 76 توی دلمون ایجاد کرد تا شوری که از 18 تیر 78
توی ما افتاد.بعد رکود بسته شدن روزنامه ها توی زمستان 79 همراه انتخابات مجلس
29 بهمن بود آره،بعد حکم حکومتی بود.دقیقاً یک فراز و فرود ناگهانی از نظر
سیاسی .فراز و فرودش واقعاً سریع و تکا ن دهنده بود.اگه منحنی اش رو بکشی می
بینی شبیه منحنی میل جنسی مردهاست .رشد سریع و نزول ناگهانی !
من
توی دوره نقاهت دموکراسی دینی بودم ،البته اول دموکراسی بود، بعد دموکراسی در
چهارچوب قانون اساسی شد ، بعد دموکراسی دینی وآخرش هم مضحکه ی دموکراسی و
گفتگوی تمدنها شد.در هر صورت توی دوره ی رکود و خستگی اش بودم .دوره ای که از
لذت و هیجان لجت گرفته و مثه سگ پشیمونی. دلم می خواست بگیرم صد سال
بخوابم.شاید صد سال دیگه تحولی ایجاد بشه .واقعاً یخ کرده بودم .شاید همین حال
و احوال بود که دنبال یه امید یه دستآویز برای ادامه می گشتم که تو پیدات شد!یا
شاید تو رو پیدا کردم!؟
3
(روا)
آنه
خیالت راحت باشه !من می دونم که خودکشی کار احمقانه ایه.نشونه ی ضعف و پستیه یک
انسانه.قبول شکست(شکست کامل)،ناامیدی و یاس یکی از مهمترین عوامل اونه.بذار
برای اینکه خیالت را راحت کنم یک مقدار اطلاعات وآمار در مورد خودکشی بهت بدم:
"مردها
برای خودکشی از اسلحه ی گرم، حلق آویز کردن یا پرش از بلندی استفاده می کنند."
خب من
که اسلحه ی گرم ندارم،پس یکی از راهها برام بسته است."زنها 4 برار مردها اقدام
به خودکشی می کنند"پس تو باید بیشتر نگران باشی!"نزد مردها، خودکشی پس از چهل و
پنج سالگی اوج گرفته و افزایش می یابد."اووه!! تا 45 سالگی من شاید 10بچه هم
داشته باشم از زنی که خدا می دونه کیه!"میزان خودکشثی در سفید پوستان تقریبا دو
برابر افراد غیر سفیدپوست است."در این شکی نیست که من جزء این دسته ی
سفیدبرفیها نیستم."از نظر شغلی پزشکان بیشتر از همه در معرض خطر هستند....70%
قربانیان خودکشی در هنگام مرگ،گرفتار یک یا چند بیماری فعال-غالبا مزمن و
جسمانی- بوده اند."که بنده خیالم راحته."عوامل بسیار مهم خودکشی
،الکلیسم،سوءمصرف دارو،افسردگی و اسکیزوفرنی است...و 70% موارد اقدام به خودکشی
، توسط خانمها صورت می گیرد."این هم به ضرر تو!"حدودا 1% کسانی که اقدام به
خودکشی می کنند، نهایتا موفق به خودکشی می شوند."چه درصد امیدوار کننده
ای!"دورکیم خودکشیها رو به سه دسته تقسیم کرده1-اشخاصی که رابطای قوی با هیچ
گروه اجتماعی ندارند.(خودکشی خودپرستانه)2-خودکشی نوعدوستانه، که به خاطر
وابستگی بیش از حد اجتماعی ناشی می شود3-خودکشی بی هویت:افرادی که وابستگی آنها
با جامعه دچار آشفتگی است... و کلی دلیل دیگه هست که نشون میده اینکه تو فکر
میکنی ،از این فاصله و علاقه ی شدید من به تو من دچار چنان وضعیت اسفباری شدم
که خودکشی خواهم کرد
چه
فکر احمقانه ایست.اما بدان احتمال اینکه یه روز شوهر تو رو بکشم بیشتر از
خودکشیمه! واین اون دلیلیه که نباید خودم رو بکشم،آنه!
4
ف
"اشی
مشی محبوب همه! هر چی بخوری بازم کمه!"،"پاکسان، به سلامت خانواده می اندیشد!"
،"هر روز به تعداد کسانی که یخچالهای هیمالیا رو پیشنهاد می کنندافزوده میشه!"
،"هرگز نشه فراموش..." ،"بهتر از این نمیشه!" ،"دیگه هیچ مشکلی نخواهید
داشت!"(؟؟؟!!) ،"این نام را به خاطر بسپار! آنه "
یک
دوست دارم که وقتی تبلیغات بانکها رو برای حسابهای قرض الحسنه می بینه ،واسه
این همه جوایز آب از لب ولوچه اش سرازیر میشه! بی سواد نیست یا اینکه لنگ بزنه
مخش. همیشه تا میتونه حساب باز میکنه و منتظر قرعه کشی میشه.جالب اینکه هنوز
چیزی نبرده، توی ارمغان بهزیستی و گلدگوئیست هم وارد شد.ولی همه اش باخت، ولی
هنوز امیدواره!!!
نمی
دونم این که امید به زندگی(نه از نظر پزشکی)توی ایران کم شده ،اینکه همه ی فکر
و ذکرمون پول شده و بدبختانه ما که دغلباز نیستیم به این ابزار رویایی
نمیرسیم!(که دیگه هدف شده!)یه درد سر شده واسه مون.باعث شده خیالباف و رویایی
بشیم.البته تخیلمون هم رشد پیدا کرده ولی بدبختانه تخیل و رویاهای ما در جهتی
که تبلیغ میشه حرکت میکنه و رشد. شاید باورنکنید ، اونقدر شیوه های تبلیغاتی
پیشرفت کرده که اگه نجنبیم میشیم بازیچه. شاید بگید خیلی بدبینانه و افراطی
نگاه میکنم به قضیه،نه من ضد سرمایه داری نیستم.ولی بدبختانه ما در مقابل این
هجمه خیلی ضعیفتر از آنیم که فکر میکنیم،اینکه تا پیام بازرگانی شروع میشه شما
میرید یک کانال دیگه، این یه جور حمله ی ساده لوحانه است(مثل شیوه ای که
ایرانیان قدیم توی جنگهاشون استفاده میکردند...)شما به خیالتون با این کار به
اونها حمله کرده اید و برده اید، ولی دراصل افتاده اید توی یک تبلیغ درون
متنی،که حتی فکرش رو هم نمی کرید.من به راحتی بهتون نشون میدمکه چطوری شما تحت
تاثیر قرار میگیرید.وخیلی هم راحت تر از اونکه فکر میکنید اسیر میشید!...ولی
بگذریم از این پادامپریالیسم بازیِ شعارگونه!..بهتره یک چیز بهتر بگم!...
یکی
از بچه های محله ی ما خیلی اهل مطالعه و تحقیقه،تقریبا همه چیز می خونه.آنقدر
مطالعه میکنه که آدم شگفتزده میشه.مثه یه دایره المعارفه!البته مدرکش مدیریت
دولتیه ،ولی خودش به صورت خارق العاده ای پُراز دانشِ.چند روز پیش تویِ بازار
سبزه میدون دیدم داره کیک خوئی میفروشه، شوکه شدم ، خودم رو پنهان کردم.ولی
مراقبش بودم.باورم نمی شد یه تحصیلکرده با این همه سواد به این وضعیت
بیافته!...خب شما هم باورتون نشد ولی تحت تاثیر قرار گرفتید. جالبه یه مطلب
باورنکردنی (مثه تبلیغات سیاسی و اقتصادی ما)شما رو تحت تاثیر قرار داد(فکر
میکنم)در حالی که شما آماده ی دفاع بودید، تا تحت تاثیر قرار نگیرید!..ولی ما
طوری تربیت شدیم که از چیزهای عجیب و غریب و تو خالی و احساسی تحت تاثیر قرار
بگیریم.ما از دیدن خودمون ،بغل دستیمون وواقعیتهای دوروبرمون تحت تاثیر قرار
نمی گیریم.مگه اینکه با تخیلات و رویاهایی که در مورد آنها به ما تلقین شده ،
اونها رو مهم و تاثیر گذار بدونیم.بدبختانه آرمانهای ما را هم این تبلیغات ِ
سطح پایین تشکیل داده!
حالا
برگردیم به ادامه ی قصه مون.این رفیقمون که معروف به علویه ، اهل دل هم هست،
ولی به خاطر بد حرف زدنش(به خاطر حالت فک و دندانهاش!)و مدرکش که زیاد نیازی به
اون نیست(به صورت خیلی اتفاقی از کلانترین مدیران تا خردترین آنها در این
مملکت، مدرک مدیریت دولتی ندارند!)در هر صورت کاری پیدا نکرد.البته قیافه اش هم
مزید بر علت شد.ومهمتر از همه اون پسره و دختر نیست تا همه جا
بقاپندش!آرمانگراست و آرزوهایی داره که زیاد ربطی به آرزوهای ما نداره!(شاید
چون وقت تلویزیون دیدن نداشته!)ولی مجبوره(تاکید میکنم مجبوره چون از خونه هم
بیرونش کردند)که کیک خوئی بفروشه تا نون شبش رو به دست بیاره(بینوایان شد! یا
دختر کبریت فروش!؟)چند وقت تحمل کرد وبعد یه روز استثنائاً رفته بود برای تفریح
کوه صفه.وبه صورت کاملا اتفاقی از کوه می افته پایین و میمیره! همین. شاید به
نظر غیر واقعی بیاد ولی به صورت احمقانه ای واقعیه.اینو گفتم ، با اینکه به
قولی یه اتفاق تخیلیِ منطقی، برای نوشتن بهتراز یه اتفاق واقعیِ غیر منطقیه.
درسته ولی وقتی منطق ما دچار یک پیچش احمقانه شده دیگه نمیشه قضیه ی منطق رو
پیش کشید.
یه
دوستی می گفت حتی اگه توی این مملکت، خیلی پول همبهم بدهند،باز از اینجا
میرم.گفت اگه سیستم حکومت اینجا بهترین سیستم تاریخ و دنیا هم بشه باز از اینجا
میرم،چون 60 میلیون آدم توی این مملکت اند که بی خیال همه چیز حاضرند دست به هر
کاری بزنند،تا بالا برند،پول در بیارندو...و در هر صورت اینها توی این مملکت
اند.
باور
کنید ما داریم غیرقابل تحمّلتر میشیم، چه برای خودمون چه برای دیگران و
جمع!مثلا همین آنه با اینکه به خیال خودش به من علاقه داشت،یک بار هم نگذاشت
ارتباط زبانی ما (و کلاً ارتباط ما)به جهتی که من می خوام سِیر کنه.و به صورت
ابلهانه ای پیش می بُردش،که من ترجیح دادم قطعش کنم تا حداقل توی تخیلم فرصت
پیدا کنم حرفهای عالی بزنم.منظورم لوس بازی و رمانتیک بازی نیست که اون حیاء
نشون داده باشه،نه!
ببینید به نظر من ،زبان قوی و متعالی باعث میشه ما بتونیم روابط قوی و متعالی
برقرار کنیم.به قول عزیزی،برای زدن حرفهایی که از معانی پیچیده و متعالی
برخوردارند(متعالی نه حتماً عرفانی و...)نیاز به زبانی داریم که این پیچشهای
معنایی رو به مخاطب برسونه و زبانی که این توانایی رو نداره نمی تونه کاری
بکنه،یعنی گنگه.(در خیلی موارد با این زبان ما حتی خودمون هم نمی تونیم این
مسایل رو درک بکنیم!)
اگه
به دوروبر خودمون یه نگاه بیا ندازیم می بینیم ابتدایی ترین زبانها در پیامهای
بازرگانی استفاده میشه.یکی از این مبلغین می گفت برای اینکه همه فهم باشه و
مخاطب سریع به مطلب پی ببره.بدبختی سرعت،ما رو به حماقت و فراموشی سوق
میده!میلان کوندرا این مورد سرعت و فراموشی رو به خوبی توی رمان"آهستگی "اش
بیان کرده.بله واژگان،ترکیبها و زبانی بلاهت آمیز! من گاهی به جملات وزبانی که
در تلویزیون(که بیشترین مخاطب و تاثیرگذاری در جامعه مون داره)و رادیو
وچتروموها که کلمه بنیانشون را تشکیل داده{چترومها که واقعاً فاجعه آمیزه!
:( }
ویا
در گفتگوهای عادی روزمره(وبدبختانه غیرعادی و ویژه هم،مثل گفتگوی عاشقانه!)بیان
میشه دقت میکنم و سعی میکنم میزان پیچش و عمق معنایی جملاتشون رو بررسی کنم(نه
قلمبه گویی شان را).بدبختانه چون آنها فکر میکنند(یا به عمد میگویند)مخاطبشون
فرصت و وقت زیادی نداره(عصر سرعت و اطلاعاته نه بینش و تامل!)برای رسوندن مطلب
به او (و جلب توجه اش!) از جملات ساده،کوتاه،تکراری و سطحی استفاده می
کنند.برای اینکه باور کنید یک نگاه به میزان مطالعه ی کتاب بیاندازید، فاجعه
است ،قبول.ولی بدتر از آن مقدار مطالعه در مورد فلسفه یا مطالب ادبی است که
دارای پیچش و عمق معنایی یا نوآوری هستند ونیاز به مکث وتامل دارند.ما داریم
الکن میشیم! والسّلام! ما درست نمی تونیم حرف بزنیم،ارتباط برقرار کنیم.ما
نمی تونیم عمیق فکر کنیم یا درک کنیم.ما داریم عادت میکنیم سطحی و اطلاعاتی به
موضوعات فکر کنیم،ما بینش و درکمون سطحی شده و این سطحی شدن توی تمام زندگیمون
رخنه کرده، اینه که باور نمی کنیم اینقدر تاثیر پذیر شده ایم!(و با عرض معذرت )
به حماقت بچه گانه ای دچار!(البته هر کسی فکر می کنه که عاقله مثل خود من!)که
تعداد کلمه هایی که به کار می بریم به 1000 تا نمیرسه! وفاجعه آمیزه که
ترکیبهایی که می تونیم بسازیم از آن بدتره!ما باید شروع کنیم به یادگیری
زبانمون،تا بفهمیم و درک کنیم،که به این راحتی کلاه سرمون نره!(یه نمونه اش
خاتمیه که اگه یادتون بیاد با شعار مردمسالاری و همزمان با اون شایسته سالاری
شروع کرد.دو واژه ای که در بسیاری موارد با هم اختلاف دارند ولی اوتوضیحی از
این بابت نداد.بعد به مرمسالاریِ در چهارچوب قانون،بعد در چهارچوب قانون
اساسی،بعد مردمسالاری دینی بعد که کم آورد به گفتگوی تمدّنهاو بعد هم دیگه در
مورد هیچ کدومشون حرفی نزد. البته این سیر، جزئیات زیادتری داره که من حذفشون
کردم .ولی ما کمتر به این قضیه توجه می کنیم.مخصوصاً به موقعیّتی که او این
واژگان رو به کار بُرد و می بره!
ما
باید شروع کنیم و چه بهتر که من از خودم وآنه شروع کنم!
5
د
می
دونی من هنوز ذهنم با اون قضیه ی زبان درگیره،آخه من می خواستم داستان رو به
صورت دیالوگ بنویسم،دیالوگی که دوست داشتم با تو اتفاق بیافته و نیافتاد.ولی
چیز زیادی نتونستم بنویسم.من قبلا زیاد دیالوگ نوشتم.ولی این بار یه مشکلی
هست،من نمی خوام یه شعر بنویسم که خیلی از واقعیت دور بشم .دلم می خواست یه
دیالوگ فرضی بنویسم که دوست داشتم بین من وتو اتفاق می افتاد .ولی بدبختانه من
هم زبانم ضعیف شده و آنه بدتر.
پس
اگه فرض کنیم من وآنه با هم قرار گذاشته ایم یه گپ بزنیم،فرضاً توی یک پارک در
مورد ازدواج،ولی نه مطمئناً در مورد اون یعنی دچار یه شکّیم هنوز،واین به قضیه
پیچش میده،حالا نگاه کنید ما می تونیم با هم حرف بزنیم یا نه.
{من
منتظرم تاتو بیایی.هی ساعتم رو نگاه می کنم و دور و برم رو.هنوز نیم ساعت به
قرارمون مونده پس من وقت دارم راه برم توی پارک یا روزنامه بخونم فرضاً.ولی نمی
تونم.تا اینکه تو با پنج دقیقه تاخیر میایی.}
من:سلام!
تو:سلام!
من:خوبی؟
تو:ممنون،تو چطوری؟
من:ممنون
تو:چه
خبر؟
من:سلامتی شما
تو:خیلی ممنون
{خب
حالا یک کم مکث می کنیم، چون نمی دونیم چی بگیم فقط به هم لبخند می زنیم تا
زبانمون باز بشه}
من
شروع می کنم:چه کارها می کنی؟
تو:ای
درس می خونم
من:همین؟
گفتگومون داشت عمیق می شد که تو گفتی:آره
فقط
همین.بدترین کلمه ای که میشه باهاش دهن آدم رو گل گرفت!
تو:چرا ساکتی؟
خوشحال میشم چون سکوت وقتی مورد توجه قرار بگیره عمیق میشه و باعث میشه فکر
کنیم آبستن حرفهای زیادیه که امید داریم دارای معانیه عمیق و بسیار مهمّی باشه
.ولی هنوز بسترِاون معانی آماده نشده ولی من هنوز ناامید نشده ام.
من:خب
نمی دونم از کجا شروع کنم؟!
تو:خب
از اونجا که می خواهی که چه کارا بکنی؟!
من
خیلی خوشحال میشم چون فکر میکنم داخل این جمله پر از آزادی و تخیل وآرمانِ،واین
میتونه عمیق و ژرف باشه!
من:خیلی کارا!(حرفم عالی بود!)
تو:اووه این که خیلی زیاده!
من:خب
چطوری کمش کنم!!؟
واقعاً عمیق شده ها، ولی ما که از این حرفها نزدیم و نتونستیم بزنیم!
تو:با
منطق!
اَه
اَه حرفی که من بدم میاد توی این زمان زده بشه!!
من:ولی من عقل ندارم!!(محشربود نه!؟)
تو:همین مشکلته!
می
خندیم و حالا دیگه راه دیالوگ رو یاد گرفتیم.خوشبختانه ساده تر از آن چیزی بود
که فکر می کردیم!
من:من
دیوونه ام!
تو:همین مشکلته!
شاعرنه ترین حرفها رو زدیم به خدا!
من:خب
مشکلم یه جوری حل میشه!
تو:چه
جوری؟!
ذهن و
دل غور میکنه و بهتر از این نمیشه که ذهنی رو اینجوری کنجکاو و درگیر کنی به
اصل موضوع به وسیله ی ابهام وایهام!
من:نه
با منطق{یه مکث کوچولو}بلکه با دیوونگی کردن!!!
اوج
گفتگوئه ،خب واسه امشب بسه،دیگه زیادیم شد! شکّ قضیه که حالمون رو میگیره برای
بعد.
6
*
میدونی آنه ،جدیداً یه چیزی رو فهمیدم،کشف کردم ،نتیجه گرفتم،مثه مکیدن دوباره
ی یه لیمو وتازه فهمیدن اینکه لیمو نبوده،اسفنج پُر از آب گندیده بوده،آره.ببین
اینجوری بهش نگاه کن!نمی دونم بفهمی یا نه،یه جوونی رو فکر کن که به خاطر علاقه
ی زیادی که به خدا و دین داره و خیلی مومنه،مثه یه گوسفنده(حیوونی که ما دیگه
یادمون نمیاد پشم داره!فقط میدونیم گوشتش قرمزه و دنبه اش مضرّ!)و چوپانش یک
کسیه (حالا بگیر بیسواد یا باسواد،زیاد توفیری نمی کنه!اصلاً چوپان سواد می
خواد چیکار یا مثلاًلیسانس و خیلی جالبه ،اغلبِ پیغمبرها چوپان بودند یا شاید
اغلب چوپانها پیغمبرند یه جوری)وحسّ کن توی یه دشتی که توی اون یه گلّه
گوسفند(البته پشمدار نه گوشت لخم!)با چند تا برّه ی کوچیک سفید دارند توی علفها
ی سبزوآبدار می چرند ،چوپان داره نی میزنه و...این پسره مثه یه گوسفنده که با
خیال راحت داره علف میخوره.به خودش میگه"چوپون دارم نمیذارم!"ولی وقتی گرگِ
میاد چوپان که بیشتر پیغامبره ،خبرِ اومدن گرگ رو به ده میرسونه و تا اهالی ده
بیایند،گرگِ برّه ها و کلّی از گوسفندها رو میخوره،حتی اگه نخوره باز گوسفنده
عصیان میکنه و این احتمال یه انقلاب مثه انقلاب بردگان را به وجود میاره،بعد
این انقلاب نیست چون موفق نمیشه بلکه یه شورشِ سرکوب شده ی حیوانیه(شاید هم
شورشِ لمپنیسم حاصل نگرش توطئه ی تاریخیِ گوسفندان ِ)که به خاطرِ ناتوانیِ در
فرار از گلّه ،گوسفندِ ما دچار عقده ی حقارت میشه و ناگهان احساس میکنه نسبت به
گرگ ِ احساس خوبی پیدا میکنه واحساس میکنه برای اینکه از اون عقده ی حقارت و
عدم امنیت خلاص بشه باید به خودِ گرگِ پناه ببره و در آغوش اون آروم بگیره که
حتی اگه اونو بخوره یا میگند عجب گوسفندِ شیردلی یا عجب گرگ ناتوئی !بعد هی
گوسفنده به گرگِ و قدرتش فکر میکنه وکم کم احساس میکنه به گرگِ علاقه ی شدیدی
احساس میکنه که فراتر از نیاز به امنیتِ (مثه ایرانیها به..) بعد شروع میکنه
منتظر گرگِ گشتن تا اینکه گرگِ رو پیدا میکنه یا خود گرگِ پیداش میشه! گوسفند
قصّه ی ما با عشق میره طرفش و گرگِ با هیجان متقابل اونو در آغوش میگیره می
خوابونه و... ولی گوسفندِ ما اینها رو فقط توی ذهنش ساخته برای همین به خاطرِ
نبودِ معشوقش دست به کارهای غیر اخلاقی میزنه مثلاً تعرّض به سایر گوسفندها یا
بَبَعیها یا...و بعد دوباره عذاب وجدان میگیره و باز همون عقده ی حقارت با
شدّتِ بیشتر شروع میشه و... و حالا فکر کن من باید چیکار کنم از دستِ تو!؟
7
ف
من
یه تعبیری از عشق و عاشق و معشوق کردم،حدوداً یکی دو سالِ قبل!
به
نظرِ من عشق یه رابطه است بین عاشق و معشوق،که قبل از این رابطه عاشق عاشق
نبوده ولی معشوق معشوق بوده.عاشق قبل از عشق یک فرد عادی بوده ولی معشوق نه.آن
دارای یکسری ویژگی بوده و تونسته با اعمالی این رو به فرد عادی بفهماند که اون
فرد عادی این ویژگیها رو نداره ولی معشوق اونها رو داره، تا این جا میشه جلب
توجّه.ولی بعد به طرفش می قبولونه که فقط اون این ویژگیها رو داره و او به این
ویژگیها نیاز داره،این میشه علاقه.بعد القا میکنه که نه فقط او این ویژگیها رو
داره واو به اینها نیاز داره بلکه او فقط به این ویژگیها نیاز داره نه به چیز
دیگه واین نزدیک میشه به عشق وبعد از آن او(فرد عادی که دیگه حالت عادی
نداره!)به یقین میرسه که هیچ و® |