![]() |
|
|
|
||||
|
سينا عليمحمدي تخيل
تند رفته است كودكي هاي من با دوچرخه ي قراضه اي كه هميشه پنچر بود و فرمانش كج
تند رفته است دوچرخه ي قراضه ي من بدون جنازه هايي كه پرت شده اند ـ بي هوا ـ در پياده رو هاي پنج شنبه و نفس مي كشند با تخيل من
تند رفته است دوچرخه ي قراضه ي من بدون زنان خط خورده كه هر شب عرق مي كنند در ملافه هايي كه فردا ـ آيا ـ گيس بريده ها را تعريف مي كنند ؟!
تند رفته است و من به ياد مي آورم ليلا ـ دختر بچه ي احمقي را ـ كه هر روز گل هاي باغچه را پُست مي كرد براي هيوا ـ پري زاده ي كوچكش ـ و نمي فهميد پري زاده گل نمي خواهد پري زاده هميشه مي خندد هميشه نفس مي كشد حتا بدون تخيل من
تند رفته است و من كه اين روزها پيوست شده ام به تخيل حافظ : شب تاريك و ... مزرع سبز فلك ... سپهر بر شده ... ز گريه مردم چشمم ... اصلا ً دوباره سوار مي شوم سوار دوچرخه ي قراضه و راه مي افتم از شعر ازجنازه از زنان خط خورده از حافظ از خودم عبور مي كنم و بعد آرام آرام گوشه ي شعر مي ايستم و زُل مي زنم: به شاعري كه چند سطر ديگر كشته خواهد شد
*
لطفا ً وارد نشويد اينجا جلسه ي محرمانه چند نفر با شكم هاي بر آمده نشسته اند ، بحث مي كنند كه : بس كنيد ، كافي است اين شاعر لكنته با اين دوچرخه ي قراضه و آن تخيل ِ ... مملكت را به گند كشيده است « 1 » همه چيز از پيش امضا شده است : ـ راحتش كنيد ـ
*
پنج شنبه ميدان اعدام شاعر تخيلش بالا رفته است هِي تخيل بالا مي آورد هِي تخيل بالا مي آورد و هي مملكت را ... كودكي گوشه ي ميدان با دوچرخه ي قراضه اي راه افتاده است ( تند راه افتاده است) و هي سوال مي كند: آقا آقا آقا ... تخيل يعني چي ؟! تخيل ! تخيل يعني: چند دقيقه ي ديگر صداي گلوله را نشنوي درد باتوم را نفهمي زنان خط خورده را نبيني تخيل يعني فقط فال حافظ بگيري وُ حال كني كه : يوسف گم گشته باز آيد به كنعان... غم مخور ! اصلا ًتخيل يعني: همين دوچرخه ي قراضه را نداشته باشي !! « 1 » كافي است / بيرونش كنيد ! / اين ديوانه / جمهوري را به گند كشيده است. (حافظ موسوي)
شعرهای پیشین سینا علیمحمدی در مانیها
دموکراسی
پارک ملت جای خوبی است برای تمرین دموکراسی وقتی ایستاده ام به انتظار کسی که هیچ گاه نمی آید حتا در خواب های شبانه ام که انتخابات بزرگی است ...میان آن همه
اما هنوز ایستاده ام با دستانی که فکر می کنند کاش آغوشت .عدالت بیشتری داشت مثل همین سایه
آخرین برگ برنده ات بود چشمانت که دروازه های یاییز را گشودند خشک یا تر سبز یا زرد فرقی نمی کند همیشه بازنده ها می ریزند مثل همین برگ مثل همین سایه زیر چشمانت !!!
غلام آن كلماتم كه آتش انگيزد نه آب سرد زند در سخن بر آتش تيز « دستشويي خراب است حتي شما » هفت، ده، يك ، هزار وُ زبانم لال! كفن پوش شود شاعر هميشه كه قرار نيست اتفاق بيفتد بعد پيش بينايي فعل من درست مثل همين لحظه زلزله نازل بنازي كه ليلي ... اين نوارت را برگرد از عقب ميخواهم از عقب تر ... از زن جان ميخواهم كه بي منزوي سيل شد اصلاً اين باران هميشه بوي بول ميداد: پدرم از اول نازا بود مادرم از اول تر نازا بود و من كه آخر تر بودم هستم نيستم شما؟ - حسنك گفت : سگ ندانم كه بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت ما؟ اختيار داريم ملّت : شما غيور مرداني كه ديروز را امروز كرديد و فردا را كِي ؟ كجا؟ مكان : مهديه تهران خياباني كه اسم شهيدش را پيش بيناني بر پيشاني كسي نيست هزار وُ ، يك ، ده ، هفت خطي كه ميرود ميرود تا تهِ بيتي كه تختش را كردهاند فعلِ حرامِ من : دشمن سينا عليمحمدي*
|