![]() |
![]()
صفحه ی ترجمه های احمد سینا در مانیها
شعر معاصر جهان: اسرائيل Yehuda Amicahai یهودا امیکاهای ترجمه ی احمد سینا(مومنی) در سال 1936 در حاليكه بيش از سيزده سال نداشت از آلمان به فلسطين مهاجرت كرد . 1955 سال انتشار واژه هاي عاميانه خدا بود كه او را در بين شاعران اسرائيلي ممتاز ساخت و در جاي ويژه اي قرار داد . بعد از آن قطر بمب را منتشر ساخت كه به اكثر زبانهاي زنده برگردان شد. خاطره هائي تلخ از اورشليم ويژگيهاي كار او را تشكيل مي دهد.البته نبايد تاثيرات جنگ را در كترهاي او نديده گرفت . به ويژه جنگ ضد يهودي كه آلمان علمدار آن بود. اشعار او از نثري ساده و روان برخوردار است كه در آن آرامش به همراه طعنه هاي تند بهم آميخته است .
هنگامي كه آدمي پير مي شود از سرعت زمان كاستي مي گيرد. لكه اي بر سر مي افتد - بر سر آدمياني كه در آغوش پنجره و در آغوش همدگر خود را گرفته اند؛ تاريخي كه اينگونه خود را پايان مي بخشد. اما عشق عشق اما تا ميان پائيز هم خودش را مي كشاند تا وقتي كه كسي ميان سخن گقتن ناگهان بميرد و واژه هايش ميان دو سو بماسد و باران بر آنها ببارد. بر آن كسي كه خدا حافظي كرد و رفت بر آن كسي كه خدا حافظي كرد و ماند.
فكر از ميان شهر ها و آبادي ها همپاي آدمي راهي است . فكري كه آهنگ خاص خودش را دارد . آهنگ خاص خودش را .
نقشه ي ويژه
شهري كه من در آن زاده شدمدر وحشت نارنجكها خاكستر شد. كشتي اي كه تنم را به اورشليم كشانيد بعد ها ي بعد در جنگ غرق گرديد. انبار غله ي هاماديا كه به آن عشق مي ورزيدم در شعله هاي آتش سوخت . دشمن ، شيريي فروشي ي اين گدي را به خاكه و خرده مبدل ساخت . پل ِ اسماعيليه كه از آن مي گذشتم درست در آغاز دلدادگي ام از هم گسيخت. و بر طبق نقشه اي حساب شده زندگي ام در شت سرم غارت شد. تا به كجاي زمان انديشه ام خودش را بكشاند و بپايد؟ كه در بچگي ام مي بينم دختري را زنده زنده سوزانيدن. حالا مي بينم كه پدرم مرده است . و هيچ كس را اجازه ي آن نيست كه مرا به عشق برگزيند. يا به پسر خواندگي . يا به عابري بر پل. اجاره نشيني يا مهاجري.
اكولوژي ي اورشليم
سنگين ِ از خواهش است و رؤيا هواي روي سر ِ اورشليم . چونان هواي روي سر كارخانه ها كه سخت است و دم و باز دمي سنگين دارد. بسته بندي ي خانه و برج كه بعدا به زباله دان مي پيوندد. اينجا گاهي به گاهي روشنائي به جاي آدميزاده مي آيد. و آنگاه سايه ي آرامش فرو مي افتد. گاهي هم آشوب فرياد مي كشد. و در باغهاي فروافتاده سفارت فرنگي جاي مي گيرد. و من مرا مي بيند كه مانند زنان نابكارو پسند نشده چشم به راه آخرين بخت خود مانده است.
آهنگهائي به خاطر يك زن
1 تني چونان شن سپيدآنجا كه كودكان هرگز بازي نكرده اند . چشماني اندوهناك و زيبا مانند پيچاپيچ تور هاي گُلي ي كتاب درس دبستان تاب گيسوانت به هنگام پاشيده شدن چونان دودي از قرباني ي قابيل برادرم را بايد بكشم و او مرا
2 مي گستراني دلدادگي ام را .بدانگاه
كه تنپوشت را مي گشايي خونم به سرخي ي تندي مي چرخد. مبل ها اين خانه را به هركجا كه مي خواهي بيرون بينداز ؛ درخت ، كوه و دريا را كه از اين جهان دلتنگ رفته اند.
3
بر لبانت به هنگام گل ِ لبخندبه خستگي اي ناگهاني انديشه هايي مصمم مي نشينند و در كنار تو تمام شبها كوه ها خاموش مي مانند وگستردگي ي سپيد شن كه در سپيده با من به دريا مي آيد.
به همان هنگام كه تو با من رفتاري چنين داري تمام كارخانه ها مي خوابند و فرومي مانند .
|
|
|
|