|
http://www.hadrise.persianblog.com
غلامحسین انصاری -
1364
جامعه
یک
جسم است
و
انسان سلولهایی ست
در
گیرو دارهای سرطان
ما
چند کلمه ایم
که
در هارمونی یک شعر زندگی می کنیم
در
اتاقی به هم ریخته
گاهی شبیه سنگها
در
ریه های اتاق به تنفس می رسیم
زمستان
کلمه خوبی ست
تا
جامعه سرد شود
رگهایم را قطع می کنم
وقتی جامعه
تکثیرهام را در تو قطع می کند
بنویس ! ا
جامعه کلمه ای بود
که
در فرم این شعر اتفاق افتاد
در
اتاقی به هم ریخته
شبیه خودم
در
نیمه های پنج شنبه ای
تا
موهام
لای کتابهات کلمات را بر قصاند
و
بعدها
نتیجه مطالعات تاریخی جامعه شویم
شعرهای پیشین غلامحسین انصاری در
مانیها
سلام
خیابانهای بزرگ
صبح
شده است
من از
اتفاقات بزرگ می ايم
تنها
سلولهای تنم ميدانند و
اين
کلمات
که
بايد ديوانه باشند
تا به
مفهوم اتفاقات تن در ايند
من
مست بودم
و
تنها
به
نئشگی کلمات فکر می کردم
برای
اين شعر
شهر
را
خيابانهای بزرگ
تا
زايشگاه برده بودند
بعد
تکه
روزنامه ای شدی
باطله
در
زايشگاه
با
حوادث شهر روی تنت
هدريسه !
بلند
شو
صبح
شده است
در من
هزار رگ برای تو پرسه ميزند
من
مست بودم و
مفهوم
کلمات رانمی فهميدم
بايد
تو را
همراه
کلمات
اين اتاق بفرستم
به يک
درمانگاه ترک اعتياد
يا
لااقل
رگهام
را
عوض
کنم
دستي
بکش!
ا
به
روي جنازه هاي اتاقت
رو به
روي آينه بايست!
لبهات
را
به
فجيع ترين صورت امکان قرمزي دربياور وبعد
خودت
را تکثير کن
در
فضاي جامعه
دوره
بگرد!
ا
دور
خودت بگرد و
هرزگي
هات را
تزريق
کن
به
خيابانها
به
نوشته هات
تا
شخصيتي بزرگ شوي
براي
جهان مدرن
يک
فمنیست
با
چشماني گرد و
لبهايي قرمز
هرزگيهات را مدرن کن
حل کن
خودت را
در
اتاق هاي مجاورت
حتي
به نورهاي چراغ
افکار
ديوارها را رقم بزن
و
رگهات را
تزريق
کن
به
مقدسات اتاقت
نوشته
هات را مدرن کن
خودت
را جمع کن
از
کانال ها
بايد
يک
خيابان
دست و
پا کنيم
براي
امشبمان
اتاق
تنها
عرق جلفا داشت
با
دخترانی که ادامهی شهر بودند
و
مستيدن
که
کار هر شبشان بود
زمين
نبودم
و روی
تنم
هيچ
تير برقی نکاشته بودند
تنها
باد
بودم
که می
پيچيدم
لای
پيراهنش
با
گناه هزار حاملگی
حالا
ادامهی شهر
هزار
زن آبستن است
و يک
اتاق
که
بوی نفس ميدهد
و
مستيدن که کار هر شبمان است
|