[ خانه ] [ پدیدآورندگان ] [ شعر ایران ] [ شعر جهان ] [ مقالات ] [ language ] [ داستان ] [ کتاب الکترونیکی ] [ فیلم و صدا ] [ ویژه نامه ها ]

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

12

آذر

1384  

علی آرام

 عاشقی که سنگباران شد

  کفتری چرخ زنان بالای بام می چرخيد، طوقی کله سياه بود. دلش می خواست او را بگيرد. تندی رفت در قفس را باز کرد؛ شايد با ديدن کفترهای ديگر بيايد روی بام بنشيند. همچنان که سرش به آسمان گرفته بود، زير لب گفت: «لامسب بيا پايين، از چی می ترسی؟ ...بايد بدستت بيارم.»

اما کفتر اوج گرفت و دور شد. با نگاهش پروازش را دنبال کرد. آنقدر تو آسمان خيره شد که چشماش درد گرفت.

«تف به ای شانس...»

بغض گلويش را گرفت. از ناراحتی کفترهای خودش را پراند. اما آن ها به آسمان نپريدند، بلند شدند و چندمتر دورتر؛ گوشه ديگر بام نشستند. اين بار چوب بلندش را برداشت و با دستمالی که سر آن بسته بود همه را پرپری داد. بعد که خيالش راحت شد آمد جای اولش نشست. نفهميد چقدر گذشت که کفترهاش برگشتند و روی بام نشستند، همان جا بود که صدای آشنايی شنيد: «کفترت آمد!»

ذوق زده ميان کفترها را جستجو کرد، اما صدای مادرش او را بخود آورد: «تورو به خدا نگاه کن بچه بزرگ کردم، با اين سن و سالش صبح تا شب روی بام کفتر هوا می کنه، سوت می زنه و با خِدر دستمال به هوا می چرخانه. خجالت بکشن، هم سن و سال های تو زن و چندتا بچه دارن.»

يک بار ديگر صدای آشنا را شنيد، صدايی که به گوشش فرو رفت و آزارش داد. «من برای تو سنگباران شدم.»

«تو؟»

«بله من!»

باز هم فکر کرد اشتباه می کند، اما نه صدا را از ميان همهمه بغ بغو و پر و بال زدن کفترها شنيد. صدا از روی بام، از جايی که نه زمين بود و نه هوا می آمد. چنان نزديک گوشهاش بود که انگار کسی نجوا می کند، کسی که می خواهد باهاش حرف بزند، عقده اش را بگشايد و درددلش را بگويد.

«تو همه چيزم بودی، از روزی که خودمو شناختم فقط تو را ديدم. اما تو نخواستی مرا نجات بدی.»

«با من هستی؟»

«درسته، يادت رفته روزهای که از همين بام به پشت خانه ما می آمدی و يواشکی صدام می زدی. من هم وقتی چشم اونو دور می ديدم، تندی می آمدم و با هم می رفتيم کنار قفس کفترها. اونجا مرا در آغوشت می گرفتی و زمزمه تو گوشم می خواندی، سرم را نوازش می کردی، نفس گرمت را روی گردنم آشنا می کردی و نرمی بوسه ات را با لبانم آشنا می کردی. تا اين که بی مروت همه چيز را فهميد. آنقدر کتکم زد که تا چند ماه تو جا افتادم. بعد هم حسودان تو گوشش خواندند: «زنت عاشق شده!»

چقدر شماتت شدم، چقدر سرکوفت شنيدم. ناسزاها تمامی نداشت: «رسوای کوچه و بازارم کردی، چی کم و کسر داشتی، کم به بابات کمک کردم، کم به خودت رسيدم؟ هر وقت پول خواستی، يا لباس و جواهر و گردش؛ تندی برات فراهم نکردم؟»

مجبور شدم به دست و پاش بيفتم، خواستم دست از سرم ورداره. گفتم بابامو که دق مرگ کردی، لااقل نذار نامزدم آواره کوه و بيابان بشه. طلاقم بده. مهرم حلال جونم خلاص.

مثه اينکه از اونجاش نيشگون گرفته باشم، صداشو انداخت به سرش و هوار کشيد: «کدوم مهر؟ اونکه رفت جای بدهی بابات... نخير، با لباس سفيد عروسی اومدی،  با کفن ميری.»

تا اين که خودش رفت خبر داد و آمدند بردنم. زن های مقنعه ای و چادر بسر، زن های بينی پخش با صورت های پف کرده، زن های عبوس و درنده. سرکرده شان مچ دستمو گرفت و کشيد با خودش برد. چه زوری داشت پتياره. کفش هام از پام در آمدند. برگشتم او را ببينم و بگم چرا اين کار را کردی؟ اما خودش را قايم کرده بود.

آوردم به ساختمانی و يکی که قيافه ترياکی ها را داشت و ديلاق و سياه سوخته بود، هرچه لايق خودش بود حواله ام کرد: «بدکاره زانی،  فاسق ات کيه؟»

«من فاسق ندارم، اون نامزدم بود.»

زن های مقنعه و چادر بسر می خنديدند، زن های بينی پخش و صورت پف کرده می خنديدند، زن های عبوس و درنده می خنديدند. باز سرکرده زن ها جلو آمد و چادرم را روی سرم کشيد و گفت: «با کی فعل حرام انجام دادی زناکار؟»

روی حرفم وايستادم و گفتم: «ما عقد هم بوديم، فرشته ها تو آسمون ما را عقد کرده بودن.»

«کدوم عقد... شوهر تو که مرد محترميه.»

دروغه، با پدرسوختگی سربابام شيره ماليد که زنش بشم. بعد که بابام فهميد، اونقد با خودش قدقد کرد تا دق مرگ شد. من که اونو نمی خواستم،  هم سن بابام بود. اصلا کاری ازش برنمی آمد. هرروز معجون پسته و خرما و موز و جوز و زعفران سر می کشيد و عسل بر نونش مي ماليد. بهم ور می رفت و به همه جايم دست مي کشيد، اما بيخود به خودش زحمت می داد.

«چيه...! غيرتی شدی؟ اما اين غيرت را بايد اونجا نشون می دادی. روزی که رفتی باهاش حرف بزنی، اما وقتی با هم روبرو شدين، مثه بچه مردنی لال شدی؛ حتا رنگ صورتت مثه گچ سفيد شد و ترسيدی بهش نگاه کنی.»

اونجا بود که فهميدم تو فقط بلدی بياي روی بام و به بهانه کفترپرانی صدام بزنی. يواشکی مرا ببری تو اتاقک بام و تو گوشم خرمن خرمن وعده بخوانی. بعد که از خوشحالی به چشات نگاه می کردم، موهام را نوازش کنی، با زبان نرمت گردنم را گاز بگيری، لبانم را ببوسی، دستت را زير لباسم ببری و پستانم را بمالی تا بيحال شوم. بعد که کارت تمام شد مرا برگردانی پيش آن پيرسگ هف هفو. برای همين خسته شدم. کاری کردم بداند که تو را دوست دارم. برای همين با صدای بلند داد زدم: «ما با هم بوديم، عاشق هم بوديم. همه کار هم کرديم.

«چرا بغض کردی؟»

«کم عقل ...چرا خودتو بيچاره کردی؟!»

«بخاطر عشق تو سنگباران شدم.»

«من بدن سنگی ات را می خواهم چکار! توقع داری بيايم دور قبرت طواف کنم.»

«می خواستی بيکار ننشينی.»

باور کن می خواستم بيايم باهاش حرف بزنم. حاضر بودم ضرر و زيانش را بدم، اما لعنتی ها يکباره ريختند و انداختن تو ماشين و بردنت. بعد اون بی کسان شهادت دادند: «ديدم دو نفری لخت و پتی در آغوش هم کام می گرفتن.»

تقلا کردم. پيش خيلی ها رو زدم. به پايشان افتادم. هرچه داشتم فروختم و به دامن يکی از اونا ريختم. تا از تو دفاع کند.

«بايد چهار نفر عاقله مرد شهادت بدن.»

پسرش دخالت کرد و گفت: «ديدم می رفت رو بام و با ...»

«خاموش نابالغ ... شهادت تو معتبر نيست.»

زنی از همسايه ها گزارش داد: «ديدم چه جوری فاسقشو فراری داد!»

«دهانتو ببندين ضعيفه، گواهی تو نيمی بيش نمی ارزد.»

کاسبی خدانشناس پا پيش گذاشت: «صدای راه رفتن و سايه معاشقه آن ها را همه اهل محل ديده اند: «بدان شهادتی که اثبات نشه، جريمه اش تازيانه است.»

زبان همشون رو کوتاه کرد، خوشحال شدم. گفتم تونستم تو را از چنگال اين همه جماعت دروغگو نجات بدم. اما اون کار را خراب کرد. با وقاحت گفت: «همش تقصير زنم است، جوان را بازيچه اش کرده بود وقت و بی وقت خودشو تو بغلش می انداخت.»

گره ای خشمناک در پيشانی حاکم افتاد. اخمی کرد و پرسيد: «راست است که با جوان بيگانه ای زنا کردی؟»

تو هم بجای انکار گفتی: «او بيگانه نبود، همه چيزم بود.».

«از کی با او در آميختی؟»

باز گفتی: «از وقتی که مرا از جفتم دور کردند، از همان لحظه در انديشه ام با او خفتم.»

«زانی ملعونه... نفسِ تو، عرق تو و وجود تو نجس است. اگر توبه نکنی، کمترين مجازاتت رجم است.»

بعد حکم کرد هفت روز و هفت شب زندانی بشی. دلم خوش بود تو اين هفت روز عاقل بشی و توبه کنی که به زندگی برگردی.

«توبه هم می کردم بهشت نصيبم نمی شد. زندگی با او برام جهنم بود.»

«مستحق اين مرگ نبودی، تو جوانی، بايد زندگی می کردی.»

ديگه نمی تونستم اونو تحمل کنم، اما وقتی آوردنم و تا کمر فرو کردن تو گودالی، يکباره وهم ورم داشت. بعد هم که کيسه نکبتی را روی سرم کشيدند، بوی زُهم آور آن نمی گذاشت نفس بکشم. پشيمان شدم، بيشتر برای اين که تو رو نمی تونستم ببينم. اما ديگر دير شده بود. همچنان که تقلا می کردم، سنگی به سرم خورد. مثه بچگی  لب ورچيدم، لرزيدم و گريستم. چشمام را بستم تا هيچی نفهمم. نمی دانم چقدر گذشت که تونستم دور و برم را ببينم. ميدانی بود بزرگ و گرد، با تخته های تازيانه، چاله ای برای سنگسار و چوبه های دار. می دانستم توی اين ميدان، چه بدن های شلاق خورده، دستهای قطع شده، سرهای بردار رفته و جسم های سنگسار شده زيادی به خود ديده است.

مردم را ديدم، جمعيتی که گرد ميدان، و در محاصره ماموران مسلح به تماشا ايستاده بودند. همه گونه آدم ديده می شد، زن، مرد، بچه، بزرگ، ريشدار؛ بی ريش؛ ژوليده، ساده؛ پير و جوان. هياهوی غريبی برپا بود، اما شايد بيشترشان اختياری از خود نداشتند. از حرکاتشان و رفتارشان خوانده می شد. انگار کودکان خردسالی بودند که به جشن آمده اند. هياهوي کسانی که جلو بودند، به غريوی گوشخراش تبديل شد.«سنگسار کم است، از کوه به پايين پرتش کنيد، زنده زنده در گور دفنش کنيد.»

اما من ديگر نه می ترسيدم و نه درد را حس می کردم. پيرمردی از ميان مردم جلو آمد، عاقله مردی بود با ريشی مسيح وار. وارسته ترين و بيگناه ترين کس از ميان شما اولين ريگ را پرتاب کند. چه با صلابت سخن می گفت، چه ايمانی به کلامش داشت، اما کسی گوش نداد، حتی سخره اش کردند و دستش انداختند. بعد هم بهش يورش آوردند تا کار او را هم بسازند، اما غولکی کوتله و تازيانه بدست، با چشمانی قی آلود آنها را به عقب راند.

 آن گروه يکريز سر وصدا می کردند، اما بيشترها می نگريستند و می گريستند. کاری از دستشان برنمی آمد، درمانده تر از آن بودند که بتوانند مانع شوند و کنجکاوتر از آنکه ميدان را ترک کنند. دوباره همان عاقله مرد پير گفت: «شرم آور است، نمايشی هول انگيز و ددمنشانه است.»

کسی جواب داد: «هنوز کجايش را ديده ای، بايد ببينی بازيگران اولاد ابوعبيد و ابومراد چگونه سنگ پرتاب می کنند»

ديگه نمی خواستم تماشا کنم، تصميم گرفتم پرواز کنم و از آنجا دور شوم. عاقله مرد پير نزديکم آمد و فرياد زد: « نمی خواهی تماشا کنی»

«نه...!»

«چنين نمايشی را شايد ديگر در هزاره ها هم نبينی.»

«بگذار نبينم، می خواهم پرواز کنيم و تو آسمان گم شوم.»

طوقی کله سياه از روی بام پريد، در هوا پر زد و تو آسمان اوج گرفت. آن قدر پرواز کرد که مثل نقطه شد، بعد هم تو آسمان گم شد.

 

                                                           مشهد ـ تابستان 1378

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website