|

.هذيان.
رضا آران
چه بيهوده ام
نسل هايمان در چهره ی زمان مي زايند
حالا غروب است
بعد
شب مي شود
با جسارت مي خوابيم و از چيزي مطمين نيستيم
اوايل كه بچه بوديم
خواب بوديم
بزرگ شديم
ديگر در روياهايمان خواب نبستيم
آرام, آرام صبح مي آيد
و يادي ازگذشته در قعر دريا
اين كه در بقچه هايمان جمع كرده ايم
حقيقت است
در لحظه زنده ايم
و در لحظه مرده
اطميناني نيست
سفر مي كنيم و در خاك گرم مي خوابيم
در اين ويرانه هيچ نشاني نمي ماند
مرداب شليك مي كند...
چه خوب بود زيستن در جمجمه هاي پوك.
|