|
خفتگان آغاز می کنند
خفتگان آغاز ميكنندزنگي كه باران به صدايش مي آورد !نااميدي مي وزدو چشم انداز را تهديد كوري سياه مي كنددر گذرسالها چون نور مي روندتا درهاي دور درهاي بسته و در فرا رسيدن سال است ! اين خنده هاي شيطانيست كه اوج مي گيرد امنيت در پايكوبي زمان له مي شود خواب خرابه اي را بهشت مي كند باران با بستن بند كفشي بند مي آيدليكن انكاري دوباره سايه ها را مي پرورد تپش قلبي در چكاوك باران را صدا مي زند و درخت گيلاس در شيار ذلت به دار آويخته مي شود باد است كه مي آيد باد است كه مي آيد و برگ درختان در نابودي خورشيد مرثيه مي خوانند .
|