رضا آران
سگ چشم
آن ساك هنوز زير بازوي چپش
مانده
زير باران چتر به دست گرفت
نگاهش سرد همه را ديده بود
در آن ظلمات هنوز
در خيالم سراب را مي ديد ...
روبرويش آينه بود ... نور بود ... سفيدي بود...
از پاشنه ام بالا مي رفت ...
ديدش...
سگ ها را دو زد...
حالا به همه كار دارد
كي تمام مي كند ؟
5/83
|
|
