|
شراره اریسما
ايزد بانو
زئوس خداي خدايان مردم سادة يونان روزي با بانويي باكر ه در قله اي از كوه هاي
غرق در مه باستاني
آميزش كرد و نتيجه اين قداست خدايي مخفيانه فرزند سم داري بود كه در شش روز ده
ساله شد و او از جاودانان بود.
بانوي باكره اي روح خدا را حامله شد و كليساي ارتدوكس او را بعد از پسرش خداي
دوم خواند.
بانوي باكره اي ديگر بعداز سه هزار سال از آب رودخانه سند نوشيد و سوشيانت منجي
را زاييد تا جهان نيك زرتشت نجات يابد.
بانوي باكره اي ديگر به خاطر باكره نبودن در باغچه خانه پدري مدفون شد و برادرش
درميان خاكهاي آخرين بيل موهاي كنده شدة عروسك كودكي خواهرش را ديد آنروزي كه
هنوز باكره اي مقدس بود.
ل
بانوي باكره اي ديگر كه نه با خدا آميزش كرد و نه خدا زائيد ونه تا به حال چال
شده در باغچه تصميم گرفت كه ديگر نامه هاي غير عاشقانه و عاشقانه اش را با صداي
بلند بنويسد براي عشق سرخپوست آفريقايی اش كه شايد چشم آبي، عسلي، مشكي، سرمه
اي متاليك با موهايي راك، پاپ و يا دوبس دوبس دارد.
ل
هنوز قداست هر روزه اش نشكسته بود .كه احساس كرد بايد كسي را حامله شود. و او
عاشق شد روز هاي اول بازي خوبي بود اما به زودي به آنچه خود خواسته بود انگ
ناخواسته بودن زد و خواست آنچه باعث تحقيرش بود را كورتاژ كند. هر كه او را
ميديد كه به خواسته خود عاشق شده قبل از اينكه كسي ديگر عاشق او باشد سرش را
تكان ميداد و اين بد ترين نوع احظار تئاسف است براي اولين بار كه عاشق شده و
هيچ نميداند از زاييدن و بزرگ كردن آنچه در دل دارد.
ل
تا اينكه سر انجام فرزندش به دنياآمد و نامش را نفرت گذاشت فرزندي عجيب الخلقه
كه ميل عجيبي داشت به ويراني به انتقام به خواندن حقوق بشر.
ل
|