![]() |
|||||
|
|
|||||
|
|||||
|
پرویز آریا لذتِ ضجه
گيتارم را مینگرم و به تو میانديشم که خوشآواترين سازهايی به نُتهای روی پيانو مینگرم و به تو میانديشم که بهترين نُت همهی زمانی هر لحظه تو را مینويسم و تو را نفس میکشم تو را مینويسم که چشمانت غزلترانههای آزادیاند بر نوستالژی لبانت آتشیترين بوسهها نشستهاند ستـارهها را مینگرم که شيشهی شب میشکنند و به من بیتو میرسم که شبِ يخی خاموش تاريخم است. تو خفتهای بر بستر نوجوانیات، شاد و خندان و رقصان و تازه! چون گلسرخی بر سيم گيتـار و آکوردِ دلچسبِ خِرد! و من، انگار خاکستری از غم بر خود پاشيده باشم، تو خفتهای و چشمانت را بستهای، و نمیدانی که نتابيدنِ خورشيد چشمانت بر مـن، مرا به کجا میبرد! Geib zu nicht das nicht sehr gutmemeint ware* تو را مینويسم و مینويسم با اين همه نمیتوان نامش نوشتن نهاد که تنها بال و پر زدنیست با بالهای کاملن بیمصرف و بیهوده! تو فراسوی جهان من زندگی میکنی، تو را نمیتوان در لابهلای کاغذپارهها و ايمـاژهايی يافت که مینويسم من! نيکـا! به هيچ کار، جز شکنجه و ضجه و تنهـا لذتِ تلخ ضجهزدنهاست که مرا نوشتن میدارد! Briefe an Milena, Franz Kafka* تهران - ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴ رویای ذبحشده!
تلخـی زهـر سکـوتِ تـو چون رودی از عسـل به گـُلگـاهِ تو روان کنم... که نوشيدنِ شرابش چه شوری دارد! آه امـا دريغـا تلخـی سکـوتِ تـو... دهکوره - ۲۲ اردیبهشـت ۱۳۸۴ مــن.... امّـا!
به اندازهی کوتاهترين هذیـانِ پس از مـرگ، با تازيانهای از جنس: ترس و سايه و سياست از شاخهی زندگی آويزانيم. لبتشنهايم... جام ما را بياوريد! رفع عطش و شوکران نوشی! ـ چه عالمی دارد! ـ فاصله از شُعله تا طاعون است در همان ورطهی هولنـاک، و میـان شاعر و کرگردنها از نخستين گام کيفـرگاه تا نوشيدنِ شيرهی مـاه...
هنگام که لبِ رود و پای سخن دلنشين ساز مسخ هيچ نفرينی نشدهايم و راهها ما را به مسلخ نمیبرند، به ظاهر مسخره میآيد...
اما مـن، در گرايش شگرفام به عالم ِ پُر رمز و راز همهی اينها را میبينم! (تخيل مـن پی درد نمیرود...) من چشم بهراهِ اشک و آوار نمینشينم. اما دور زمانیست که ديگر خوابهای رنگی نمیبينم... مـن در ستيز با فرهنگِ کرکسها تنهاترين نيستم، اما فرصتِ رويايی نمانده است تا آتشوار شقايق بمانيم. مـن تنهـا راوی شهِ خورشيد کلاه نيستم، اما کفتار حتا در خانهی مـن لانه کرده! مـن... آخ که چقدر این اماها و اماها دردآورند، دردآورند...
ده کوره – 2 دی 1383 شعرهای پیشین پرویز آریا در مانیها هـذیـان است اين دروغ!
سيگـاری به لب داشتی برای تسکیـن، شايد. هر چه گفته بوديم و میگوييم به فاصلهی يک کامِ سيگـار بلعيده میشود! سفرت خوش! سفرت خوش! ای چکـاوکِ چکامهچين ِ روياهای مـن! آفتـاب که زد، ققنـوسوار شعرهایم از خاکستـرشان برخواهند خاست تنهـا، آنجا باش! شعرهایم را بردار و برو! و بگذر، بگذر... از فراز عکسها و مجسمههای بزرگِ سرزمین کوتولههای تاریخی، آبادیهای بیفانوس و بینان، سيلاب الکُل، آوار سیـاهِ تاريخ، لاشهی ستـارههای سوخته، بزاق زنبقی زهرآلود، و نفت... نفت و دریـا و ماهیهايی که آتش میزند. معاملهها و معادلهها، از فراز آرايهی عاشقانهی دين و ثروت، دروغ و درد و سادهدلی و دود و دَم ِ نيرنگ، از فرازخِرت و پرتها و بساطِ سیاهکاریهای سیاسی، و زبالهدانِ آنچه انسـان میناميديم، پُر است از تو و منی که همه را باختهايم!
آه ای چکاوکِ چکامهچين روياهای مـن! آنسوی پرچين رویـاها مـن هنوز زندهام! يک نفر هنوز خاکستر شعر من را ليس میزند! سوراخی در تـن زنگزدهام بود، که آنسوی پروازت نيست! مـاه که بالا آمـد، چهرهاش کريه بود! کريهتر از پشمی که لای هذیـان يافتهبودند - بزرگـانِ مـا! - من میخواهم جاودانگیام را بيابم! من مرگ را دشنام نمیدهم من مرگش را چشم بر راهم! من آزاد میشوم! مـادر! گريههای تو را خواهم شست! ديگر به ارادهی مـن باران خواهد باريد! شعرهای مـن تکه نان خواهند شد بر سفرههای بیغزلِ قحطیزدگان! گورهای بینام را بارانِ ارادهی مـن خواهد شست! مـن ديگر از ترس و درد سیـاه نخواهم شد! من از روز نخست سايههای سنگين را شناخته بودم از همان روزی که فهميدم جاودانگیام را خواهم يافت! آنسوی پروازت...
مـادرم! سپاسگذارم! ولی مـن نـاف ندارم! مـن خستهام از بافتِ کهنهی مغزم، مـن واژههای تازه میخواهم، و میآورم، اما! سهـرابم مـن شايد، سهرابی که پدرم کشت مرا! اما پدر مـن يک قهرمانِ تراژيک نبود. شايد مرا همان بس که بر گور واژها و مـنام، ببـارم... يا پژواکی باشم از شومی فاجعهی يک شکستِ تحقیـرآمیـز؟
چکاوکِ چکامهچين روياهای مـن! از زمهريرم که گذشتی، بگو: تو بخوان، اما بـاور نکـن! نيکـا، مـن جاودانهام! مـن واژگانِ تازه را از گور هم که شده بیـرون میکشم جانشان میدهم! آن سوی پروازت: غزلترانهای آواز خواهم کرد: «بـاران بر بُرج ترانه باريد مـاه، در ميانِ آواز چکـاوک دویـد آوای وين تا تهِ خوابِ نابِ سازش، رقصاندت آب و آفتـاب و آرزو، بر شعر مـن روياندت به اندازهی يک رود، شبنم از غـزل چکیـد و آزادی... آزادی بر بستر برهنهی عشق غلطیـد...»
نيکـا! مـن شاعرم، مـن بايد بتوانم دروغ بگويم... مـن بايد بتوانم فریـاد بکشم که گـُرگ آمد، اما گرگی نيامـده باشـد...* ولی تو باور نکن! تهـران - ۳ اسپنـد ۱۳۸۳
* اشارهای است به «درس دروغ؟!» / نوشتهی کوتاهی از يدالله رويايی. پای اين زردْآبِ جاری از زمينهای سلهزده، زمينهای سلهزدهی مزرعهها، مزرعههای پرورش خـوک. يک بستر عرقکرده و تبزده کاشته شده.
بر تن اين بستر: و زير مـاه، زنِ مزرعهدار همخوابهی گرگ است. در آستانهی در، مردش، بر صندلی چوبیاش نشسته، سيگـار برگش بر لب، پای پايش: سر بريدهی یـاس و در دستش: داس. پاييـز مـاه است و کلی گـُل آمادهی درو شدناند...
آنسوتَرَک، میـانِ جنگـل خاموش نعرههای از سر دردِ يکی مـن و خندههای سرخوش ِ خفاشها. خوکهای پرورشی در گِلکدههاشان با هيزم ساز و پرنده شاعر و نقاش میسوزانند. همين يکی بسنده است: تا حتا طاق ستارهها بشکنـد و پنجرهها، پنجرههای رو به اين همه منظره يخ بزنند...
انبارهای اين مزرعه ها فراوان است از موشهای فيلسـوف. فلاسفهی اين مزرعه ها نُبی میخوانند و رياضتکشهای هزارسالهاش ـ تازه! ـ به ناکجا رسيدهاند!
يکی گيتـار، بر زورق ِ شکستهی سرگردانِ روی مُرداب سُرخ شده
از لاشه ی ماهی ها! حرير فشنگ میبافد. و در بدترين حال: بذر بغض در دلِ مزرعه میکارد.
همه شب، لاشههای انديشه در گورستانِ مهتـابزده از پس ابر ِ خيس چال میشـود. تا روزی که همه مـنها، خوابگـردِ يکی خوابزدهاند شعرهام چُنين دُنبال میشود...
ساری - ۴ خرداد - تهران - ۱۰ آذر 1383
در تبِ تندِ تپشهای شعرت، چگونه اين همه واژهی نـابِ عاطفه را گنجاندی؟ چگونه از کمرگاهِ قلم و زهـدانِ کاغذ چُنين جادويی آفريدی؟ نيکـا! بنويس که فدای شعراتم! بخوان که گوش به زلالی صداتم! اما نيکـا! بر آستانهی صبح دلنشين شعرت، چه معصومانه جای مـن خالیست! نفس گرم مسيحايیات، چه تلخ و چه تلخ ديگر رُخ مرا نمیبوسد! آه! نيکـا! نيکـا! تو مثل من، سبز و عاشق، اما! شکسته تنی، شکستهتنی! بنويس، بنويس از همون شعرايی که سبد سبد، غزلهای تـُرد و تازه، میبخشه به هر باغی. بنويس، بنويس، بنويس... شايد شعرای تو بتونه، تو اين شـبِ تاريکِ بیکسی دليلی باشه، برای ختم بیچراغی... نيکـا! نيکـا! کجايی که در دیـار غربـت، چندیست که تنهـا با دريغ کردنِ نور از چشمخانه میتوانم تو را ببينم! چه مومنانه نیـاز شعر تو را حسـرت میکشم. و تن به شعر غريبه نمیدهم! غربت مـن، اين دهکورهی ناشـاد نيست! مـن در ديـار دنیـا بیکسترينم، نيکـا!
اين روزها، در اين دهکورهی غربت، بوی نفـرتانگیـز تازی و تازيانه میآيد. بوی گوشتِ تازيانه خورده میآيد... به خلوتِ خود به شعر میگويم: «به رخـوتِ خیـالِ خـام ِ کرختِ خـودی امـا که عاشقکُشی حال و هوای خوشی دارد!»
آه! چه خواب و خيالِ خوش کودکانهای داشتيم و به چه عـزای ناخوشی مـرگ خود را به تماشـا و حـاشـا نشستهايم...
نيکـا، چه بزرگوارانه شعر میگويی و چه عاشقانه به تماشايت نشستهام! خدای تو هم بیشک شاعر بوده است. خدای تو میبايست شاعر میبود. تا شايستهی تو باشـد...
از اين آب و هوای غربت چه سوگوارانه هوای جانم پريشـان گشته! دیـار مـن، دیـاری است: خالی از حضور مبصری بنام: خــدا! تا ديگر بهناماش: نه بگيرند، نه ببرند، نه بزنند و نه بکشنـد...
ده کوره – 4 آذر1383 زلالی آن زمان...
آتشیست...
مـن افشـان ماندم در تکرار رويش آوار بر ترانههای ترنم و تبسم.
ای کاش آن لحظه که همبستر بوديم و به رویـا میزديم،
با تو مـن در سیـاهی گـُم نمیشدم.
شب و ستاره و خاطره، ده کوره – 27 آذر 1383 مـن دارم می پوسم…
خاطره هایم در گِـل خفته اند! یک دنیا خاطره ی خوش رنگ که حالا زیر گِل است… مـن دارم می پوسم! آه! از ابرِ سبزِ لحظه هایم دیگر کویـر می چکـد تن سردی ات آن چنان گرم ام می کند که دلم می خواهد تا همیشه بر باران بتابم! به یقین رسیده ام که هرزه زارِ سینه ام به مسلخِ آرزوهای محال تبدیل شده خسته شدم از بس در گریه خندیدم خسته شدم از بس شب ها خوابم نبرد مـن آرزوی یک شاخه، نـور را داشتم حتا به قیمتِ سوزاندنِ خودم شب های مصیبت آتش نشستم جای زندان خود را شکستم اما به هیچ نوری نرسیـدم... حالا مـن اما دارم می پوسم مـن سیـاه می شوم مـن از ترسِ سایه ی سنگینِ سـرودِ سکـوت در جنگلِ لختِ نامردمی، _ که بوی خدا می دهد _ سیاه می شوم می دانم، می دانم، حتا هنوز هم همین هوای همیشه بدحالِ میهنم هوس بلعیدنِ ستاره ها را دارد مـن که پوسیدم! پسِ این را، هر چه باداباد! (آسمانِ این خـاک هیچ گاه سترون نبوده) ستاره فراوان است و جنگل دهانش بـاز...
* مـن می توانم خودم را با شیطان معامله کنم گمانم اهلِ معامله باشد! _ و منصـف تر... _ هـِه! راستـَش این جا همه چیز قابل معامله است... همه چیز فروختنی ست و همه چیز خریدنی
تهران – 17 شهریور 1383 عشقم تمام شده!
حال و هوای این روزهایم خیلی ناخوش است انگار همین شبِ پیش بود ستاره ای از چشم خانه بر تن همین کاغذ چکیـد تا نامِ تو را بوسه زند...
آن روزها، گرمِ عشق بودم
گرمِ تو بودم، خودِ تو بودم
خُب! عشق است دیگر نپرس: «مگر عشق هم تمام می شود؟!» آری، آری! عشق هم تمام می شود چون همه چیز که روزی تمام می شود مثلِ زندگی که همین روزها تمام می شود...
وانازدر _ 10 تیر 1383 آن روز خواهد رسیـد؟
دانم، دانم، آن روز خواهد رسید تا مـن و تو دست در دست روی گل-ترانه های شادی را از غبار مرگ بشوییم و ببوسیم! می ستیزیم تا با هم، در آغوش شورانگیز عشق بیآرامیم…
تهران – 11 مهر 1382
|