![]() |
|
|
|
جواد اسدیان
از عصر سنگ تا به لحد به جستجوی نامت گذشت نامی سپيد كه افتاده است برخاك و دور مدور تاراج شبگونش میكند در اين خشكسال و خون نهالي در خاكستر خود میكارم چنين كه فردا مردار ديروز است و اكنون زخم باز جنون در فصلی پر از سراب در سپهر سلام و تسليم پيمانهء خالی ماه می شكند و در زمهرير مهر قنديل میبندد صدا و میخلد آرام بر ويرانهء دل در اقليم باطل فقط برف هول فاصله را زيبا ميكند
بر پلكهاي سنگين بی قرار شراب و شك كاشفانی خاموشاند و من خطر ميكنم بر بارهء تند خيال تا ژرفای تيرگی نگران مینگرد سيمرغ بر ستیغِ قاف و دقيقه های تشويش فرو میچكند از گوشهء چشم بركاسهء دست در صرير كاتبان واژه خالی میشود از خرد پيام اين استدر پس ديوارها هيچ خبری نيست عادت لاشه به بوی طـــــــولانی خود آيندهای كه ديری است به سياهی گذشته است و سهراب خيال است در وادیِ وهم همسايهء سايهها تا گنداب و گند نقب میزند موش سترگ سفاهت و عاطفهء سهمگين مردهها تپش گام را رام میكند و من زنده میمانم برلب گور خويش خسته از حضور خود تا آفتاب تا نهال سقوط میكنم
در دهان پر پاسخ رسول سُلالهء نامت خاموش میشود و سؤال جوانمرگم میكند در هنگامهء تقدير و سلوكِ گمان
آماس ترانه در حنجرههای تلخ و " آمنا " در شعر و در پرواز پرورده است آنچه مردار در من است ديگر از چه میترسی ای مرگ دروازههای شرق خاكسار و جويبار وهم و مِه در انتظار
رنجه زخم بر پيكر و يار در دامِ چرا و مگر در احتضاری ممتد ضربان تند زمان میروبد تدبير را از چشمِ سر باز نيرنگ دست است و نقاش در كوچههای بنبست جهان در مدّ يك نگاه و مدار لحظهای كوچك ميشود و نام سپيد تو در نسيان و در غبار فروپيچيده تيره و تار است ياسای سنگ در كار است و هزاران خدعهء سوزان آلودهء يقين و زبان سرخ حلاج دل برنايی است كه تدفين میشود در مراسمی كه دايره در دايره تماشايی است سنگ پرتاب میشود سنگ از پسِ سنگ پرتاب میشود و گل بیفاصله وهمی میشود كه تعبير میشود تاريك است جنون چون خرافهای در خرابات ماری است كه از بوسه و تزوير میرويد بر شانهای و راهی است جنون پر از هِراسه و داهول مقصد در منحنی دايرهها گم میشود و پرچمهاي نه- افراشته باردار باداند در برهوت دقيقها و ميل منكوبِ عبور اسم شب خطايی است كه در خرناسهای به پايان میرسد پا در دام و هزار كوره راه تا هيچ زيور كلام خار و خاراسنگ و زندههای خاطره در لايههای گوژ و دروغ و كسي كه میرود تا تندباد تابوت
ايكاش دوست میتوانستمت داشت در سرگيجهء چرخ و بانگ هر بارهء هول و اينهمه ديوار قراری ايكاش برای شوق چشم و بلبلِ خوشخوانِ دل ايكاش قراری برای فسوسا دريغاهای من در شارستان سرود و مهتاب تابنده ايكاش تا ابد تنديس بلند نامت شِمش نور ناب در كمال
نخشب مرده است در آب و فردا غبارآلوده كورهای خاموش است و خورشيد جوشنی كه از خونِ سوارش روشن است ايكاش سخن مي گفت آنكه نعش خود را میبيند دهان باز شايد واژهها را میبلعد و من سايهاي كه طعمهء تَموز ميشوم
حجله را کابوس و مرگ تزیین میکند و بر بساط دلال لاهوت با دو صد چشمِ خيره در انتظار فردا زائر گور خويش تفی بر خاك میاندازم چه سان كه پر حديث گنگی خواب ديدهام در چنبرهء چون و چند نامت را بر خطوط باد مینويسم بر زبانههای بلندِ ياد انباز پارههای ناهيد و چلچراغ در سرای وهن و لاف مرده است چراغ جهان و جهان پنهان در دايرههاست پنهان در دفِ خاموش كولی در چرخ ملال و در دل آبی زنی كه در طواف سنگپارههاست
هزار گلدستهء خوف خليده بر دل زمين و من در حصار ترديد به جستجوی نامت همپای هنوزم هنوز از عصر سنگ تا به لحد
شعرهای پیشین جواد اسدیان در مانیها اطمینان
باورم به اشارت است که در غروبِ برخاسته فانوس راه ست در راه سایهء مرغی ست بر خاک که طرحی هر باره از شتاب میزند و میبرد پندار مرا تا کوچههای دور تا بوی یاس بر یال خیس صبح میبرد مرا تا نور که فرو میریزد از دیوار اطمینانم به دیده است که در دایرههای تار چرخیده است و مرا در گسترههای اما ولی مگر مبهوت کرده است پیچیده ست با خستگی و خستگی را به هزار افسانه در خواب کرده است من نگاهم به سبزهای است که هر بار باز تازه و تر میروید از دل دانهء سیاه در ژرف این خاک خشک سوخته بر خاکستر خویش سایهء مرغی نشسته ست بر سنگ به بشارتی به اشارتی 1 فکری گریزان می آید دمی بر کاغذ می ماند مورچه های کلام و فکرهای فرار
2 نام تو می ماسد بر زبان در کنار سنگ ترس
3 جهان در انزوای خلوت یک سلول تنیده شده ست آخرین خنده و خاطری در خاک
4 ستاره ای از برف بر کف دست چشمانی در رخساری سرخ و گروهی می لرزند در میدان تماشا
5 پیمان می پوسد در شولای شک عِقال و خراب آباد
6 گوشهء ناز و کرشمهء طنازی تنها با تن ها و کفشدوزکی گشوده بال
7 بُرنایی بر بالای اسب سفید دود و تیغهء بلند هبوط بر پشت
8 ضربان تند قلب آژیر و پلک ملتهب چشم ها در خیابان ها
9 کلام با بوسهء تو معطر است پروردگاری ست که نیاز می کند
10 شراب در جام و بادامی تلخ بر زبان و توفان سکوت در زمان های تاریک
11 کبوتری بر بام و صیادی بر حضیض سقوط بر شنگرف خاک
12 آهنگی در گوش به نجواست خبری بر خطوط مرگ رؤیای سال را تاریک می کند
|