|
WWW.TOOKA12.PERSIANBLOG.COM
مزدک اشرفی
يار ياري كن پنجره فلز شيشهايست كوره آفتاب كجاست عشق كجاست بوسهام دارد ميخشكد مگر دريا نبوده از آغاز مگر سبزهاي نروييده تا اكنون پس چرا بهار تنها عددهاي تقويم است دستها كاسههاي التماس مگر تو به عشقي زاده نشدي مگر من به شوري نطفه نبستم پس چرا باران به اكراه ميبارد يار ياري كن اين توست كه فرياد ميزند يار ياري كن
شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده يا مولا ... خنياگر ابتذالهاي ميخواند و من چنانم كه در اشك فرو مي غلتم آه خداي در اغما اين فصول افيوني كجاي كجاي جنگل من به كمين نشسته بود
شعرهای پیشین
مزدک اشرفی در مانیها
خواب کج می بینم
و نه باز عاشق شده ام؟!!
ل
همه چیز و کس بد و کج
برف سپیدم کج کج می آید به اسیری زمین
چرکین
همه بد می بینم
و کج می رویم
راستی کج شده است؟؟
یا من کج می بینم؟؟
آه برف
برف زيبا
پاكيزه
و مصمم
برف
سپيد روزها پيش
به
گه كشيده شد
يخ
بست
به
چرك آلود
و
تو چه سخاوتمند
رخت
نو بر تنش مي كني
باورم
نيست آمدنت انكار چكمههاي چركآلود
آه
عزيزم غنچه سپيدت دارد ميشكفد بر درخت خشكيده
آه
نازم ميكني نازك
چه
بهار سپيدي
چه
نوازش دلچسبي
چه
كيف بي پاياني
آه
چه مي چسبد لبان دختري اكنون
يا
جرعه ميي افزون
داد
زدن
بوييدن
بوسيدن
قهقهه
بي
خودي
دبوانگي
افسون
آه
گربه برو چه ميجويي
ميان
زبالهدان در اين بهار سپيد
آه
گربه برو چه ميجويي
در
اين بهار سپيد ميان زبالهدان
رو
عشقبازي كن
بي
حيا باش
تن خود را رازي كن
.
گربه!!!؟؟؟؟
هوي گامبو با كي بودي گفتي گربه؟؟
-با ادب باش
بچه
-تو اون
آشغالا چي ميخواي
- آقا يه
چيز بده بخورم
ببين
چه برف گنديه
امشب اگه چيزي نخورم
ز سرما يخ مي زنما
آقا
تو رو خدا
ببين
چه برفيه
انگار شاش يخ زدس
آ
ق
ا
ا
ق
ا
ا
شعری
بلند در سوگ فریدون فروغی و فرهاد
تو هم با من نماندي
اي يار اي آخرين آوار
زمـزمـه غمگنــانه نور از روزنهاي بود
آنهنگام كه با صداي بي صدايي
مرگ ماهيها را در پاشوره را
فريادي برآوردم،
هوا ابري بود.ا
جمعــه بــود.ا
واز چشمان خدا خون ميچكيد.ا
تو هم
با من نماندي
تا
ببيني يار چگونه آوار شد
و حتي بر گليم ما،
وديد كه مرا بردند كوچه به كوچه و
حتي پرتاب گل سرخي را ترسيد.ا
سقف خانهمان طلاي ناب بود و تواما باز در فكر يك سقف
كه زير پاهايمان گليم سخت بودوسخت .ا
آه
اي كاش آدمي وطنش را ميشد ببرد هر كجا كه
ميخواست
گنجشكك اشيمشي
تن تو مثل برف
لانــــــه ات را ببر هر كجا كه دلت خواست
تگرگ و قصاب را بسپار به جان من
كه آدمكيم از تبار پاك آريايي
كه يك شب مهتاب مـاه به خوابم آمد
وبهمــن خبر شوم
مردن شاپركها و كشتن قاصدكها را دادك.ا
و مـــن از پنجره فرياد بر آوردم‚:ا
-
ديگه اين قوزك پام ياري رفتن نداره .ا
-دلم
از تاريكيها خسته شده/ همه درها به روم بسته شده.ا
وبياد آوردم
كه اين دل خيلي روزهاست
كه با كسي و فريادرسي نيست
بياد آوردم
ديگر تني نيست كه مرا بيا ظهر تابستانها بيندازد
آري تو ديگر نبودي تا بگويمت:ا
نياز من هر روز شنيدن توست.ا
آه
اي خوب
تو پيشم نيامدي و گلدانهها خشكيدند.ا
ومن با بوي عيدي و توپ زمستان را سر كردم.ا
كنون اميد !!!!
اگر يادي از من کردی
نگو ديوانه بود
نگو ديوانه شد
نگو : به چيزديگرم خواست
يادي از من كردي
:بگو
!!چقدر تشنه
بود و من چه زلال؟؟
بگو:
ا
آن ناچار به بياباني چنگ در من زد
#
عطش
آب را گلالود ميكند نه تشنه
اگر يادي از من
نگو ديوانه بود
نگو ديوانه شد
نگو : به چيزديگرم خواست
يادي از من كردي
:بگو
!!چقدر تشنه بود و
من چه زلال؟؟
بگو:
آن ناچار به بياباني چنگ در من زد
#
عطش آب را گلالود ميكند نه تشنه
شايد اينبار
دوستش بدارم
نه از تپههاي سر سبز بهشت آمده
نه پلههاي خيالمرا بلند تر ميکند
اما مرا
:
دردش
بوسهاش
و گرمي دستان صميميش
کافيست.
بوسهاي ديگر ...
آه نفسهاي
عجول فرصتم دهيد
آسمان تاريک شد
و سرما اندکي در من رسوخ کرد
بگذاريد کلبهاي بيابم
بگذاريد کلبهاي بيابم
بادخترکي که نه عريانيش
بهسکهايست
و نه
خستيش هست در تسليم
مادينهاي
ايستاده به انتظار با گلهاي آرام رز
سپيد
تا بر
گونههاي داغ من نوازشي ساز کند
آه
رهـــــــــــــــــا مـــــــــادينهي من ،
نشسته در پس مهآلود آرزوهايم
مرا کورسوئي نمايان کن
تا
رهوار خيال را حضوري
دهم به جاده
حقيقت زندگي
حقيقت تلخ آبي
حقيقت سنگلاخي
آه
آدمهاي کابوس من
کاش ميشد لالايي بخوانمتان
تا به شيرين ترين روياهايم فرو شوم
ديريست نخوابيدهام
ديريست نخوابيدهام
ديريست نخوابيدهام
ستارهاي آبي
ستارهاي سرخ.
ستارهي
رنج
ستارهي
گنج
ستارهياکبر
ستارهي
اصغر.
ستارهاي
جنـــگ
ستارهاي عــشـــق
.
شب
شب
سياه
شب
شب
سياه
شب
شب
سياه
همچو
گنجشکان بر درختي
با يک صدا و مغشوش
حقارت
خويش را فرياد مي کنيم.
کوچک و عاصي
با هم و تنها.
دانه خونين از
منقار هم مي رباييم و
عشق هامان از شاخه اي به شاخه اي
رنگ مي بازد
که
چينه دان کوچکمان خداوند تقدير ماست.
جهان زرد و محتزر
کوچک و کوچک تر مي
شود
و گنجشکان بيشتر و بيشتر... .
آه
بوي آن دانه مسموم
درخت دل نازک عشق را از
ريشه سوزاند
و ما کوچيديم
سوي درختان عقيم سبز
سوي درختان سيماني
تنومند
سوي مترسک هاي خوش پوش مفلوک
هيچ مان پوچ تر شد
و پرهاي غروب گرفته
مان
به شب گراييد
وما همرنگ سايه هاي يکديگر شديم
ظنين و ظنين
تر
خيابان تشنه
تقويم در وسوسه در آغوش كشيدنيست
امروز ميآيي
ديروز ميآيي
از ديروزتر
بوسهام هديه تولدت
آرام آرام
نازنينم
كودكم
عشقم
آغوشم هديه تولدت
تو انساني
انسان
و خود اين بزرگ
...
پس
شادا شادا شاد اين تولد
اذان گفتند و مرا که سجده اي نبود
اذان ومن خوابيم نبود
سپيده دمي را به انتظار نشسته بودم
که زبان همگان در انکار آن بود
به عشقي دل بسته بودم
که هر سپيده دم
هجراني مي خواندش به کوچ
هزار نه پاسخم بود
و
هزاران آري استقامتم
چشمم پياله ي پياپي اشک بر کف و
يار پياله اي بر نگرفت
که نگرفت
که نگرفت
که نگرفت
جامههايم
خستهاز
تـکرار نعشم و
چشمهايم از زنگـار بهتی سويی نمیگردند.
ا
راه
میروم
میبينم
و ديگر درد را احساس نمیکنم
براستی مردهام ؟؟!!!ا
زندهام؟؟!!ا
کسی از اعماق پــاسخــی نمیدهد...ا
آه دريا
دريای
عاشق
دريای عاصی
بیحوصله
طــوفانـی
اشــکالود
دیـــوانــــه.ا
چه شد که
شلاق خورشيد را
نه به
ابری سپر کردی
و نه
ديگر راز دل قايقبانان و
دلشورهی ساحل را
تعهدی
داشتی
آخر
چگونه
چگونه
مرگ ماهيان شعر
دعايی از تو بر نياورد ســـوی آسمان؟!!!ا
آه
ساحل پير چند با تو گفت
آن پری
در يايی بدکارهای بيش نيست.ا
کدامین خدا!؟
آن کرم فکر آن اژدهای بی چشم و دل!؟
آ آ آه ه ه
بنگر انسان آیا می توانست خدایی مخوف تر از این
باشد؟
خدا انسانی آفرید!!!!؟؟؟؟
آه آه آه آه عزیز من
باش تا انسان خدایی بیافریند
تا خدای تو
با تمام ابرهایش
شلوار خشک
در رفته اش را خیس کند
آ آ آه ه ه
ای کاش انسانی بیافریند انسان.
چه دور..........
چه زیبا..........
خدا حافظ رفیق
خداحافظ
رفيق
خداحافظ رفيق
ديگر مجال ديدني نيست
نه اشک
نه بوسه
دستها يخ بست
دستها يخ بست
شب مرد
بيا تا بدرود
خداحافظ
رفيق
من من چه بگويم از گلوي پر دردم
از جراحتهاي خواهرانم
از پوسيدن و
گنديدن بي وقفه برادرانم
يا از مرگ تدريجي تو
يا زوال بي وقفه خويش
کاش
کاش مي شد زيبايي رادرمشتت بگذارم و بگریزم
خداحافظ رفيق
به راستي به راستي
مجالي نيست؟؟؟!
خداحافظ رفيق
من وتوتاابدازهم جدا نخواهيم
شد
وفرداروزاخرين ديدارماست
خداحافظ رفيق
فرداروزيست که غيبت هميشگيمان
رابايدباورکنيم
به راستي به راستي چگونه؟؟!!
مي داني زيستن به حکم اين ششها
لحظه اي جز مرگ به بار ندارد
ترجيح من عشق بود
ترجيح من دنيايي به کوچکي کف
دستي پاکيزه و نوازشگربود
امابه راستي به راستي ميان هجوم طوفان منجلاب
مي
توان چيزي را منزه داشت
خداحافظ رفيق
براي من خداحافظ تکراريک سنت نيست
من و تو تا ابد با هم خواهیم بود
گو که دیروز روز
روز وداع مان بود
خداحافظ رفيق ترین رفیق
هر چه گشتم جایی برای خوابی در خود
نیافتم
***
سهم من انگار از سپیده دم خنجر اولین اشعه بود
نه فرولغزیدن
زیبای ژاله بر لبان گل ناز
خداحافظ رفيق
خداحافظ رفيق
هرچند سخت
خداحافظ رفيق
هر چند
زهر
هر چند تلخ
تلخ زهر
اما خداحافظ رفیق
دیدن رنج میان چشمان تو
در توان من نبود
کاش برای تشخیص زیبایی
تج |