خانه پدیدآورندگان شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com
20 دی 1383  

 علی صیامی

نگاه سیزدهم به  " رودخانه ی تمبی"

 

 وقتی  داستان " رودخانه ی تمبی " از دوامی را در وب سایت" کارگاه داستان بنیاد گلشیری"* خواندم,  به سراغ "سنجش"

شماره ی 3 رفتم**.

در آنجا ما ( من و محمود فلکی ) مجموعه داستان "پرسه " از دوامی را به عنوان کتاب برگزیده ی سنجش معرفی کرده بودیم. چکیده ی شاخص های این انتخاب موارد زیر بودند:

- طبیعی جلوه دادن حس موقعیت شخصیت ها رابطه شان با ماجراها

- تمرکز لازم بر موضوع یا ماجرای داستان

- همخوانی زبان داستان و لحن شخصیت ها با موضوع

فکر می کنم بعد از گدشت 5 سال از آن انتخاب,  با خواندن این داستان باید مولفه های دیگری هم که نشان از پختگی کیفی داستان نویسی دوامی باشد به آنها افزود. 

براین داستان در همان وب سایت 12 نظر چاپ شده بود و هرکدام با پرسپکتیو و میزان درک وآگاهی شان از داستان نویسی, حتا کسانی با حب و یا بغض و گاه سلیقه ای, مطلبی نوشته بودند. علمی ترین و دقیق ترین آن ها از بیژن بیجاری بود. اما هیچکدام به  موضوعی که( البته  به نظر من) موتیو اصلی داستان بود اشاره ای نکرده بودند

برای ورود به شرح چگونگی برداشتم از داستان و دستیابی به موتیو آن ابتدا به شناساندن شخصیت های داستان

می پردازم:

_  راوی, متهم به کشتن خسرو طبق دستور سازمانی - تشکیلاتی است

 _ خسرو یکی از اعضای تشکیلات مسلحانه و مخفی که بنا به درخواست خودش از تهران به مسجد سلیمان منتقل شده است

_ فریبرز مسئول حوزه ی مسجد سلیمان

_ لیلا عضو دیگر تیم مسجد سلیمان,

_ زن خسرو که سه سال پیش مرده است و با راوی نامه نگاری داشته تا از چرایی و چگونگی مرگ خسرو آگاه شود. با این حدس قوی و پیشداوری که راوی قاتل خسرو می باشد. راوی هرگز او را رو در رو ملاقات نکرده است .

 _ دخترِ خسرو, مخاطب راوی

حالا نگاهی که من به داستان دارم:

 برداشت من این است که راوی, از این که او را متهم به قتل خسرو کرده اند, وتا اندازه ی زیادی هم در رنج روحی است, در اینجا در حضور مخاطبش ( دختر خسرو), تلاش جدی ای برای رفع این اتهام نمی کند, بلکه تمام کوشش  مصروف آن است که مقصر اصلی مرگ خسرو شناخته نشود. او از دختر طلب بخشش می کند, اما نه به آن دلیل که خود را قاتل خسرو و گناهکار بداند, بلکه ازدختر می خواهد اتهاماتی که به او زده اند را فراموش کند تا پایانی برای همه ی رنج های دختر شود.

( من که برای شما نوشته بودم. اول مرا ببخشید, بعد به دیدارم بیایید. کسی که نمی بخشد, فراموش هم نمی کند. .. فراموشی پایان همه ی رنج هاست.)***

اولین پرسشی که به ذهنم آمد این بود که چرا راوی دختر را به فراموشی توصیه می کند؟ در ادامه خواندم:

( رنجنامه ای را که مادرتان, گمانم, دو سه سال قبل از مرگ در جایی نوشته بودند خواندم. به ایشان خرده ای نمی گیرم. ...  مادرتان چند بار پیغام دادند که مرا ببینند, نپذیرفتم. یکبار نامه ای نوشتند و اصل ماجرا را جویا شدند. نوشتم, واقعه, در زمان و مکانِ وقوع, معنی پیدا می کند.از آن که گذشت تبدیل به خاطره می شود.نوشتند خاطراتتان را بنویسید. نوشتم, بعضی خاطرات باید در سینه بمانند.)

 دومین پرسشم این شد که چرا  این خاطره جزو آن بعضی خاطرات است که می بایست در سبنه (یا پرده ی ابهام) بمانند؟ چرا راوی به دیدار زن نمیرود؟

 ادامه دادم داستانخوانی ام راپرسیده بودند, نمی خواهید مرا ببینید و چشم درچشم روایت خودتان را بگوئید؟ نوشتم, بانوی من,بگذارید خاطره ی دستهایتان باشد. همان دستهای مهربان که از لای درِ نیمه یاز سینی غذا را توی اتاق پردود و صدا هل می داد.)

از خود پرسیدم, چرا نمی خواهد خاطره ی دستها برایش بماند. دستهایی که آن ها را مهربان دیده است. چرا راوی این همه خواهان حفظ خاطره ی مهربانی و زیبا است. چرا دیدار زن, آن خاطره ی زیبا را به خاطره ای زشت تبدیل خواهد کرد؟

شوق پاسخیابی به این پرسش ها مرا به ادامه ی خواندن تشویق می کند. راوی از چگونگی آشنایی اش با خسرو و فریبرز در دانشگاه می گوید و از دستگیری خودش و خسرو, چند ماه بعد ازآشنایی می گوید و این که خسرو دو سال زودتراز او از زندان آزاد شده بود و:  

(  بعد از آزادی مخفی شدم.شرایط طوری نبود که من مادرتان را ببینم. مشخصاتی که ایشان از من داده اند یا زاده ی خیالبافی شان است و یا... عکس بریده ی روزنامه هم که شما فرستاده اید متعلق به همان سال هاست. ... اما هیچگاه کسی این سوال را از خود نکرده که چه کسی این عکس را از ما گرفته است؟ در رنجنامه ی مادرتان هم آنجا که به عکس اشاره می شود, شاید هم به سهو, نام لیلا به عنوان کسی که از ما عکس گرفته نیامده است. نمی خواستم در زمان حیات مادرتان با بازگویی جزئیات این چنینی فکرشان را آشفته و خاطرشان را مکدر کنم. )

آهان! پس بازگویی جزئیات – بخوان موضوع لیلا – فکر زن را آشفته و خاطرش را مکدر می کند. پس لیلا  که فریبرز هم در خاطراتش از او به عنوان عضو ثابت خانه یادی نکرده نقش مهمی دارد.

 راوی ادامه می دهد:

(نوشتم, بانوی من,لزوما پشت هر واقعه دسیسه ای نهفته نیست)

( نوشته اند که انتقال خسرو به مسجد سلیمان به توصیه ی من بوده است. مادرتان هم ظاهرا با استناد به نقل قولی واهی از کسی که خود در حاشیه ی جریان بوده گفته اند که من به واسطه ی برخی اختلاف نظرها, به دسیسه خسرو را به زندگی مخفی در شهری دور کشانده ام. شما هم در لفافه همین مطلب را نوشته اید.ظاهرا روی برخی جنبه هانوری بیش از اندازه تابانده اند تا محملی برای واقعه ی مسجد سلیمان پیدا شود. نخواستم این را به مادرتان بنویسم.واقعیت این است که خسرو به تقاضای خودش به مسجد سلیمان منتقل شد.  وقتی علتش را جویا شدم, گفت ترجیح می دهد در تهران نباشد. از وضعیت خانه و احوال شما و مادرتان پرسیدم, سکوت کرد.)

 چرا خسرو تر جیخ می دهد که در تهران نباشد؟ چراوقتی راوی حال زنش را می پرسد, خسروسکوت می کند؟

در ادامه می خوانم که گزارشات مبهم و درعین حال نگران کننده ای توسط فریبرز به مرکز تشکیلات می رسد. ( در گزارش از بروز گرایشات خطرناک و ضعف های غیرقابل گذشت در تشکیلات مسجد سلیمان) صحبت می شود و راوی به دستورمرکزیت به مسجد سلیمان می رود.

(پدرتان در طول جلسه فقط یکبار گفت که این ها بهانه است برای تصفیه ی او ... تمام آن شب لیلا ساکت بود و کلمه ای حرف نزد. شاید اگر لیلا به عنوان شاهد اصلی ماجرا در ضربات سال بعد ازبین نرفته بود, شما و دیگران امروز واقعه را از منظری دیگر می دیدید. )

 باز هم لیلا.  

 در جایی دیگر,  یعنی در همان شب بعد از جلسه ی کذایی مسجد سلیمان, وقتی راوی از خسرو: ( از شما و مادرتان ) می پرسد:  ( عکس شما را از لابلای خرت و پرت های توی داشبرد بیرون آورد. شما با موهای بافته و عروسکی در دستتوی بغل خسرو نشسته بودید)

چرا خسرو تنها عکس دخترش را با خود به همراه دارد؟ چرا درباره ی زنش سکوت می کند؟

دیگر ریسمان اصلی بدستم افتاده است. خسرو به هر دلیلی که در اینجا چندان مهم نیست, برای فرار از زندگی زناشویی و زنش تقاضای انتقال به مسجد سلیمان را می کند و در آنجا با لیلا سر و سر پیدا می کند. فریبرز هم برای کندن شر رقیب به گزارش نویسی سازمانی – تشکیلاتی از او مبادرت می کند.

پس درد راوی از یکطرف عدم بیان صریح ناکامی خسرو در رابطه ی زناشویی اش,یعنی همان عامل اصلی انتقال خسرو به مسجد سلیمان است. شاید هم لفظ بسیار مودبانه و رسمی راوی نسبت به زن خسرو و نپذیرفتن درخواست دیدار حضوری با زن خسرو, افشا نشدن علت ناکامی خسرو از رابطه ی زناشویی اش باشد. راوی نه می خواهد و نه می تواند برای دختر شرح ماجرا را بدهد. او خود پاسدار اخلاقیات سنتی است. او تنها کاری که می تواند بکند درخواست بخشش و فراموشی از دختر است.

وتازه این تنها درد راوی نیست. راوی می خواهد پاسدار تقدس فعالیت های سازمانی – تشکیلاتی باقی بماند. راوی هنوز پس از گذشت سال ها از واقعه نتوانسته خود را از نقش پاسداری تابو ها و اخلاق های سنتی رها کند. به قول معروف ترس از آبروریزی دارد.

وقتی که در ادامه ی داستان از رابطه ی عاطفی بین خسرو و لیلا آگاه می شویم و در می یابیم که گزارشات فریبرز علیه خسرو ربطی به مبارزه ی سیاسی نداشته و حذف رقیب عشقی بوده, بیشتر از گذشته به رازنگهداری راوی و نقش پاسداری اش از اخلاق سنتی پی می بریم.

 آیا راوی نمی خواهد خسرو را اشطوره کند؟

وقتی ( صبح ماهی ها دسته دسته می آیند روی آب), آخرین حرفی است که راوی از خسرو شنیده.

خسرو ناپدید می شود.

داستان با جمله های زیر پایان می یابد:

( برای مادرتان نوشتم, بانوی من, چه کسی فرجام واقعی کیخسرو را می داند؟ شاید واقعا نا پدید شده باشد, شاید هم خود را پنهان کرده و بعد در هیئت چوپانی و شاید هم در لباس زائری غریب به شهری دور وارد شده و دور از چشم دیگران سال ها زندگی کرده, یا شاید به دسیسه ی طوس یا گیو و یا بیژن مرموزانه کشته شده باشد. کسی چه می داند؟چرا که همه ی آن ها هم سرنوشتی مشابه او داشته اند.)

دوامی تیز بینی خاصی در داستانی کردن ناکامی های زناشویی دارد( مجموعه داستان پرسه). دوامی انگشت به سوراخ  کندوی زنبوری کرده که ادبیات داستانی ما کمتر به آن کندو سری زده است.کندوی روابط عشقی و جنسی در سازمان های سیاسی.

پس از مدت ها با خواندن داستان کوتاهی از نوع ایرانی اش لحظه هایی خوش یافتم و از همین رو از دوامی سپاسگزارم.

 

علی صیامی 

هامبورگ 20 نوامبر 2004

 

ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website