|
ما چیز زیادی نمیخواهیم
امید
آینده
اه ما چیز زیادی نمیخواهیم
لقمه ای نان, جرعه ای اب
و تکه زمینی که در ان بسازیم سرپناهی برای همسرو
فرزندان
میدانم این چیزهارا به ما نخواهند داد پس برای لقمه ای نان
جرعه ای اب و تکه زمینی برای ساختن سرپناهی که همسر و فرزندانمان
در ان اسوده بخوابند و شاید یک پارک یا سینمایی برای تفریحات
ما چیز زیادی نمیخواهیم لقمه ای نان ,جرعه ای اب و تکه زمینی که
در کنار همسایگان تخته و شطرنج بازی کنیم
و کودکانمان با شادی و هیاهو خوشبختی برایمان به ارمغان
بیاورند
من از سرزمین دوری می ایم در طول زمانی که بسان ریل های قطار تا
بینهایت ادامه میابد
میدانم که روزی من هم به پایان این ریل نخواهم رسید و این پایان
راه من است
و این راه را پس از من فرزندانم نیز خواهند پیمود
زمان زیادی را پشت سر گذاشته ام و از سرزمین دوری می
ایم
و به اینجا رسیده ام به بهشت زمینی ام رسیدم
در جای کوچک و دنجی مثل اینجا در ذهن خودم بهشتی ساخته ام کوچک
اما زیبا.
از دور و در مهی رقیق کودکی ام را به خاطر می اورم
و زنان همسایه و مادرم که اش میپختند و پدرم و دیگر دوستانش که
چپق میکشیدند
و یا در مزرعه زیر افتاب گندم درو میکردند
و جوانی ام و زندان نمور و تاریک
روزی سه سیگارو اعتصاب غذا و چه گوارا
کتک, شپش و صفر خان که سی سال از عمرش را در این سلول ها
گذراند
و گذشت و بزرگ شدیم بدون اینکه بخواهیم و بزرگتر ها مردند بدون
اینکه بخواهند
و ما هم پیر شدیم و حالا خسته ام
اه ما دیگر مثل گذشته چیز زیادی نمیخواهی تکه ای نان ,جرعه ای اب
و تکه زمینی برای ساختن سرپناهی برای همسر و فرزندان و ما جنگ
نمیخواستیم ولی هیچ کس از ما نپرسید و ما با مزه تلخ
جنگ اشنا شدیم و ویرانی و مرگ انسان ها
و کشتار کودکان, زنها و دوستانمان
ان روزها هوشمند نبودند ادمها ولی حالا هم هوشمند
نشدند
ما از راه دوری امده ایم و با قطار زمان ایستگاههای زیادی را پشت
سر گزاشته ایم و زمان گذشت و قطار تلق تلق کنان رفت و امروز
ما در این ایستگاه هستیم.
در سرزمین شما
من بسیار دیر فهمیدم که زمین خدا تکه تکه شده و هرکس تکه ای از
ان را کنده
و ما هم میخواستیم زندگی کنیم
ما چیز زیادی نمیخواهیم
لقمه ای نان و جرعه ای اب و تکه زمینی برای اینده ی
کودکانمان
و با این انگیزه کار میکنیم و کار میکنیم و کار برای
تکه ای نان و جرعه ای اب و تکه زمینی برای
فرزندانمان
پس کار میکنیم تا انها در ارامش باشند
|