|
مولوی بلخی و تعبیرات اقای منوچهر جمالی
حسن ایوبزاده
چندیست
سلسلهگفتارهایی در موضوعات مختلف از اقای منوچهر جمالی در صفحات
انترنت
دیده میشود كه بشدت اغواگرند. در این گفتارها سعی میشود خرافات قرون و اعصار كه
بعضا ساختگی بوده، اندیشه و خرد متعالی بشری نامیدهشوند. نویسنده با توسل به
تشریح برخی ازواژگان برگرفته از زبان غنی كردی و بكارگیری انها به شیوهی
نادرست تلاش دارد اوهام خودرا اندیشههای بكر بشری و فرهنگ ناب ایرانی قالب
زند. شیوهی نگارش نویسنده پراز تكلف و نا پێوستگی موضوع و انباشته از هر رطب
و یابس است. كمتر كسی میتواند در پایان گفتار نتیجهگیری كرده از اتلاف وقتش
برای خواندن ان همه موضوعات بیربط متاسف نگردد.
ا
هدف از پرداختن
به نوشتهی نویسنده در این مقال نشاندادن نبود كمترین پێوند واژگان كوردی و
معانی انهابا تعابیری است كه ایشان برای اراستن تخیلاتش بكار میگیرد.
ا
شیوهی نگارش
ایشان با كیفیتی كه بیان گردید، نمونهی ناموفقی است از نگارش اخوندی و بازگشت
به سبك مغلطه نویسان جابلسا جابلقایی.
ا
نویسنده در
اغاز گفتارش از اغازین شعر كتاب مثنوی معنوی مولوی بلخی با بریده كلمات ''
مولوی بلخی '' مطرب معانی'' یا رام كه در عربی همان زهره است خدای شناخت -
شادی افرین میباشد، تجاوز به حریم اندیشهی مولوی را اغاز میكند.
اینكه مولوی
كجا''رام'' را زهره نامیده و انرا خدای شناخت- شادی افرین ( تركیبی است بس
نامناسب و فاقد معنا ) مینامد در زیر به ان خواهیم پرداخت.
ا
اقای جمالی
مینویسد :
''
مثنوی مولوی، با « بانگ نای » آغازميشود.هيچ کتابی جز مثنوی،
درفرهنگ ايران در دوره چيرگی اسلام، با سرود نای آغاز نميشود و اين مارا به
شگفت ميانگيزد. نه تنها کتاب مثنوی با بانگ نای آغاز ميشود، بلکه اين مولوی و
بالاخره اين انسان بطور کلی است که اينهمانی با نای دارد. اين مولوی هست که نای
است. اين انسان هست که نای است. چرا انسان، اينهمانی با نای دارد ؟ چرا مولوی
اينهمانی با نای دارد ؟ در نسخه اصلی مثنوی در قونيه، مثنوی اينگونه آغاز ميشود
بشنو اين نی، چون حکايت ميکند ازجدائيها، شکايت ميکند
مولوی، اين نای است که شکايت از جدائی از نيستان ميکند. نيستان، جای خود روئی
است. البته آنچه دراين آشکار، پنهانست، اينست که اين آهنگ موسيقی است که مايه
کتاب، مايه انديشه ها و مايه حالات است. اين آهنگ و نواست که شعر ميشود، که
انديشه ميشود، که گفتار ميشود. اين انديشه ها، همه از نوای ناي، پيدايش می
يابد. اين انديشه ها، رقص معانی است. همه انديشه ها، لبريز ازشور و نوای موسيقی
است. اين انديشه ها، همه گوهر طربند.
طرب منم، طرب منم، زهره زند، نوای من ( زهره= رام )
زهره که رام جيد، يعنی رام نی نواز ميباشد، روان انسانست. باد نی، دم نی، آهنگ
نی، گوهر حقايق اين کتاب، گوهر عشق، گوهرجشن است. او نميگويد که من ميانديشم پس
من هستم. او ميگويد که من، نی خود نوازم. و روانم که بخشی از زُهره يا « رام»
است، مرا با آهنگش ميانگيزد، که بسوی بنم و اصلم، جائی که در زهره، همه روانها
( همه نای ها ) گردهم ميآيند، و نيستان است بروم و بنم را بجويم تا آميخته با
رام يا زهره بشوم. نوای نی، عشق به اصلم را که خود روئی در نيستان ( در عشق و
آميختگی همه نی ها باهمست ) است، ميانگيزد و ميافروزد. انسان در يافتن بنش هست
که خوش و شاد ميشود. تا روانم، سرچشمه « شناخت شادی آفرين » برای همه مردمان و
جهان جان گردد.
ا
اقای جمالی دراین گفتار كه بیشتر به روضه خوانی شباهت دارد تا بررسی یك قطعهی
ادبی، متعجب است از اینكه، مولوی در اغاز كتابش از نی میگوید و ادمیرا همگون
با نی پنداشتهاست.
ا
جبران خلیل جبران فیلسوف و شاعر و هنرمند لبنانی – امریكایی نیز همچون مولوی
برای نی در بیان درد انسانی چنین نقشی را در اندیشه دارد.
ا
هدایت در مورد قدر و منزلت مولوی و پیشوایی وی در صف شاعران جهان همان یك قطعه
اغازین را كافی میداند.
علی
شریعتی نیز در پیوند با خاك تنش پس از مرگ سفارش میكند، از ان كالبد سوتكی
بسازند و انرا در دستان كودكی سمج نهند تا خوابنمایان را بیدار كند.
ا
بنابر این پیام مولوی بسیار روشن است و شعرش خود گویاتر
از نوشتهی نویسندهی ماست. اقای جمالی میگوید:'' اين نای است که شکايت از
جدائی از نيستان ميکند. نيستان، جای خود
روئی است.'' نیستان جای خودروئی است جهمعنی
میدهد؟ اگر ایشان میگفتند نی گیاهی است خودرو و رستنگاهش را
نیستان یا نیزار نامند چیزی را بیان كرده بودند كه هر نواموزی بر ان اگاهی
دارد.
روشنگری نویسنده ما در مورد مفاهیم بكار گرفته نه وافی به مقصوداست و نه به
جهت شكل و تركیب عبارات كمالی دارد . برای نمونه وقتی میسراید'' انچه در این
اشكار پنهان است ... اهنگ موسیقی است كه مایهی كتاب، اندیشه، و حالات است.
این اهنگ و نواست كه شعر میشود. كه اندیشه میشود كه گفتار میشود، ... بر این
سیاق، خواننده با جملههای مكرری در نوشته روبرو میشود بی انكه مفید فایده
باشند. تمامی نیم ضفحه را میتوان در یك سطر وافی به مقصود بیان كرد بی انكه
نیازی به ردیف كردن ان همه عبارات مغلق باشد.
ا
نویسندهی مفسر ما از مفهوم شاعرانهی ''
همه طرب منم طرب منم، زهره زند نوای من
( زهره= رام)
تفسیری ارائه میكند كه با مفهوم كلام و مراد شاعر كمترین همخوانی دارد. او
میگوید :''
ا
زهره که رام جيد، يعنی رام نی نواز ميباشد، روان انسانست. باد نی، دم نی، آهنگ
نی، گوهر حقايق اين کتاب، گوهر عشق، گوهرجشن است. او نميگويد که من ميانديشم پس
من هستم. او ميگويد که من، نی خود نوازم. و روانم که بخشی از زُهره يا « رام»
است، مرا با آهنگش ميانگيزد، که بسوی بنم و اصلم، جائی که در زهره، همه روانها
( همه نای ها ) گردهم ميآيند، و نيستان است بروم و بنم را بجويم تا آميخته با
رام يا زهره بشوم. نوای نی، عشق به اصلم را که خود روئی در نيستان ( در عشق و
آميختگی همه نی ها باهمست ) است، ميانگيزد و ميافروزد. انسان در يافتن بنش هست
که خوش و شاد ميشود. تا روانم، سرچشمه « شناخت شادی آفرين » برای همه مردمان و
جهان جان گردد.
ا
نویسنده ما ان مفهوم روشن مولوی را به قربانگاهی میبرد كه كسی قادر به
بازشناختش نیست. زهره ستاره ایست خنیاگر و سوز درون ادمی را فریاد میزند.
اینجا نه از جشن میگوید و نه از سرچشمهی شادی افرین . نه خوش مینوازد و جان را
مملو از شادی میكند. این نوا كه او مینوازد ناله من ادمی است نه بانگ شادی .
نی را از نیستان ، از سرزمینش ، زادگاهش جدا كردهاند . به سبب زاری و نالهاش
زن و مرد در شیون اند و فغان.اینجا نه از زهره(رام) خبریست و نه از گوهر جشن.
اگر از اهنگ حزین نای سخن میرود، سخن از بریدن است، از قطع است. نه انگونه كه
نویسنده مارا به بهزمگاه میبرد. اگر شوقی هست، این اشتیاق برای وصل است.
هركسی كو دور ماند از وصل
خویش باز جوید روزگار وصل خویش. كل شیئ یرجع الی اصله. بازگشت به مبدا ، به
جایگاهی كه زیست از انجا اغازید. پارهی انتها بایست به سرزمین ابتدا بپیوندد.
ا
نویسندهی بیخبر از دل پر تب و تاب مولوی میگوید :''
ما در آغاز، تصور ميکنيم که مولوی، يک
تشبيه شاعرانه به کار برده است و خود، يا انسان را، همانند يک نی، پنداشته است.
مثنوی او با يک تشبيه شاعرانه، آغاز شده است.''
ا
عجبا !
مگر قرار بود شاعر جز شعر و تشبیه شاعرانه چیز دیگری بگوید؟
انانكه خودرا در دایرهی بستهی كلمات و تفسیر مضیق عبارات خودساخته در بند
نمی بینند واز بال و پر اندیشه برای سیر در وادی شناخت عشق كه كل جهان هستی
خمیرهاش ازاوست ، از مولوی و اغازین قطعهاش تفسیر دیگری دارند. او همهی
هستی را نور مطلق، تفسیر میكند، وجود شریف ادمیرا نیز پرتو ی از نور جاوید
میبینند كه در راه رسیدن بان به سویش همه شتابان درراهند. انكه پروانهرا گرد
نور شمع بگرداند او هستی و ذات انست.
ا
شریعتیان ان لله و الیه الراجعون گویان ان پارهی دور افتادهرا در جستجو
میبینند كه بیگمان ان شوق وصال عاشق را به معشوق خواهد رساند.
منصور حلاج ان رمز را بانگ زد كه سر بر دار كرد. پیام از درد فراق دوست داشت
نه از بیخبری شادمانی.
نویسندهی گفتار با توسل به برخی واژههای نامفهوم تلاش میكند اندیشه های
روشن مولوی را به تاریكستان قرون بكشاند.
'' دریافت بن''، نای می افریند، میزاید و انكه میزاید مینالد ، فرشگرد ، نی
خودرو هست ، انسان در جستجوی بازگشت به بن''،
ا
راستی این تركیبهای نامانوس را یارای و صف شعر عشق مولوی كه جز با ناله همراه
نیست هست؟
شعر بس روان اغازین مثنوی را نیازی به فرشگرد و زایش و میرنده و میرا و خودرو
نیست .كلمات فریادی مولوی جستجوگر جانان، اینانند، نه فرشگرد و دریافت بن.
ا
هركسی كو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل
خویش .
اقای جمالی با اوردن سیمرغ و ارتا فرود كه واژگانی نا مفهومند و پیوندی با
عرفان و عشق و جان ندارند افكار خوانندهرا مشوش میسازند كه این گناهیست
بزرگ. مولوی كه لباس تنگ اسلام قشریون را بر درید مفاهیمش روشن است و جایی
برای انتساب به خرافات و تخیلات و هر انچه اندیشه ، احساس و عشق را مهارگر بود
ندارد. با این پرشكستگان واژهها نتوان جان را به سرای جانان كشاند.
ا
''نیستان جایگاه و
صل است. خدای ایران ( سیمرغ ورام) ، وصال همهی فروهرها و روانها با هم بود.
همه فروهرها انسانها كه به به وصال هم میرسیدند ، سیمرغ یا ارتافرورد
(فروردین)میشدند.''،
ا
كجا از خدای ایران سخنی بوده ؟ ان ایران چند هزارساله كجا بوده ؟ ایا ان هنگام
سیمرغ و رام جایگاهی بنام ایران داشتهاند؟ این همگونی اندیشههای مولوی و مغان
زردشتی چگونه كشف گردیدهاست؟. ان زهره یا ستارهی خنیاگر چگونه به سیمرغ و
خدای ایراب بدل گشت؟ جانها كه باهم می امیختند چگونه به رام تبدیل میگشتند.
بافندگی و كار بر روی این قماش برای كسانی كه باا ندیشههای مولوی اشنایی
داشته باشند ازارنده است. چرا كه با هیچ چسپ دوقلویی نمیتوان انهارا بههم
چسپاند.
ا
اینكه اقای جمالی میگوید ؛؛'' ادمی بنخواه است و
امروزه
به ''هویت ''تعبیر میشود . انسان ان چیزی هست كه تعبیر میشود. این بن جستن
خودرا جستن است . هو جستن است . هو جستن هم اشتیاق هر انسان است.''
ا
نویسنده برای وصل
خیالات نه پخته به سیستم فكری مولوی تلاشهای ناموفقی میكند. او ادمی را هو
مینامد. هو را هویت میشناسد. در عربی هو را او معنی میكند.
در كردی هورا خدای درویش و او و خود خنده معنی میكند. هو را از هومان جدا
میكند و انرا نیك مینامد. از ان گفتار نیك و پندار نیك كردار نیك معنا میكند.
راستی این همه بیربط گویی برای چیست؟ اینها چه پیوندی با این شعر مولوی دارند؟
بنمایه و بنكده و بنجول با هو ، یا هو ، هوو ، این واژهها كجا بیانگر این
فلسفه بافیست؟
اتش است این بانگ نای و نیست باد هركه این اتش ندارد نیست باد.
اتش عشقست ، كاندر می فتاد جوشش عشقست كاندر می فتاد.
اقای نویسنده ، این كلام گویا را به كدامین گناه به مسلخ میفرستد؟
|