![]() |
|||||
|
|||||
|
میثم آزاد
اما به روی خودم نمی آورم تا از رو بروی نمی روی از معده ام که خالی است و پر است از ترک هایی که خورده ام و از پاهای قراضه ام که لبریز است از « نمی روم » اگر بگویم روده بر می شوی از اشک فرقی نمی کند یک لکه ی کوچک ابر هم ابر نکرده آسمان را حتا دب اکبر هست بی آنکه بداند می بینم اش یا نه هست بی آنکه بداند هوا ابری ست یا نه هست اماانگار ناچار است اتفاقی بیفتد بگذار بیفتد من که پرتم از مرحله از خودم
شعرهای پیشین میثم آزاد در مانیها چاي بد رنگ و ساعت بيهوده گو ترانس مهتابي مشغول کاهش ولتاژ برق ثانيه شمار ميچرخد دور خودش و زمان را نمي تواند بگذراند 17 تا بشين پاشو رو به مکعب سيماني تک تک ساعت از دستي که به چانه زده ام ثابت مي کند جهان وجود دارد و من هستم يک پسر بيست ساله ي بي ريخت از توي آينه رد ميشود ميکشانم اش به پاي ميز محاکمه حالا ايستاده آن جلو به عنوان متهم رديف اول وبقيه ي متهمين در رديف هاي پشت سري لکنت زبانش بند مي آيد دفاعي ندارد ** چند دقيقه بعد تمام پشت سري هايم تبرئه مي شوند و من محکوم محکوم به صد سال تنهايي نوشته ي گارسيا مارکز آبان83 بمب ساعتی
يک بمب ساعتی در خيابان قدم می زند نفس نفس می دانی چيست؟ چشم ام خيس نيست درست مثل کالباس خشک اصلا تو شب ها توی خواب چرا راه می روی ؟ نمی گويی يک وقت سر از خواب های من در می آوری ؟ من که سر در نمی آورم من که با هيچ ترانه ی عاشقانه ای جور در نمی آيد دردهام و مجبورم به ديوار ومحورم از پرگاری حول چرخيدن تو با مساحتی حدود جهان به توان ناتوان پس وقت گل کی می آيی؟ يک بمب ساعتی به ساعت مچی اش نگاه می کند...
|
|||||
|
|
|||||