|

صفحه ی هومن عزیزی در مانیها
هومن عزیزی
طناب
زیر بار ساعت ها قدم زدیم
و چشم هامان را به اعتماد حادثه دوختیم
پرپر زدن را از سکه آموختیم و گورنبشته ها را
از بر کردیم
قدم زدیم و در گذر موج ها و دروغ ها
با مشت های گره کرده رگهای گردنمان
نزدیک تر به خدا دروغ گفتیم
شنیدیم
من می ایستم و به جاده نگاه می کنم
و دخترک که به جرم سینه هاش بر دار تاب می خورد
تیک تاک قرنی ست
که شپش هایش از کتاب
های عتیق می آیند
من دروغ گویم
تکرار می کنم
من بیابانی ام و چشم هام به شدت
دریا را خیال می کند
|