|
سنگسار
هومن عزیزی
|
 |
| |
عکس از فیلم سنگ-ساخته ی
مهناز تمیزی |
ارثیه ام ازین خاک گورها و سنگسارها
و امتداد ِ خاکی ِ جاده که به زمستان ِ
دور می رود...
خونم در کوچه های تهران می گردد
در سلول های اوین لخته می شود...
روی منبر باسن ِ بزرگ ِ دین چسبیده
و لغات ِ چسبناک و آب ِ دهانش
دیوار ِ
سلول ها را خیس می کند...
آلت ِ نامحرم را وجب می کند
و حضرت ِ ابوالفضل را به خیمه گاه هل می دهد
که لیز می خورد گریه
و اسب رم می کند...
عمامه ی سیاهش هزار و چهارصد بار دور ِ سال چرخیده
و استخوان های
دسته جمعی را می ترکاند...
«دسته جمعی» ساکت نشسته است
گردن اش به سمت ِ آلتش که وجب می شود....
و نجس از کتاب ِ عرب می پرد بیرون....
«دسته جمعی» خیال ِ مرگ ندارد!
دسته جمعی نشستن را ترجیح می دهد!
و چشم دوختن به ختنه گاه...
به مستراح...
به نوحه ی غریبه ای که
گریه را در می آورد...
در می آید گریه...
می پرد جلوی منبر...
و اشک ها
دیوارهای سلول را خیس می کنند...
خونم در کوچه ها می گردد که در آلبومم زرد می شوند
و پلاستیک ِ رویشان بوی دین
را پنهان نمی کند!
مادرم را با موهای قشنگی که
ندارد زیر ِ روسری!
و خواهرم که منتظر ِ خواستگارست
تا یک نگاه ِ
حلال را بدون ِ شلاق بنوشد!
این حرام است
این حرکت است
حرکت حرام است
«دسته جمعی» خیال ِ حرام ندارد!
روی زانوهایش به سجده گاه نگاه می کند
و باسن ِ دین روی منبر جابجا می شود...
گریه گاهی هم بد نیست!
26 نوامبر
2004-11-27
استکهلم
|