Home شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

یک داستان از

 مهدی بابادی

 

 يدالله كلاه كه نداشت از سربردارد،نوددرجه خم مي شد.يدالله دست نداشت،نمي دانست اشانتين يعني چه؟به افچه حسودي مي كرد.همه ي اينها زيرسرحمدالله بود،پدرعين الله،در بيست سالگي از زوريبوست كفرگفته بود.يدالله دلش مي خواست گلوي او را بگيرد وخفه اش كند وبعد برود خدمت سربازي.يدالله يك مشت قرص خورد كه ديگر پشت دستش را داغ نكند،امّانمرد.برادرش عين الله چشم نداشت.مستراح كه نداشتند،استانداردهم نبود.آقا معلم به يدالله:خوش به حالت هيچ نامه اي به دستت نمي رسدوبعدرفت اداره ي پست .يدالله عاشق شد.عمويش كرم الله قبول نمي كرد:من همين يكي را بيشتر ندارم او تنها كسي است كه وقت پيري دستم را مي گيرد،ولي دلش سوخت ،قبول كردكه يدالله هر روز يك ساعت بيايد پيش آفتابه ي قرمزش ولي به او دست نزند .كرم الله بعضي وقتها ترياك نمي كشيد،يك دختر هم داشت كه هر شب خواب يدالله را مي ديد،همه مي گفتند:خوشگل است امّاخودش دلش مي خواست شكل آفتابه باشد.يدالله يك دفتر خاطرات هم داشت،حوصله اش كه سرمي رفت يك توسري محكم مي زد به عين الله،آخرين فحش عين الله هميشه جديد بود.دماغ يدالله كه مي خاريد،خلاف خواب گلهاي قالي خميازه مي كشيدومي خوابيد.يك شب خواب عجيبي ديد،ديددست راستكي دارد،دودست راست.سكينه ازآشپزخانه:با كدام يكي آفتابه مي گيري؟از خواب كه پريد خروس خسرو خواب بودوهمه ي مردم روستا خواب بودند.يدالله يك انگشتري نقره داشت. يدالله گلويش از بچگي درد مي كرد،كارش از دكتر گذشته بودوازاكسپكتورانت و تزريقات.دردش مثل درد زايمان بود.سكينه از آشپزخانه:نه.عاقبت يدالله زاييد،يك سرفه كه هزارمعني داشت.يكشنبه بود.شايدكمرنگ ترازشنبه است .تعجب مي كردكه چراكسي درباره ي حمدالله نمي‌پرسد،حتاسكينه،وچراهيچكس‌نمي‌پرسدكتابخانه‌ي‌روستاچراسوخت؟وچطوري آفتابه ي كرم الله گم شد؟وخروس خسروهنوزخوابيده؟.سكينه ازآشپزخانه:هركس زيادبه آينه نگاه كند،ديوانه‌‌مي شود يدالله مي خنديد،چون او نظريه ي دونان چاكلاست را درباره ي منطق معكوس بارها خوانده بود.توي ميدان،كنارقهوه خانه ي گوهريك ميني بوس آبي بود كه هر چندوقت يكبار مي رفت .عين الله مي گفت:آبي،مثل انگشت اشاره است،اين رايدالله يادش داده بود.سكينه از آشپزخانه:آقاجان بي بي طاهره ،آزاده زن برزو ونوروز وزيبادختر دلبرزري طفل معصوم  معصومه خانم وخيلي هاي ديگر بااين ميني بوس رفتند.يك ساعت مچي هم داشت،سوئيسي اصل‌با بند چرم قهوه اي و يك صفحه ي سفيدوعقربه هاي سياه كه انگار از همه ي عقربه هاي روستا تندترمي چرخيدند،زيرصفحه باحروف ريز نوشته شده بود:ضدآب،شيشه ساعت كمي مات شده، شايد بخاطرشرجي هواست.هركسي ماه را يك جوري مي ديد،يدالله شكل كلوناز پام.عين الله مي گفت:ماه،مثل انگشت اشاره است. اين رايدالله يادش داده بود.يدالله خيلي دلش مي خواست بداندكه باد ازكجامي آيد؟تاانگشتش راتا ته بكندهمانجا.عين الله از اين بوي بد كه تازه بلندشد هيچ خبرندارد. همه يدالله را دوست دارند غيراز سيف الله. سيف الله در اداره ي پست خيلي آشنادارد واين موضوع جدي است.يدالله خيلي قتوردوست دارد،آبشار بزرگ ونشكن وبخور و. . . ،ريگ براي قتور همه جاهست توي باغچه ، توي كوچه، روي طاقچه، حتّي توي كفش هايش. بعضي وقتهاسرش گيج مي رفت،سكينه ازآشپزخانه:بخاطرروغن حيواني است.پيرمردهاي روستا:اين سرمابي سابقه است،اين جمله رااينقدرتكرارمي كردند

   تايخ مي زدند.سيف الله ازفضاي بازي صحبت مي كردكه عين الله هرچه زورزد آن رانديد. شب عجيبي بود،خواب به چشمهاي يدالله نمي آمد، انگاراتفاقي افتاده يا مي خواست بيافتد،بادست راست پتو راكنارزدو آرام ايستادكه برود تا تشنه است. نصف ليوان پربودكه يك نورشديدچشمش رازد.يدالله خيلي دوست داشت انشاءبگويد، تاسكينه بنويسد.عين الله هم زيرغلطهاي املائي خط قرمزمي كشيد،اين يك كارجدي بودمثل وقتي كه درباشگاه بيلياردسكينه پول مي داد،عين الله گرادمي دادتايدالله توپهارابكندتوي سوراخ.پنجره ي آشپزخانه روبه كوچه بودوكوچه كناريك ميني بوس غريبه،چون آبي نبود.صبح عين الله به يدالله : پف كرده ازبي خوابي.سكينه از آشپزخانه: داستاني تعريف كرده بودكه قهرمانش براي بيدار ماندن انگشت خودرابريدوروي زخم آن نمك پاشيد.عين الله هيچ وقت اين داستان راكامل نشنيد.وقتي كرم الله از روي پشت بام دادمي زدكه ظهرشده خبر رسيدكه روستايك زايشگاه زائيده با دوتاتخت .بعدخبردادندكه يكي ازتخت هارا سيف الله برده كه راحت بخوابد.سيف الله همان كسي است كه درزائيدن ها واداره ي پست دست مي بردشب است وانگشت يدالله مي سوزدواين ثابت مي كندپودرسفيدي‌كه‌درتاريكي،ازشلوغي‌شيشه‌هاپيداكرده‌نمك است.نزديكتررفت و قرمزبود،سكينه تنهاخواب راتعبيرمي كند.تابستان تمام شد.آقامعلّم بايدبنزين بزند،وقتي بوي بنزين مي خوردبه اويك نفس عميق مي كشدوبعدانگارفحش مي دهد.مصرف شامپووصابون وسفيدكننده درمدرسه خيلي زياداست.صندلي هاي مدرسه تندمي چرخند،تهوع دردمشترك‌همكلاسي هامي شود.يدالله تندمي دويدازمدرسه تاخانه مي دويدتابادبخوردبه صورتش به موهايش بازهم مي دويدتابادبرودتوي دهانش وبعدبرودتوي مغزش وقتي مي ايستادكه اينگارهيچ وقت مدرسه نرفته.ميني بوس قرمزغريبه دم صبح مي رفت،خالي مي رفت وهرشب انگشت يدالله مي سوخت وهرصبح عين الله:از بي خوابي.هركسي آرزوئي داشت يدالله هم دوچرخه داشت يكي سفيد،بدون فرمان ،تاهرجاكه مي رودبرود،ازآن شب عجيب كه يدالله تشنه بود دوچرخه خانه نيامد،دوچرخه اي هم كه شب خانه نيايدحتماكسي سوارش شده پس ديگردوچرخه نيست،نبود،فرمان نداشت،نمي برد.سفيدهم نبود .آن شب كه سوارشدانگشتش باز سوخته بود.سواركه شدكاغذي ازجيبش افتاد،كاغذكه افتادانگشتش ودلش ودلش مي سوخت كه بين آن دوآفتابه راباانگشت اشاره نشانه كردبه كرم الله،سواركه شدودلش كه مي سوخت افتاد، به گريه. يدالله رفت وقتي سوارشدكاغذي ازجيبش افتاد،كاغذ: خداحافظ. مدّتي بعد سكينه از آشپزخانه بامردي پولدارازدواج كردورفت از آشپزخانه بيرون. عين الله به دانشگاه رفت تاچشم  پزشك شودوقسم خوردكه برمي گردد.كرم الله هم ترياك راكنارگذاشت وبعضي وقتها ازكنار برمي داشت ومي كشيد.دختركرم الله زن پسرخاله اش شدوسه تاپسربراي او آورد.آقامعلّم باز نشسته شدورفت نشست روي يك نيمكت كناراداره ي پست .سيف الله هم اسهال گرفت ومرد. روستاهم يك سينمازائيدويكمستراح عمومي‌استاندارد.دروستاسالي يكبارمردم دورهم جمع مي شوند وبه ياديدالله همه باهم نوددرجه خم مي شوند.

 

 

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

نقشه ی مانیها مواضع مانیها معرفی کتاب دریافت فونت درباره ما تماس با ما

Copyright ©2003-2004 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website