|
بابک بهاری گندم بر زمین شکارچی خفته پرنده در آسمان کاش همینگونه می ماند پرنده در آسمان شکارچی خفته و گندم مهربان
سروان گفت : ل دست هایت کو ؟ سرباز گفت : ل در جیب هایم به دنبالشان می گردم و هر دو سالها ایستادند یکی می گشت و دیگری آرام نگاه می کرد آنکه می میرد پشیمان نمی شود و آنکه پشیمان می شود نمی میرد اتاق زندگی بوی سرما داشت ما همدیگر را نگاه می کردیم و تنها به این معادله فکر می کردیم یک نفر پلک چشمش می پرید ما اندکی عجیب بودیم / و گرم و این معادله بین ما چرخ می زد کمی سمج کمی گیج آنکه می رود پشیمان نمی شود و آنکه پشیمان می شود نمی میرد همه از یک چیز حکایت داشت خندیدن و حرف های نامربوط گفتن در این محیط کمی شجاعت می خواست و اندکی حماقت درزهای دیوار کهنه بودند و چه آشنا شرم می دوید بروی گونه ها و درون نگاه ها لرزشی در دست ها و حنجره ها حس می شد تابستان غوغا می کرد و علف ها از ما دور می شدند علف هایی تازه علف هایی برای بغل کردن غلتیدن و گم شدن میان شان با پاهایی برهنه یک معادله ی حل نشده همچنان بین ما پرسه می زد همانند ولگردی مشکوک یک نفر بین ما مشکوک بود او نمی دانست که باید بمیرد یا پشیمان باشد؟
|
|