|

شعر هایی از
بهنام بدری
بهنام بدری
متولد 20 اردیبهشت 1360 تهران است، لیسانس اکتشاف معدن دارد و سابقه
ی ادبی اش چند سالی حضور
در جلسات تهران و دانشگاه در مدتی مسئول جلسه لاله ...
البته که لاک
پشت دريا را لاکی بزرگتر می ديد
درخت از بی
مادری سخنی نداشت
و ما هی آزاد به
رودخانه می گفت
مادر من چقدر
بزرگتر شده ام / چقدر ترسو تر ترک می کنمت
تنها تر ترک می
کند بچه اش را در زنبيل
قابيل کنار تير
چراغ برق در چراغ برق
مثل يک لاک پشت
با موهايی بلند تا کمر
وقتی عروسکش را
زمين گذاشت لابد هابيل را شير داده بود
و قابيل
انگشتهايش را مکيده / مکيده تا خون پشت پوست
مکيده تا به
خاطر يک نوزاد هفت ماهه ی بی پدر تا هفت بار اخراجش نکنند
نترکيده بود لاک
پشت وقتی تخمهايی را ديده بود که به جای آنکه زير شنها باشند
در اغوشی تنگ
با گرمای تن مادری ديگر جوجه می شوند
درخت نسوخته بود
که پرنده وجوجه را خانه داده بود و برای عروسکش بارها قصه ی مادری را گفته بود
که مادر همه بود و مادر هيچ کس نبود
مادری که برای
بچه های سر راهی سر راه عروسک می برد مرد
حوا مادرم اگر
چه با تئوری تکامل داروين کاملا مخالفی اما تو هيچ وقت با هر اندازه عروسک بچه
دار نمی شوی و ادم دروغ می گويد به خاطر تو از شهر
الف لادن بود و
ديگر هيچ
ج لادن بود و يک
کوله پشتی
دال لا لادن
بود الف لا تن بود
الف لام ميم تلک
ايات الحکيم بياوريد اين بار نوبت لادن است
و در آخر بچه
های بی سرپرست هميشه بی سر پرستند
مثل قابيل که
فکر می کرد شهر بازی جايی است که بچه ها را در آن گم ميکنند
ودزد ها به خاطر
النگو دختر ها را بيشتر
و اين همه عروسک
برای بچه ی لادن
به خاطر همين
است که نسل مادرها بيشتر از زنها ست
می دانستم نمی
توانستم نباشم
جزئی از اجتماع
نتيجه های جمعيتی که در اضطراب به چشم آمدن
جمع می کردند
چشمهای اسکيزوفرنی شان را از گنگ نگاه
جمعيتی که وسواس
چشمها را داشتند
در تکرار بلند
مدت واقعيتی نا خواسته
قطر حلقت افت می
کند
دستی که دور
گردنت حلقه می زند
دستهای دوران
کودکی اند
که گرمای به جای
مانده ی بغضهايش را حفظ می کنند
علامت سوال ستون
فقرات از درونی ترين خطر شکل می گيرد
حروفی استخوانی
شکل
بين جمله های
سوالی
خطوط مرزی افراد
را سيم خاردار می کشند
گرفتگی پنهانی
رفتار طبقاتی خيابان را
در اختلالی دائم
کنترل می کند
رابطه با محيط
ذهن های کويری
ريشه های بوته
های سوزنی شکل انفراد را در سکوت
به بی تحرکی
دهانهای خشکی می رساند
که بعد از
همکلامی با سيگار
بند زبانهاشان
را محکم می کنند
تا در شيهه ی
خميازه هايی کشيده
کينه های خنثی
نشده شان را زير لب نگهدارند
عرق سرد بی
تفاوتی ناکامی هاشان را
از چروک روز
هاشان پس گيرند
و قبول کنند
در ساختن هرم
اجتماعشان سخت کوش بوده اند
حبابهای درونی
را بيشتر می پسنديدم
روياهای از دست
رفته ام را حفظ می کردند
شاهد جوشيدن
چشمهای پير مردی کور شدم
با پر طاووسی که
از شعرهايش محافظت می کرد
سينه اش را
شکافت
قلبش را در کاسه
ی تارش کرد
نواخت زنی را که
تحرير شعرها روی تنش
چنبره ماری بود
فرو کرده سر در ساعتی شنی
که نيمی از ان
کله ی زن زبانش را درازتر می کرد
ونيمی کله ی پير
مرد کوچکتر می شد
پلکهايشان را که
بستند
زمان حباب سازش
را چند بار فوت کرد
روی سرم حبابها
مثل تاول بيرون افتادند
در هر کدام
چشمهايی می جوشيد
مدتی من را زير
نظر گرفته اند
|