خانه شاعران شعر ایران شعر جهان مقالات language داستان کتاب الکترونیکی فیلم و صدا ویژه نامه ها

Independent poetry                                نخستین سایت تخصصی شعر ایران                                         www.maniha.com

1

فروردین

1385  

 

سقراط در مترو

شعبان بالاخیلی

 

     يقه ي پالتو را بالا مي كشم ، دستم را تا ته جيب فرو مي برم ... وارد پياده رو گل آلود مي شوم ...اَه... لعنت به اين موزاييك هاي لق پياده رو... زيرشان آب باران جمع مي شود و همينكه پايت را رويشان مي گذاري ، آب زير موزاييك ها شتك مي زند به پاچه هاي شلوار ... كفش ها كه زودتر از اين ها گل شده اند ... به ايستگاه مترو مي رسم ... سوار مي شوم ... گرماي لذيذي در داخل مترو احساس مي كنم ... روي اولين صندلي خالي كنار پنجره مي نشينم ...

استاد اجازه دارم چند سوال از شما بكنم ... فلسفه دينداري چيست ، اصلا چرا بايد انسان دين داشته باشد ...

بچه هاي كلاس دوباره قيافه مسخره به خودشان مي گيرند ، حتمن پيش خودشان مي گويند : باز اين پسره ي احمق شروع كرد ...

زني روبرويم ايستاده ، جوري خواهش وار به من نگاه مي كند ... حتمن انتظار دارد جايم را تقديمش كنم...ايستگاه خيام...

استاد دستي به سر وريش خود مي كشد ... چند دوري در كلاس مي زند ... نگاهي به دختر هاي كلاس مي اندازد...بعد رو به من : بعد از كلاس جواب شما رو به صورت اختصاصي مي دهم ...

چند بچه مدرسه ای ، داخل مترو می شوند... یکی از ان ها هر چند لحظه با صدای عجیب دماغش را بالا می کشد .یک پسر بچه ی تپل است که کلاه را تا زیر گوشش پایین کشیده است ...

یک دختر از ته کلاس رو به من می کند: استاد شما چه دینی دارید؟... چه جوابی باید بدهم ... دخترک گیر سه پیچ داده است ،که در مورد لامذهبی و سکولاریسمو هزار درد بی درمان دیگر برایش توضیح دهم..." بعد از کلاس بطور اختصاصی به شما پاسخ می دهم "

باید از مترو پیاده شوم ...آن زن با ولع خاصی جایم را می گیرد...

باد سرد غافلگیرم کرد...

آقا این کتابها را از من می خرید؟

" موضوعش چیه پروفسور؟!!"

همش فلسفه، هگل ، سارتر ، دکارت، مارکس ...

"نه بابا !! این آشغالها رو می خام چیکار !! اگه رمان داری بیار چون دخترهای دبیرستانی از این جور کتابها زیاد می خرن "

حالا نمیشه بخری ، به پولش احتیاج دارم

" همش رو ده تومن می خرم "

مرد حسابی این یک پنجم قیمت واقعیشه

" همینه ... می خای بخا نمی خای .. یا علی مدد "

خیلی خوب بگیرش

درب های کمیته انظباتی را باز می کنمسه نفر که یقه ها تا بالا بسته اند ...

روی میز یک پوشه افتاده که اسم من با ماژیک قرمز روی آن دهن کجی می کند...

-" استاد .. شما به معرفی دین های کذب و به انحراف کشیدن ذهن دانشجویان از تدریس در تمامی دانشگاه های کشور محروم...

برف به آرامی بر موهای یک دخترک که در کنار مادرش در خیابان قدم می زنند ، می نشیند ... با ده هزار تومان برای یک هفته شکمم سیر خواهد شد ...

ویترین یک کتابفروشی نظرم را جلب می کند ...

یک کتاب از سقراط ...

فضای داخل مترو فوق العاده گرم و لذت بخش است ، خصوصن آنکه مشغول مطالعه یک کتاب تازه باشی ...

ایستگاه خیام ... نه !!...تا میرداماد می روم...

 

شعبان بالاخیلی –زمستان 84

 

 
ویلاگ مانیها درباره ی مانیها مواضع مانیها ارسال آثار تماس با مانیها جستجوی مولفان دریافت فونت معرفی کتاب پیوندها آرشیوها
Copyright ©2003-2005 All Rights Reserved for " maniha " The independent poetry' website