|
عبدالقادر بلوچ آقای جورج
از زمانیکه عبدالعلی را پلیس برد ، هشیار شده ام . میدانم در کانادا اگر بچه عوض توالت ، وسط میهمانخانه هم کارش را کرد ، نباید زد توی گوشش . قیافه ی پسر دومم از یک کیلومتری داد میزند که عبدالله است . ولی او فکر میکند ما اسم گذاشتن بلد نبوده ایم . اسم خودش را گذاشته جرج . من مجبوری به آقای جرج بی تربیت خیلی احترام میگذارم . کمی تن صدایم از حالت ملتمسانه بالاتر برود ، رسما تهدید میکند که پلیس میاورد . مامورها هم در حالت عادی زبان آدم را نمی فهمند ، چه برسد به زمانی که زبان هم بلد نباشی . تازه که آمده بودیم ، عبدالعلی سر ازچیزی در نمیاورد . صبح تا شب مثل خر کتک میخورد . نه آدم میشد نه شکا یتی داشت . آن روز هم که همسایه شکایت کرده بود که من او را زده ام و پلیسها آمده بودند ، حیوانکی مثل ما هاج و واج مانده بود . طفل معصوم را بردند و یکماه بعد که برای ملاقات آوردندش ، چشم و گوشش چهار در باز شده بود . برادرها و خواهرهایش را به تظاهرات و کودتا علیه من دعوت میکرد . حالا پشت لب این آقای جرج پرزکهایی هم سبز میشود . یک حلقه از دماغش آویزان کرده . شلوار پاسداری میپوشد و در حالیکه با زنجیر خر چرانی اش مرتب بازی میکند ، از صبح تا غروب توی کوچه پایین و بالا میرود و به جز خجالت ، هر چیز دیگری میکشد . محله را قرق کرده است . چب وراست تف میاندازد و میگوید : ایرانی هر کجا باید ایرانی حال بکند . این سفیدها حشره هستند و باید زیر پا له شان کرد ! پشتم تیر میکشد . برایش از نژادپرستی میگویم . از من بدش میاید که این حیوانها را آدم حساب میکنم . هر وقت حرف پلیس را پیش میکشم چنان تنفری توی چشمهایش میبینم که برای پلیس ها دعا میکنم که جلویش آفتابی نشوند . وقتی به خانه میاید برای خودمان ، و وقتی بیرون میرود ، برای بقیه نگران میشوم . دیروز رفته بود بیرون . پسر کوچکم خبر آورد که توی محله ، سفیدها یک ایرانی را زده اند . حالا داشت از همه جا ایرانی جمع میشد که بروند یک سفید را زنجیری بکنند . بدون جنگ هم عبداله خان ما همیشه با شمشیر لخت راه میرفت ، حالا که جنگ شده بود باید فکری میکردم . خودم را به کوچه رساندم .کنار مغازه بیست و چهار ساعته جمعیتی بود . از دور کله ی بزرگ آقای جرج تکان میخورد . مرا که دید سوال فرمود که چرا بیرون آمده ام . وبعد دستور دادند که زود بخانه برگردم ! محکم صدایش زدم . از تعجب چشمهای شکافی اش گرد شده بودند . جلو آمد و گستاخانه و بی ادبی داد زد که برگردم به خانه . دلم شکست . هر چه در چشمهایش خیره شدم ، عصبانی تر نگاهم کرد . بر گشتم بخانه . یک ساعتی بعد در زدند . از روی مبل سرک کشیدم . در را که باز کردند ، دو پلیس قد بلند که تا چهار چوب در قد داشتند ، آقای جرج را که مثل موش مرده بود ، دم در آوردند . گفتند که اگر آن شب اورا بیرون ببینند حتما دستگیرش خواهتد کرد . عبدالله خان با سری افکنده آمد تو . از حضور پلیسها برای یک شکم سیر چپ چپ نگاه کردن استفاده کردم . بعد همراه پلیسها بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم . طوری که عبدالله نشنود به پلیس گفتم : اگر ملایم بگویم گوش نمیدهد . اگر داد بزنم یا بزنمش واو شکایت بکند ، همین شما میآیید دستگیرم میکنید . یکی از پلیسها گفت : بعله آقا ، اینجا کاناداست . من که برایت نامه ننوشتم که بیایی کانادا . خودت آمدی خودت هم راه زندگی کردن در اینجا را پیدا کن . من پلیس ام و وظیفه ام را انجام میدهم . داخل که آمدم آقای جرج فرمودند : خیط شدی ! ؟
نوشته:عبدالقادر بلوچ http://balouch.blogspot.com E-mail:peerok@hotmail.com شام کریسمس آدمهای خیر و کلیسا برو سعی میکنند شب کریسمس ، آدمهای فقیر شامی داشته باشند . به همین منظور یکماه مانده به شب کریسمس در مکانهایی که آدمهای فقیر به راحتی میتوانند پیدایشان کنند ، شروع به ثبت نام میکنند تا یک روز مانده به کریسمس تحفه ها ی اهدایی پولدارها را به بی پولها برسانند . بستگی به جمعیت هر خانواده تحفه ها شامل اسباب بازی برای تمام بچه ها، یک بوقلمون چاق و چله ی یخ زده ، ادویه جات لازم برای پختن بوقلمون ، کنسروهای لوبیا ، تون ماهی وسوپ های آماده ، شکر، چای پاکتی ، قهوه و اجناسی از این قبیل هست که برای خانواده های عیالواری مثل من و ویتک سه چهار کارتن جنس میشود . موقع ثبت نام به من گفتند که اگر وسیله ی نقلیه ندارم آنها غروب کریسمس جنسها را برایم به منزل میاورند . من هم در فرم مربوطه جلوی سئوالی که پرسیده شده بود : آیا مایلید جنسهایتان را برایتان حمل کنیم ، خیلی واضح و خوانا نوشتم:آری من و ویتک در محله ی فقیر نشینی زندگی میکنیم . پنج بچه ی من و چهار بچه ی او غروبها در پارک کوچکی که روبروی ساختمانهای چند طبقه ی محله ما هست میان انبوهی از بچه های محله گم وگور میشوند . بخاطر بچه دزدیهایی که مرتب اتفاق میافتد معمولا هر دو با تکیه دادن به نرده های پارک مواظب آنها هستیم . ویتک روسی است . میگوید مهندس راه و ساختمان بوده . ما در کانادا کیلومترها دور از مملکتی که در آن متولد شده ایم احساس قوم و خویشی میکنیم . هر دو ساعتها به اندازه ی دلتنگی ها یمان ، از زاد وبوممان تعریف میکنیم . برای هر دویمان اینکه طرف مقابل دقیقا میداند کشورمان کجاست ، ابهتی به همراه میاورد . هر دو زندگی در آن محله ی فقیر نشین را چیزی عادی و موقتی میدانیم و در حرفهایمان با ناز نخوتی بخصوص خود را از محله جدا دانسته و به اندازه ی دلخوریمان از شرایط ، از دستهای پنهانی که ممالک ما را به این روز انداخته انتقاد میکنیم . تا وقتی که من با ویتک آشنا نشده بودم ، زیاد اهمیتی به وضع لباسم نمیدادم . داشتم تن به فقری که دچارش بودم میدادم و تمام توجهم را معطوف به چرخیدن چرخ زندگی کرده بودم . اما بعد از آشنایی با ویتک مسئله ی آبروی یک مملکت متوجه من شد ! هر وقت او را در کوچه یا خیابان میدیدم ، ارتش سرخ و رژه های پر ابهتش را در میدان بزرگ جلوی کاخ کرملین حس میکردم . حتم دارم او هم با دیدن من به یاد عظمت جشنهای دو هزارو پانصد ساله و زرق وبرق آن تشریفات میافتاد . اگر هم میخواستم با موهای ژولیده و ریش نتراشیده بیرون بروم ، خانم جلویم را میگرفت و با تذکر " زشت " بودن ، حضور ویتک را در محله به یادم میآورد . کهنه فروشی ای کنار خانه ی ما بود که اکثر لباسهایم را از آنجا میخریدم . اما بعد از آشنایی بامهندس روسی یا به آنجا نمیرفتم و یا اگر میرفتم با احتیاط فراوان میرفتم و سریع محل را ترک میکردم . کریسمس نزدیک میشد و من و ویتک ساعتها از اینکه در این قسمت از دنیا کمپانیهای بزرگ کریسمس را وسیله ای برای فروش کالاهای بنجل خود کرده بودند، به آنها ایراد میگرفتیم . بنظر او وضع من خنده دارتر بود . چون با اینکه مسلمانم ، زیر بمبارانهای تبلیغاتی مجبورم میکنند کریسمس را جشن بگیرم . من هم موقعیت را مناسب دیده اعتراف کردم که درخت کریسمس ما زودتر از بقیه راه میافتد و چراغانی و دکوراسیون اش مفصلتر از سایرین است . بعد آهسته گفتم : البته من همه ی مخلفاتش را از کهنه فروشی کنار خانه مان تهیه میکنم . وهر دو خندیدیم . من توی دلم از اینکه آبرویم را درصورتیکه در کهنه فروشی دیده شوم ، حداقل برای مدتی بیمه کرده ام ، خوشحال بودم . او برای اینکه من احساس بدی نداشته باشم گفت :آره چاره ای نداریم ما هم همین کار را کرده ایم . ما هر دو درصحبتهایمان آرزو میکنیم که کاش شرایط عادی شود تا طرف مقابل را به کشور خود دعوت کنیم تا ادعاهایمان که آدمهای متشخص و با آبرویی هستیم ، ثابت شود . من و خانم روز قبل از کریسمس سخت در فشار روانی بودیم . خانم به من ایراد میگرفت که در روابط ام جانب احتیاط را رعایت نمیکنم . درست میگفت . او عقیده داشت ما که وضع بدی داریم نباید افراد با آبرو را دور وبر خانه مان بیاوریم . علی الخصوص کسانی را که همسایه کشور ما هستند ، این باعث آبروریزی مملکت ما خواهد شد . برای کسانیکه ایران نیامده اند، وقتی منزل ما را ببینند به هزار کتاب مقدس هم که قسم بخوریم باور نخواهند کرد که مملکت ما حتی یک بشکه نفت داشته باشد. البته من با خانم بحث میکنم وبرایش ثابت میکنم که نفت خیز بودن و ثروتمند بودن کشور ما چیزی نیست که کسی بتواند آنرا با دیدن وضع وخیم ما زیر سئوال ببرد . اما او واقعامرا کیش و مات میکند وقتی میگوید : بعله درست است ، اما خیلی راحت است که مردم فکر کنند آدمهای بیچاره ای مثل ما نمیتوانند مال ایران باشند . بحث ما بر اثرفشار نزدیکی کریسمس پیچ و تاب فراوان میخورد اما نهایتا به سوال اصلی میرسیم : فردا وقتی وسایل را میاورند اگر ویتک همزمان دم درخانه بیاید یا بیرون ایستاده باشد چه خاکی باید به سرمان کنیم ؟ ترس از آبروریزی فشار عجیبی دارد . یکی از راهها این است که به محل مذبور مراجعه وجلوی حمل محموله ی خودمان را بگیریم. اما بعد چطور میتوانیم آنهمه جنس را بخانه حمل کنیم ؟ یکی هم اینکه به آنها اطلاع بدهیم که اجناس را نمیخواهیم . ولی همه ی بچه ها توقع کادو دارند وخریدن کادو برای آنها از توان ما خارج است. راههای فراوانی وجود دارد اما هیچکدام نفعی برای ما ندارد . چاره ای نداریم ! خسته و افسرده امید به بزرگی خدا میبندیم و آرزو میکنیم که همه چیز به خیر و خوشی تمام بشود . روز بعد ازاول صبح منتظرمیمانیم . تا دمدمای غروب خبری نمیشود . بیرون غلغله ای است . بچه ها در پارک وول میخورند . اعصابمان داغون شده . بچه ها اصرار میکنند به آنهااجازه بیرون رفتن بدهیم . باز سرشان داد میکشیم . از پنجره نگاه میکنم . الحمداله از ویتک و بچه هایش خبری نیست . برای یک آن فکر میکنم در زدند. درست حدس زده بودم . باز هم پشت سر هم کسی زنگ زد . در را باز کردم . شخصی که مثل بابانوئل لباس پوشیده بود ، همراه دو نفر دیگر دم در بودند. خانم درحالیکه میگفت آبرویمان رفت ، بچه ها را داخل اطاق خواب چپاند و رفت که سرگرمشان کند. بابانوئل هوهوهو خندید ، گونی اش را پایین گذاشت و از آن اسباب بازی بچه ها را در آورد و با خواندن اسمشان میخواست که حضور پیدا کنند وآنها را از دست او بگیرند. ضمن تشکر توضیح دادم که آنها برای دیدن مادر بزرگ بیمارشان به خانه او رفته اند و اسباب بازیها را تحویل گرفتم . یکی از آقایان محترم کاغذ رسید محموله را داد که امضا کنم و دیگری گفت: چون برای محله شما وسایل زیادی باید حمل میشد ، ما با استفاده از کامیون یک مرد خیر همه را با هم حمل کرده ایم که جلوی دفتر اصلی ساختمان پارک است .لطفا سریع برای دریافت وسایل مراجعه کنید . سپس کریسمس را دو باره تبریک گفتند و رفتند . جسدی یخ زده بودم! خانم را صدا زدم. بچه ها با دیدن جعبه های کادو فکر کردند که همه ی این جیمزباندبازیها برای سورپرایزکردن آنها بوده و این روش را برای دادن کادوهای آنها انتخاب کرده ایم ! چپ و راست من و خانم را میبوسیدند و تشکر میکردند . چشمهای نگران خانم نشان میداد که متوجه نگرانی عمیق من شده. وقت تنگ بود . سریع وضعیت را برایش تشریح کردم. تشویقش کردم از خیر وسایل بگذریم. حق با او بود ، بدتر میشد . اسم ما را با صدای بلند بارها و بارها میخواندند وآخرش هم راه میافتادند توی محله! بهتر بود شجاعانه بروم. کلاه وعینکی دودی به جای عینک ذره بینی سریعترین راه حلی بود که به نظرمان رسید. خانم که معتقد بود حتی او در شناختن من در آن هیبت مشکل دارد. در ضمن امیدوارم کرد که اگرسریع بجنبم چه بسا ویتک هم هنوز از هر کجا که رفته برنگشته باشد. دقایقی بعد جلوی کامیون ایستاده بودم . تقریبا تمام محله آنجا جمع بود . عده ای کارتن بدوش به خانه هایشان میرفتند. بسرعت برق جمعیت را از نظر گذراندم. از ویتک خبری نبود. معلوم بود که او آنجا نخواهد آمد. ارتش سرخ و کاخ کرملین باید وضعش بهتر از ما باشد. با زرنگی تمام صف را بهم زدم و دستهایم را دور دهانم نگاه داشتم و باصدای بلند اسمم را داد زدم . یک سرو گردن از بقیه ی فریادها بلند تر بود . دو جعبه ی پر را جلویم گذاشتند . سنگین بودند. ولی نباید خطر میکردم. باید هر دو را با هم میبردم . از پیر مردی که کلاه شاپویی به سر داشت و کنارم ایستاده بود ، خواستم تا کمکم کند آنها را روی سرم بگذارم . با آغوش باز پذیرفت. وقتی آنها را روی سرم قرار داد پرسید : اوضاعت خوبه ؟ مسلطی ؟ یخ کردم ! ویتک بود ! با تمام وجود احساس میکردم آبرو برای آدمهای نادار چیز دست و پا گیرو مزخرفی است !
|