|
بيژن باران
مریم
گفت: تو دیگر مریم را نخواهی دید.
(میدانستم.)
من او را در فرودگاه رصد کردم.
(در میان صورتهای بی صبر، دستهای شتاب، چمدانهای عجول)
کشیده اندام، کمانه های مطبوع او-
سوار بر کفشهای مشگی پاشنه بلند –
در امتداد منحنی مچ پا، با بند و سگگ، ساق تا زانو
سپس عمیق رانها، باریکی کمر، قفس سینه با زوج کقتر هوس و هراس
با شانه های غرور، گردن کشیده.
افشان شبق مو بر کمان ابرو، روبرو- دو سو، بادام چشم سیاه جادو.
بیضی صورت: ثلث، هر کدام- پیشانی، بینی، کامچانه؛
لبها درشت و پر- محدب جگری گیلاس خراسان.
صدای او تبسم آرام نیلوفر- موجز و فُرار، رباعی خیام.
مریم به غرب میرفت؛ من بشرق وارد می شدم.
نام او در حلقه قبیله اش تکرار می شد: طنین مَری، ناقوس در سرم.
از روبرو و دور، مریم فوج پروار پرستو:
کمان ابرو، لب بالا، چاک پستان، بازوان باز وصل زوج ران و کمر، زوج ۷ کفش .
راه رفتنش غزل حافظ بود – موزون و متقارن.
کپل راست بلند، نامیزان 2 کپه ترازو، ولی عدل عدل.
سپس چپ بالا، تقارن قیاس می چربد به چپ، در ثانیه ای!
تکرار الاکلنگ منجر به پیشروی دلیجان لبالب میوه و گل.
*
"مریم را نخواهی دید."
جز در خواب، خاطره، خیال،
گلفروشی سر گذر.
16.08.05
شب عور
آنگاه كه گونه ي عور ماه
از زير لحاف ابر بيرون ميزند.
شهر در بي خوابي خسوف بي تابي ميكند.
ديرگاه، از شط شب
قطرات دقيقه بر گونه ها ميچكند.
قائم قامت بر افق پر طراوت سايه ميكند.
تنها تنفسهاي توست، تاريكي را تهي ميكند؛
مرا چون آلاچيق نسترن غرق شكوفه ميكند.
1003
هندسه حيات
از ماه مرا نگاه کن - خطوطی بر نطع وجود:
کمانه ای از زایشگاه به خانه.
کلافی بین خانه و دبستان
دومی و سومی تا دبیرستان و دانشگاه
چهارمی سرکار.
خطی از خانه بگور.
مرا نگاه کن ز دور.
050730
راهی نیست
در آغاز طبلی دور بود خيال شبانه
بجستجويش کوه و کوير، دريا و شهر برفتم و نيافتم.
میان من و تو
چه فراوان میدان، خیابان، خانه؛
چه انبوه درخت و دیوار است.
من ترا می شناسم.
از خورشید خواستمت نشانه
ماه را بمن سفارش کرد.
از ماه پرسیدم.
ستارگان را داد نشانه.
در رصد ستارگان، یافتن تنها نشانی تو،
مویم سفید شد؛ رویم چروک، چشمانم عینکی.
050723
درنا
برون ز آب، بر صخره
تنها به مساحی ایستاده
قامت قدیمی روح رود.
بر تک پای کشیده،
پر خاکستری آبی،
نوک بلند در امتداد گردن باوقار؛
با دیدگان تیز، آب را می بیند در لغزش مار.
سفید کف پیچش تند ناهموار-
فوج موج، زمزمه تنهایی رود.
سنگهای بستر، خزان ز یخ دیر دوران شمال،
در آبهای روان ز برف کوه، چشمه های فصول، باران بهار.
ساکنان نخستین، آبزیان، آمده از آبهای ولرم کناره ها
با پرورش طبيعت، شنا بسوی دریای بیکران.
درنا، در انفراد اندیشه دراز، طرحهای دور؛
فارغ ز لحظه ی عکس سینه بر جاری آب و نور
ایستاده بر سایه خود در خاموشی آسمان فراموشی.
050604
زود دیر
با تو چه زود دیر می شود.
زمان بی زبان
شب، کوتاه می شود.
شراب بی مسما
شتاب شور می شود.
لحظه
شیرین،
خواب دور می شود.
با تو چه زود دیر می شود.
ثانیه معجزه ی مکث.
نیلوفر پیچک دقیقه
پاد ساعتی سوی ماه می شود.
با تو خیال شهوت زندگی شده.
با تو چه زود دیر می شود.
چشمانم پر از عشق
روز شمار سال توانا.
دستانم بلمس تو بینا
بدره لذت تمرین تداخل و تناسل.
من از حشر شوق میشوم.
با تو داغ آن خیس میشود.
050803
|